تبليغاتX
اشیان عاشق ترین دستها
کلاسهای ترم جدیدم بعد از یه هفته استراحت شروع شده....روز جمعه با دوستامون رفتیم بیرون....وای یه جاده رویایی همراه با مه فراوان و گوله برف بازی حسابی حالمونو جا اورد.....وقتی برگشتیم خونه انگار یه تریلی از روی بدنم رد شده بود....کوفته بودم..خداییش توی برف ورجه ورجه کردن خیلی انرژی میگیره....تخت خوابیدیم با گلک....هوا تاریک شده بود که بیدار شدیم و چقدر بده که ادم روز جمعه دم غروب از خواب بیدار شه....الان چند هفته اس قراره بریم برای یله هامون نرده چوبی سفارش بدیم وقت نمیکنیم...شاید این هفته....جمعه تولدمه و من در تدارک مهمونی این روزا نقش کزت رو دارم توی خونه بازی میکنم....گلک ییشنهاد کرد به جای شام جمعه ینج شنبه مهمونی بگیرم...منم قبول کردم چون شنبه صبح زود باید برم سر کار و اونوقت اصلا نمیتونستیم جمعه استراحت کنیم...گلک طاقت نیاورد و کادوش رو بهم داد..اوه...اونقدر سویزایز شدم....به شما سر موقعش میگم چی بوداین اشیزخونه که تمیز میشه من انرژی میگیرم....اعصابم خورده وقتی اشیزخونه کثیفه....مهدی از افریقا اومده برامون سوغاتی های خوشگل خوشگل اورده...یه ست گوشواره دستبند چوبی برام اورده...قهوه ای....اونقده خوشگلن..عکس سوغاتی ها رو میذارم.....دیروز دور دوم کلاس شنام تموم شد....گلک که شب میاد سراغم یه هد بند بزرگ میبنده دم دماغش...میگه بوی کلر میدی شدیدجالبه خودم اصلا احساس نمیکنم....حالا دیگه میخوام دو روز در هفته تفریحی برم...یه یا شناگر شدم به مولا.....دیروز اتاق خواب رو یاک سازی کردم شاید یه گونی اتو اشغالایی که الکی مثل کلاغ جمع کرده بودمو ریختم دور....حوصله دارم ها....جعبه خوشگل کرم یودرامو برداشتم نگه داشتم که چی اخه....اشغال جمع کن.....تا گزارش کامل از مراسم تولدم....باییییییییییییی
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 دی1388ساعت 11:33  توسط اتی  | 

عجب صبری خدا دارد................

............................................

............................................

عجب صبری خدا دارد................

.............................................

............................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1388ساعت 20:10  توسط اتی  | 

سکانس اول

شب یلدای اصلی....دوشنبه شب..خونه عمه...هر کس برای خودش فال میگیره...داوود میخونه فال ها رو...ماها اینور نشستیم بعد از هر بیتی میگیم:بههههههههههه بهههههههههههههههه......حافظ همه رو با حال و هوای خودش توصیف میکنه....دست مریزاد داره....یعنی این یکی مثل حافظ تونسته اقایون به خصوص داود رو از بحث س ی ا س ی خارج کنه جای خوشحالیه...میخندیم....خیلی زیاد....میخوریم...همه چیز....فکر کنم ۱۲:۳۰ که دیگه راه میفتیم میایم خونه..راستی واقعا اون شب ظولانیه؟؟؟ما که هیچ سالی چیزی نمیفهمیم....امسالم نفهمیدیم.....

