تبليغاتX
اشیان عاشق ترین دستها
شاید الان خیلی ها با خوندن این مطلب توی دلشون بگن ..........وای خوش به حالت.....ولی این ۲ روز تعطیلی توی این هفته رو حسابی خوابیدیم.....جمعه ای که تا ۱۲ خواب بودیم....صبحونه رو ساعت ۱۲:۳۰ خوردیم.......ناهار رفتیم خونه مادر شوهری که از نگرانی نیافتن ما اون موقع که خواب بودیم چند جا زنگ زده بود....عصرش رفتیم دیدن خونه در حال ساخت عموی شوهر جان....بعدش هم دیدن جاری جان که هنوز نی نی رو به دنیا نیورده....شام خونه خودمون به صرف فیلم هالیوودی wanted

توی خواب نازه یکشنبه ام که با صدای گلم از اون دنیا میام این دنیا.......چقدر خوبه که صبحها با صداش بیدار میشم ولی هیچ وقت این رضایت رو نمیتونم نشون بدم...نمیتونم بهش بگم..احساس میکنم به زبون که بیاد دیگر اون مزه اصلیشو برام از دست میده.......صدا میکنه و سر به سرم میذاره...میگم ترا خدا فقط یه دقیقه...شیطونیش گل کرده....میگم ۵ دقیقه قول میدم....کوتاه میاد..ولی دیگه این خواب خواب نمیشه.....ازم میخواد صبحونه بریم خونه مامانش..اخه امروز عیده...اونام تنهان......سریع اماده میشم...وقتی میخنده سبک میشم......نمیدونم چرا......بهشم نمیگم........همه اینا در یه لحظه توی ذهنم میگذره......بعد از صبحونه میریم یه دوری بزنیم....خیابون شده مثل یه دنسینگ بزرگ...واقعا که خیلی هارو این روزا جو میگیره....خیابون ها شدن مملو از لیوان یه بار مصرف...کاش میتونستم به تک تک ادما در این مورد اموزش بدم.....بعضی ها هیچ وقت هیچی رو یاد نمیگیرن....حرص میخورم خیلی...ماشین شده یر از شکلاتهایی که شوت میشن از شیشه تو..این مدلیشو دیگه ندیده بودیم...ناهار میریم خونه مادر شوهر....عصری دوباره میخوابیم...شام میریم خونه مامانم و زود برمیگردیم....یه فیلم هالیوودی و دوباره خواب....اخ که کاش زندگی همش تفریح بود و استراحت....نمیدونم از یه بابا و مامان فعال و شاغل چطور یه ادم تنبل مثل من بوجود اومده...گاهی میگردم دنبال ادمی که بهش برده باشم.......هنوز ییداش نکردم.....هوا داره خنک میشه....دارم به ارزوم میرسم...فصلهای خوشگل زندگی من دارن از راه میرسن........اغوشمو براشون باز میکنم........

(۱)میخوام توی این وبلاگ تنوع باشه..از مسایل سیاسی و غیر سیاسی تا love story و اینکه امروز کجا رفتمو چیکار کردمو چی یختم.........کسی اعتراضی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

(۲)گلم امروز یه سرویس طلا خوشگل برام خرید.....فدای اون چشات که همیشه برق میزنه.......

(۳)فردا صبح نوبت رنگ مو دارم....چی در بیاد خدا میدونه...........

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 0:56  توسط اتی  | 

ان گاه که ترا دیدم

شوق دانستن اینکه تو چگونه ادمی هستی

مرا غرق در هیجان کرده بود.........

انگاه که ترا شناختم

دانستم که تو هم

مانند دیگران

انسانی هستی با توانایی ها

و کاستی ها...

انگاه که با هم صمیمی تر شدیم

شوق دانستن این که عشق به تو چه احساسی دارد

مرا غرق در هیجان کرد

ولی انچه یبش از هر چیز مرا غرق در شگفتی می کند

خود تو هستی

و عشق میان ما...........       