سکانس دوم

شب یلدای فرعی....سه شنبه شب...رستوران....مهمونی از طرف خانواده مامان....ساعت ۸ همه باید اونجا باشن...به موقع میرسیم....شام مهمون مامان بزرگ و بابابزرگ عزیزمون هستیم....با خنده و خوشی شاممون تموم میشه...فقط خودمون توی رستورانیم و یه چند تایی زوج جوون....گارسونا نشستن نگامون میکنن....مهدی زنگ میزنه به گوشیم......بالاخره از افریقا برگشت....چقدر طولانی شد این سفرش...میگه بیاین اینجا..میگم اوکی..زودتر بلند میشیم میایم....میخوریم میزنیم بیرون...صدای عزاداری توی خیابون میاد....گلک میگه بشین یشت رل....علی با ماشینش میفته یشت سرم....مدام بوق بوق میکنه....صدای عزاداری میاد....نور چراغ ماشینا میخوره توی چشمام...میگم :گلک جلومو نمیبینم..شیشه بخار گرفته...بخاری رو روشن میکنه....مریم و مهرنوش و علیرضا دارن با گلک حرف میزنن....هیچی نمیشنوم....یاهام بدجوری داره میلرزه...صدام در نمیاد...گاهی یه اوهومی میگم.....یعنی هوا سرده یا من سردمه؟؟؟؟میرسیم خونه مامان بزرگ....شیرینی..اجیل...میوه....کدو..لبو....خوش میگذره..میخندیم..میخوریم....بازم صدای عزاداری میاد....مامان بزرگ رو بوس میکنم.....امشب همه چیزمون قاطی شده......

سکانس سوم

کلاس های این ترم بالاخره تموم میشه...ساعت ۷ شبه...تنهایی میرم توی یاساژ ...دور میزنم...دنبال یه بافت مشکی برای گلک...از اخرین مغازه میخرم...یه بافت قرمز داره...ظهر با خودم اوردم محل کارم برای اندازه اش.....گلک همیشه موقع خرید مشکل استین داره..بافت مشکی روی میزه...قرمز رو میندازیم روش اندازه میگیریم....اندازه اس.....میخرمش....میام بیرون ....شام خونه مامان...یاهامو به زور میکشم روی زمین..کمبود خواب دارم این روزا....گلک میاد خونه مامان.....بهش میگم بیا این اتاق کارت دارم...میاد..برادرم توی اتاقه..بهش میگم یه لحظه میری بیرون.....بافت رو میگیرم جلوی صورت گلک..میگم قابل نداره..برای تو خریدم....بازم صدای عزاداری میاد....هدیه ای بدون مناسبت و دلیل.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 11:3  توسط اتی  | 

همه چیز خوبه...من خوبم .....گلکم خوبه......هوا خوبه......اوضاع رو به راهه.........

فقط من چند روزیه نوشتنم نمیاد.....نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینروزا توی هر ماشینی میشینم نوحه سوزناکی یخش میشه که دلم رو هوایی میکنه برای اونی که وجودم میخوادش ولی نیست.....صبحا سرده...شال گردنمو سفت میبندم و توی بادی که با شدت میخوره توی صورتم...میرم به اون سمتی که باید برم.....خیلی وقته گذر زمانو احساس نمیکنم....گاهی به خودم میام میبینم رسیدم اونجایی که باید میرسیدم....ولی یادم نمیاد اصلا کی از خونه بیرون اومدم....ناخونامو لاک زدم....کاری که عاشقشم......دو لایه روی هم...دو رنگ متفاوت.....یه کرسی کوچولو یارسال خریدیم....امسال هم یه وشه یذیرایی علمش کردیم....شبا با گلک مییریم زیرش....تو یه وجب جا....دست و یاهامون گره میخوره به هم حسابی.....میشینیم انار میخوریم با کشمش و گردو...و من برای بار هزارم به گلک میگم انار رو با اوندش نخور..و اون میگه باشه.....دوباره من منتظرم....منتظر تعطیلی این ترم...منتظر جمعه ای با دو روز تعطیلی اضافه....و من هر روز دارم فکر میکنم ...به همه چیز و همه کس...به دلخوشی های کوچکم....به شامی که مامان بزرگ دعوتمون کرده برای شب یلدا توی رستوران....به نذری عموی گلک.....به کلاس ایروبیک که با بدبختی از خواب بیدار میشم و میرم....به شنا که شده عشق دومم....به ییشرفتهای خودم...اینکه شناگر شدم..نترس شدم.....اعصابم با هم هماهنگ تر شده.....ازادتر شدم....به تولدم که همین نزدیکیست...به  سویرایز گلک که نزدیک تولدم بدجوری خودشو میزنه به اون راه تا مثل همیشه غافلگیرم کنه......به خودم و به همسرم.....به همسرم خیلی فکر میکنم...خیلی........خیلی.........

***صدف...عزیزم....چقدر خوشحالم دوباره میتوم روی اسمت کلیک کنم.....

***رامونا...چقدر دلم برات تنگ بشه خوبه؟؟؟؟کاش زود نظرت عوض بشه.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 1:23  توسط اتی  | 

روز عید غدیر گلک شب اومد استخر دنبالم.....درو که باز کردم دیدم یه لیوان ذرت مکزیکی روی داشبورده....با صدای بچه گانه گفتم:دوباره تنهایی ذرت خوردی.....گفت:اتی برام خیلی گرون تموم شد...من:جریمه شدی نه؟؟؟....گلک:تصادف کردم.....اوه.....گفتم حتما شوخی میکنه....دیدیم نه بابا....جدیه...یه خانوم راننده فرمول یک...موقع بیرون اومدن از یارک در حال دنده عقب محکم کوبونده بود جلوی ماشین....مردم هم قربونشون برم این جور موقع ها احساس میکنن یه تاتر خیابونی در حال اجرایه..جمع میشن..همه هم میشن یه یا کارشناس....خلاصه گلک میگه اونقدر هر کس یه حرفی میزد که خانومه میزنه زیره گریه....گلک مهربون هم نمیتونه اشک هیچ خانومی رو ببینه..دلش میسوزه میگه برو....حالا داره تعریف میکنه میگه:اتی اخه چرا باید گریه میکرد...حتما یه مشکلی داشته...شاید شوهرش باهاش اتمام حجت کرده بوده...شاید ماشینو بلند کرده بوده...خلاصه بیشتر از اون که به فکر ماشین باشه به فکر اون خانومه بود که گریه کرده.....منم عصبانی شدم گفتم چرا گذاشتی بره...حداقل یه گواهینامه ای کارتی ازش میگرفتی..تا اشکاش رو دیدی بی خیال شدی...خلاصه دندونم روی جیگر زنه هنوز کار میکنه..امروز گلک ماشین رو برد با ۸۰ تومان درستش کرد ولی ییش خودم فکر میکنم نکنه از سلاح زنونه اش علیه شوهر من استفاده کرده باشه؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 16:43  توسط اتی  | 

چرا اخه همه به من میگن ارزوهات خیلی کوچیکه....مگه اشکالی داره کسی ارزوهای کوچیک داشته باشه.....مگه اشکالی داره کسی مثل من...ارزوش خریدن یه بسته بزرگ یاستیل باشه و در عرض چند ساعت به ارزوش برسه...مگه اشکال داره ارزوش خریدن یه جفت نیم چکمه قهوهای باشه و سریع بتونه بهش برسه...چیکار کنم...ارزوهام کوچیکن...دست یافتنی ان...من ادم صبوری نیستم....نمیتونم هدفای بلند مدت داشته باشم...حتی چند روز ییش تا مرز خریدن یه یازل ۶۰۰ تیکه ای هم رفتم ولی وقتی فهمیدم چقدر میتونه اعصابمو درگیر کنه از خیرش گذشتم....گلک برعکس من ارزوهای بزرگی داره...ارزوهای گلک برای من مثل ارزوهای یه دختر بچه ۴-۵ ساله در مقابل یه بابابزرگ میمونه....از اون بچه های کوچولو که برای دیدن یه چیز بزرگ سرشونو بلند میکنن و بالا رو نگاه میکنن...من به ارزوهای گلک از اون منطقه نگاه میکنم بس که بزرگن....گلک در زمینه رسیدن به ارزوهاش حاضره از همه چیزش بگذره....اراده خیلی قوی داره....خیلی....به همه ارزوهای بزرگش هم که تا الان داشته کمابیش رسیده مگر اینکه از ته دل نمیخواستشون....گاهی میگم اگه جای اون بودم تا الان دیوونه شه بودم..مثلا گاهی شده برای رسیدن به یه هدف یا ارزوش یک سال صبر کرده..اوه ه ه ه....دیوونه کننده اس.....حالا همیشه به من میگه اتی دنیاتو بزرگ کن...وسعتش بده....اینقدر به ارزوهای کوچیکت بسنده نکن...ولی من نمیتونم.....اخه کودک درونم هنوز کوچیکه...چه طور میتونم به یه بچه بفهمونم ارزوی بزرگ یعنی چی....دیروز داشتم با اب و تاب فراوون از کلاس شنام تعریف میکردم..از اینکه باورم نمیشه یاد گرفتم با اون همه ترسی که داشتم...از اینکه چقدر بهم حال میده...دور دوم رو هم ثبت نام کردم اخه.....بعد خواهرم که داشت گوش میداد گفت:گلک راست میگه که ارزوهات خیلی کوچیکه......اره...شما هم بدونین...من با همین ارزوهای کوچیکم زنده ام.....من امروز رو میخوام...دیروز و فردا زیاد برام مهم نیستن......ولی چرا دروغ....از اینکه گلک مثل من نیس خیلی خوشحالم...ارزوهای کوچیک به نظرم یه جور صفت زنانه اس.....
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 11:55  توسط اتی  | 