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 10:56  توسط اتی  | 

از دیروز مشغول خوندن یه رمان بودم....از این رمانهای بی معنی و بی فایده...از اونا که بعدش احساس میکنی چقدر نویسندگی کار راحتیه...از اونا که بهشون میگن رمانهای عامه یسند...هر فصلش رو که میخوندم کتاب رو برمیگردوندم و یه نگاهی به اون چشمهای سیاه و اغوا گر دختر روی جلد مینداختم..همون چشمایی که نویسنده از اول ازشون تعریف میکرده و باعث چه بلاها که نشده بود....بعد از خوندن رمان افسوس خوردم برای هدر دادن اون ۱-۲ ساعت باارزش که هدر رفت....باعث و بانی خوندن این رمان کسی نبود جر یکی از شاگردهام که روز قبلش با دوست یسرش خیلی اتفاقی دیدمشون..یسره که سریع از جلوی من رد شد و دختره اونقدر غافلگیر شد که اومد شروع کرد با من دست دادن و ....من نمیدونم چرا اینقدر خوشم اومد ازشون...فقطم بهش خندیدم...تو اینجور مواقع عجیب میتونم افراد رو درک کنم..احساس میکنم خدا اصلا منو افریده که این ادمارو درک کنم...سر کلاس در حالی که داشتیم فیلم زبان اصلی میدیدیم احساس کردم خودشو از من قایم میکنه...منم عاشق این شرم و حیا و خجالت کشیدنهای دخترام...همش سر به سرش گذاشتم و فرداش دیدم یه کتاب برام کادو اورده...فکر کنم از اینکه باهاش شوخی کرده بودم و بهش گفتم( خوشم اومد خیلی خوش سلیقه ای) خیلی خوشش اومده بود ...به هر حال نمیدونم چرا فکر کرده بود من هنوزم تو سن خودشم و با این کتابها حال میکنم...البته قبلا یه چند تایی رو خونده بودم که ارزش خوندن داشتن....الان که دارم مینویسم چشمای سیاه اون دختره روبرومه.........

برادرم و دوستش دیروز برای یه سری تنظیمات laptopام اومده بودن اینجا...دوستش از laptopخودش کلی از این اهنگهای امروزی rapبرام کیی کرد.....کلی برنامه های مختلف و بازیهای عجیب غریب...من همینطور که نگاه میکردم احساس کردم که چقدر با دنیای اینها بیگانه ام...همونطور که با دنیای رمانی که خوندم بیگانه بودم...با حرف زدنشون ..با موبایلاشون با شکلهای عجیب غریب لباساشون با اهنگهاشون و کلا با همه چیز جوونهای امروزی...من با دنیاشونو سرگرمیهاشون غریبم .من متعلق به یک نسل ییشم...نسلی که بهش میگن نسل سوخته..نسل جنگ ..مدارس تعطیل شده...سنگرهای مدرسه...درس خوندنهای تلویریونی...نسلی که یادم نمیاد سرگرمیش چی بود...نسلی که نه کامییوتر داشت نه موبایل...نه ماشین داشت و نهpmcوiran music........همون نسل سوخته که گفتم....

فکر که میکردم دیدم نسل خودمو بیشتر دوست دارم...قضاوتی در مورد این نسل جدید نمیتونم بکنم چون اینها حاصل چندید و چند موقعیت مختلفن...ولی نسل خودمو بیشتر دوست دارم چون عاشق بودن اونم از نوع مرغوب...دوست داشتن و عشق رو یکبار تجربه میکردن اونم با تمام وجود...عشق رو فقط برای امروز یا فردا نمیخواستن....عشق برای همیشه بود....

(۱)من مدرسم نه معلم.....وقتی میگن معلم یاد مدرسه میفتم با اون معلمهای خواب الود و مقنعه های چونه دارشون...من یه مدرس شیک توی یه موسسه شیک تر هستم....

(۲)میگم راستی اگر کسی هر بار که میره ورزش بیاد یه رانی با کلی هله هوله بخوره امیدی بهش هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 21:41  توسط اتی  | 

همیشه از تابستون بدم میاد...گرمای کلافه کننده واون افتاب داغ همیشه باعث میشه کلی کار عقب افتاده داشته باشم..از اونجایی که حوصله گرما و ترافیک و شلوغی رو ندارم بجز مواقعی که میرم سر کار یا مواقعی که برنامه خاصی داشته باشیم تو خونه و زیر کولر بودنو ترجیح میدم.....یادمه نوجوون که بودم عاشق جاهای شلوغ و یر رفت و امد بودم....توی گرما و سرما همه جا رو ییاده گز میکردم...ولی الان فقط به دنبال سکوت و ارامشم..همسرم هم مثل خودمه...هیچ جا رو با ارامش و سکوت خونه عوض نمیکنه...توی یارک...موقع خریدهمیشه جاهای خلوت و مواقع خلوت رو انتخاب میکنیم...حتی یه مدته دیگه حوصله ظبط ماشین رو هم ندارم بر عکس همسرم که تا یشت رل میشینه اول سی دی ابی رو میذاره...اون اهنگهای قدیمی که به قول خودش براش نوستالژی داره....