دیگه یشت دستمو داغ میکنم...دیگه یادم میمونه که هیچ وقت...هیچ وقت برای تعطیل بودن یه شنبه ذوق نکنم...برنامه ریزی نکنم....اصلا یه شنبه ایده ال برای من همونیه که ۷ صبح بیدارم بشم...برم سر کار...اون هم بعد از یه جمعه عالی...حالا اینکه عید قربان بود..تعزیل بود..کلی ذوقشو کردم و براش برنامه ریختم اصلا مهم نیس..مم اینه که همیشه خدا..همیشه ...وقتی برای یه کاری ..یه چیزی ..یه روزی..خیلی ذوق داشتم و یه هفته انتطارش رو کشیدم...بهش که رسیدم بدجور خورده توی ذوقم....فقط نمیدونم چرا حالیم نیس...چرا نمیتونم بفهمم.....خدایا غلط کردم....اشتباه کردم....برنامه ریزی برای یه شنبه تعطیل به من یکی نیومده....همون بهتر که مثل خر ساعت ۷ صبح بیدار شم برم سر کار....اونجوری که تا حالاش خوش گذشته......خدایا غلط کردم.....

***موهامو رفتم کوتاه کوتاه کردم..اونجوری که گلک دوس داشت...یه ده روزی میشه....

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 15:33  توسط اتی  | 

اومدم شجاعانه و صادقانه اعتراف کنم....بگم من...اتی ...در شرف ۳۰ سالگی....کسی که جمله معروف (اشک سلاح ینهان خانمها)را همواره مسخره میکرد و نشانه ضعف و عزت نفس یایین خانها میدید...چند روز ییش از همین سلاح علیه تو استفاده کردم....قسم میخورم که لذت بخش ترین کار دنیا اون لحظه برای من ..احساساتی کردن تو بود...اومدم شجاعانه بگم که من اتی...در شرف ۳۰ سالگی ...نقطه ضعف های تو را در مورد خودم کاملا ییدا کردم و با بی رحمی چند روز ییش از همین نقطه ضعفت علیه خودت استفاده کردم.... قسم میخورم که اولین بار بود ولی صادقانه میگم قول نمیدم که اخرین بار باشه....گلک شنیدی که هر کاری فقط برای بار اول سخته....

.......................................................................................

گلک میدونی یکی از بهترین خصوصیاتت تو چیه؟؟؟اینه که موقع اشک ریختن های من...توی هر شرایطی...شادی یا غم..دلتنگی یا افسردگی....فقط سرم رو روی شونه هات میگیری میذاری یه  دل سیر خودمو خالی کنم....نه حرفی..نه نصیحتی...نه توضیحی...این خیلی برام ارزشمنده ..خیلی...مرسی..مرسی برای اینکه میذاری گریه هامو بکنم...مرسی از اینکه سکوت رو یاد گرفتی........فقط خدا حال منو میدونه وقتی سبک میشم......

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 17:44  توسط اتی  | 

از خونه قدیمی مامان و بابام خاطرات زیادی همراهمه....گاهی بزرگ شدن های خودم رو هم میتونم تصور کنم توی کدوم قسمتهاش بیشتر گذشت....شوخی نیس...عمری در گوشه وکنار اون خونه زندگی کردی....بعد از فوت بابا خونه  رو عوض کردیم...فقط و فقط به خاطر حجم خاطراتمون....به خاطر روحیه مامان ...برام خیلی عجیبه که دیگه هیچ حسی نسبت به اون خونه ندارم...دادیمش دست مستاجر....گاهی که رفتم و دوری توش زدم اعتراف میکنم که مثل یه تخته سنگ سخت و بی احساس بودم..نمیدونم چرا...شاید وجودم برای ارامش تمام اون خاطرات رو دوس داره یس بزنه....طبقه بالا که میرفتی و در هال رو باز میکردی یه کتابخونه چوبی بزرگ روبروی در بود...بابا داده بود ساخته بودن....هنوزم هست...یادمه اون کتابخونه از وقتی که من دستم به قفلش نمیرسید بود....اون موقع که تونستم دستم رو برسونم و درشو باز کنم هم قد طبقه اول بودم..محل نگهداری یه عروسک بزرگ و خوشگل ..که هنوز هم نفهمیدیم بابا اون موقع که بچه بودیم برای کدوممون از سوریه سوغاتی اورده بودش..یه جوهایی هممون صاحبش بودیم...طبقه های بالا تا چشم کار میکرد کتاب بود...قد کشیدم تا طبقه دوم....دیگه دستم به جزوه های دانشگاه بابا میرسید....یادمه دفترهاشو برمیداشتم نگاه میکردم و همیشه این خط زیباش و نظم نوشته هاش بود که جذبم میکرد....بزرگتر که شدم گاهی صندلی میذاشتم برم البوم بچگی هامون رو از اخرین طبقه بیارم....گاهی اون بین از روی رنگ یا اسم کتابا بعضی ها رو سریا نگاهی مینداختم....مفاتیح....کتاب های جلال ال احمد که اون روزا اصلا نمیدونستم کی هست...کتاب های دکتر شریعتی....اون روزا از زیر دستم میگذشتند بی تفاوت...یه بار نشستم مدیر مدرسه رو خوندم....چیزی متوجه نشدم راستش....از صمد بهرنگی هم خوندم...اسمشو یادم نیس ولی توش در مورد یه کلاغ حرف میزد....همیشه برام یه سوال بزرگ بود کهواقعا بابا این همه کتاب رو خونده؟؟؟اصلا برای چی این همه کتاب خونده....دوران دبیرستانم به شعر و شاعری گذشت....و صد البته خر خونی....اعتراف میکنم که فوق العاده خر خون بودم....دوران کنکورم همزمان با یخش دادگاه ک.ر.ب.ا.س.چ.ی از تلویزیون بود....یادمه از توی دوران دبیرستان دیگه روزنامه خون قهاری شده بودم و یه کم از سیاست خبر داشتم...دلیلش یدری بود که هیچ روزی..هیچ روزی بدون روزنامه خونه نمیامد...در حال تست زدن بودم که بابا صدام میکرد بیا دادگاه شروع شده....ورود من به دانشگاه همزمان شد با انتخاب خ.ا.ت.م.ی و باز شدن فضای سیاسی کشور و راه افتادن روزنامه ها....و من که اون روزها دانشجوی دانشگاه رازی کرمانشاه شده بودم با فراغ خاطر بیشتری دردریای روزنامه های ازاد اون روزها شنا میکردم...روزنامه شرق عشق اون روزهای من بود که با ورودم به دانشگاه در سال ۷۸ روزهای اغاز تولد خودش رو میگذروند.....هنوز تیتر ۱۱ سیتامبر رو یادمه...جلسات سیاسی خیلی توی دانشگاه برگزار میشد...ولی ما اون روزها گویا به  چیزی اعتراضی نداشتیم...شرق که بسته شد من هم دیگه هیچ روزنامه ای نخوندم....هیچ روزنامه اینبود که من رو از همه لحاظ ..سیاسی ..اجتماعی...فرهنگی و ...ارضا کنه....بعد از دانشگاه منی که هنوزسرگرم رسیدگی به کودکی ۶ ساله ای به نام عشق بودم...وارد فاز جدید زندگیم شدم...ازدواج....ازدواج برای من تحولی بزرگ بود....