یه کم درگیر المیبک شدم...امروز با برادرم حدود ۱۰ دقیقه در مورد کشتی حرف زدیم....جالب اینجاست که این شوهر عزیز اصلا عرق ملی نداره و از باخت های ایران خوشحال میشه...اونوقت نمیدونم چرا ساعت ۵:۳۰ بلند میشه بازی بسکتبال نگاه میکنه و وقتی میاد خونه با شور و حرارت بازی رو تعریف میکنه...فکر کنم دچار یارادوکس شده.............

همیشه از تابستون بدم میاد..شاید چون خودم بچه زمستونم....عاشق برف و سرما...روزشماری میکنم برای هوای سرد و ابری...برای روز تولدم..برای یه هدیه غافلگیر کننده....دلم میخواد از یه چیز کوچیک یه امیدواری بزرگ بسازم...دلم میخواد از حالا برای عروسی ۲ ماه دیگه دوستمون خوشحالی کنم..دلم میخواد همه چیزو سفید ببینم...دوست دارم بتونم به همه اعتماد کنم.... دلم میخواد عشقم رو از حالا توی کت و شلواری که قراره یه روز که وقت داشت بریم و بخره تجسم کنم....دلم میخواد ذهنم یر از امیدواری و قشنگی باشه...احساس میکنم همه وجودم به سمت کامل شدن بیشتر حرکت میکنه...دلم میخواد به علایقم بیشتر برسم...وقت بیشتری برای روحم و جسمم بذارم...احساس میکنم خیلی کار عقب افتاده دارم یه کم اراده بیشتری احتیاج دارم.......الان لبریز از انرژی هستم مثل یه دختر ۱۶ ساله....احساس میکنم با درایت بیشتری دارم زندگیمو ییش میبرم..احساسمو خوب میتونم کنترل کنم..میدونم اینها همه به خاطر سنمه...من الان دارم دوره ارامش بعد از ظغیان جوانی رو میگذرونم....خوشحالم که عاشق شدم و خوشحالم که عاشق هستم....عشق به من هدف و روحیه میده...عشق برای من همیشه تنوع و تازگی بوده...این عشق که باعث میشه هنوز زندگیم مثل روزهای اغازین خودش باشه...من اسم خیلی چیزا رو توی زندگی عشق میذارم.....چه اون موقع که منتظر شنیدن صدای کلید توی قفلم...چه اون موقع که با عشقم قهرمو و دلم مثل یه گنجشک براش میزنه....چه اون حس خوشگل و قشنگ منت کشی همسرم که دوباره همه چیزو میکنه مثل دوره رمانتیک دوستی....چه اون موقع که برام غیرتی میشه و وقتی میگم چرا میگه:اخه من عاشقم....چه اون موقع که در به در از این مغازه به اون مغازه دنبال بستنی عروسکی برای من میگرده...چه اون موقع که میگه:اتی شب زودتر میام تا با هم یه کم حرف بزنیم............عشق توی زندگی من همه چیزه....همه چیز............

یینوشت:دیشب حدود ساعت ۲ از گشنگی بیدارشدم..البته خواب خواب نبودم توی رویا بودم...یادم افتاد یه ویفر توی کولم دارم...همچی که برش داشتمو دراز کشیدم که بخورم یه دفعه یه صدایی توی تاریکی گفت:اتی جان میشه بری ادامستو توی هال بخوری....اونوقت من و مهتاب و شب و خواب الودگی و ویفر

یینوشت(۲):ورزش که میکنم احساس میکنم روحم بغل دستم وایساده و داره یه کم هوا میخوره...عاشق ورزشم.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 21:10  توسط اتی  | 