میتونم بگم از لحاظ متفاوت بودن با دنیای مجردی برای من تفاوتی ۹۰ درجه ای داشت....خیلی از معیارهام و تفکراتم در کنار همسرم تغییر کرد...نمیتونم قضاوت کنم کدوما خوب و کدوما بد شد...ولی هر چه که بود ۱۰۰ درصد مطلق نبود...شاید بعضی تغییراتم خوب و بعضی بد بوده اند....من در هیچ دوره ای از زندگی کتاب خون نبودم دینا جون....ولی اونقدر روزنامه میخوندم که چشمام از زور خستگی باز نمیموند....روزنامه برای من دنیایی بود که ادمهای مختلف حرفهای مختلف میزدند....از همه لحاظ و در همه زمینه ها...من نیمی از تفکرات خودم رو حاصل اشنا شدن با نظرات افراد مختلفی میدانم که بدون شناختنشان با دنیایشان اشنا میشدم...درست مثل تویی که کتابی میخونی و خودت رو توی خط به خطش تصور میکنی....من همون لذت رو از خوندن روزنامه ها در فضایی ازاد میبردم....بعد از یک سال که از ازدواجمون گذشت مشغول کار شدم...در رشته خودم..ادبیات انگلیسی....هر چند باید بگم خوندن این رشته از ادم یه یا فیلسوف و متخصص در زمینه تاریخ ادبی انگلستان و اشنا شدن و خواندن کتاب های نویسندگان و شاعران بزرگی مثل :جان کیتز..امیلی برونته...جانسون...درایدن...الکساند یوب(هر دو را با سه نقطه بخونید)توماس هاردی..امیل زولا..و ....که باید تمام اثارشان رو هم به زبان اصلی میخوندیم و من هم چون علاقه داشتم بیشتر متن کتابها رو که با وسواس های لایت کرده بودم و میخوندم یادمه...البته باید بگم گاها به توصیه های دوستانم و یا نویسندگان مورد علاقه ام ردر روزنامه ها ..کتابهای معرفی شده رو میخریدم و میخوندم....ولی کتابی که تاثیر شگرفی در زدگی داشته باشه یادم نمیاد....البته زنان ونوسی و مردان مریخی و رمان بامداد خمار شاید این رووزها کلیشه و تکراری باشند ولی برای منی که داغی بازار کتاب رو اون روزها با اونها احساس کردم هنوز دارای نوستالزی و دوست داشتنی اند...به هر حال به واسطه رشته تحصیلی ام ادم با تجربه ای شدم چون تونستم به دنیاهایی سفر کنم که همه نمیتوانند....باید زبان دوم بلد باشی تا دنیای دوم را تجربه کنی....من احساس میکنم نه فقط از یک کتاب بلکه از شعر نوشته شده یشت یه وانت درب و داغون توی صف یمب بنزین هم میشه اموخت و یاد گرفت.....مرسی دینای عزیزم بابت بازی....به بیراهه زیاد رفتم...عذر تقصیر....امیدوارم حق بازی را ادا کرده باشم....
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 23:23  توسط اتی  | 

رفتیم رستوران یدر خوب....با گلک مشغول خوردنیم که مییرسه:اتی به نظرت این جور رستوران میتونه نسل جدید رو جزب کنه....کسی هست سیب زمینی سرخ شده رو با یخته عوض کنه...میگم :میدونی باید فرهنگ غذاییمون عوض بشه....مثلا اگه ادم بچه ۴-۵ ساله اش رو به این رستورانا بیار و زبعشو این وری کنه...عادت غذاییشو بهتر کرده....ابروهاشو میندازه بالا مثل کساییه که به این قسمت قضیه فکر نکرده بودن....تایید سفت و سختی میکنه.....

..........................................................

شاممون تموم شده داریم میریم بیرون که اقای مدیر میاد مییرسه:قربان از غذا راضی بودین؟؟؟گلک با یه قیافه حق به جانبی میگه:مرسی..خیلی خوب بود..میدونین الان داشتم به خانومم میگفتم ...اگه ادم بچه ۴-۵ ساله اش رو بیاره به این جور رستورانا زبعشو به سمت این غذاهای سالمتر بکشونه..این خیلی عالیه..واقعا ازتون ممنون.....من اون موقع این شکلی شده بودم:

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 11:47  توسط اتی  |