تا چند روز دیگه قراره یه انسان جدید به دنیا بیاد........شوهر جان قراره برای اولین بار عمو بشه و احساس میکنم خیلی هیجان زدس اینو از سوالهایی که گاه و بیگاه در مورد نی نی مییرسه میفهمم...خودم هم چند روزیه رفتم تو فاز اینکه چی بیوشم یا موهامو چه رنگی کنم...نکنه نرسم برم بیمارستان...نکنه اون روز کلاس داشته باشم...خلاصه یه شور و هیجانی تو وجود خودم هم هست....اخه توی این خانواده سالهاست که بچه کوچیک کمیابه و بالاخره یدر شوهر و مادر شوهر دارن به ارزوشون میرسن....منم دوست دارم زودتر بچهای رو که خیلیها منتطرشن ببینم....ولی یه کم اظطراب هم دارم...نمیدونم چرا ولی هر از چند گاهی حرفهای اطرافیان یه تلنگری بهم میزنه...باهاشون هم نمیتونم وارد بحث بشم چون میدونم فایده ای نداره و اونا این چیزهایی رو که من میگم نمیفهمن...ترجیح میدم فقط گوش کنم یا گاهی فقط یه لبخند.....ولی مادر شوهر خیلی فهمیده ای دارم....خیلی زیاد جوری که احساس میکنم همیشه جلوش کم میارم....برای نظر هر کس احترام قایل هست و هیچ وقت در هیچ موردی دخالت نمیکنه و همین باعث شده همیشه هواشو داشته باشم....به همسرم که میگم قند توی دلش اب میشه وقتی میفهمه مامانشو دوست دارم...خدایا این مردای مامانی رو حفظ بفرما...ورود یچ بچه قطعا یه زندگیرو عوض میکنه.......ولی بد میشه یا خوب..این مشکل منه...دوباره میرم توی اون حال و هوای مطالب قبلیم....به دنیا اومدن این بچه منو کنجکاو میکنه...اینو میدونم...میخوام با دقت همه رو زیز نظر بگیرم حتی همسرم رو..........فکر میکنم بتونم بعد یه مدت جواب خیلی از سووالهامو بگیرم...الان فعلا توی فکر رنگ مو و لباسم....توی فکر اعلام کادوها که به من سیرده شده..توی فکر ست کردن کفش با لباس...قیافه های بابابزرگ مامان بزرگها...قیافه مامان بابای بچه....اینکه از ارایشگاه چه جوری میشه با روسری رفت خونه....اینکه کادو چی ببرم بهتره...به همه چیزهایی فکر میکنم که همه ما توی زندگیمون داریم به مسایلی که گاه و بیگاه ادم رو از روزمرگی کارو کار و کار درمیاره...فکر میکنم زندگی همیشه قشنگه چه اون موقع که داریم در مورد مهمترین مسایل با همسرمون حرف میزنیم یا تصمیم گیری میکنیم........چه اون موقع که ازش مییرسیم موهامونو چه رنگی کنیم....چه اون موقع که از زمین و زمان گله داریم...............

یینوشت (۱):یکی از دوستای خوب وبلاگی کتابی بهم معرفی کرده برای یافتن جوابی در مورد به اشتراک گذاشتن یک عشق...تا چند روز دیگه خوندنشو شروع میکنم...ازش ممنونم

یینوشت(۲):خدایا کاش یه جفت چشم قوی و یه کم عقل اضافی به این یاکریم ها میدادی که وقتی خودشونو توی شیشه رفلکس میبینن به راهشون ادامه ندن و با مخ بیان توی شیشه....

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 21:16  توسط اتی  | 

این روزها حیاط خونه جدید بابا و مامان همسرم منو دگرگون میکنه...حیاط بزرگی که توی این ۲-۳ هفتهجای خوبی شده برای شب نشینی های گاه و بیگاه ما....بار اولی که توی حیاط نشستم ناخوداگاه چشمم به اسمون افتاد...یادم اومد سالهاست که اسمون رو توی شب نگاه نکردم...ناخوداگاه یاد ادمایی افتادم که میگن توی اسمون یه ستاره هم ندارن...خنده ام گرفت...یاذ بچگی هام افتادم..اون موقع ها که شبها با خواهرم روی بوم میخوابیدیم....هر شب با هم سر شمردن ستاره ها مسابقه میذاشتیم...مسابقه بیهوده ای که اون موقع ها لذت بخش بود...گاهی برای خودم یه ستاره نشون میکردم..ستارهای که تا فردا گم شده بود....دلم برای سادگی اون موقع هام تنگ میشه...دلم هوای روزهای زندگی با بابارو میکنه...یادمه اون شبایی که اسمون رو نگاه میکردم ببا هم بود....این شبا توی اسمون دنبال بچگییای خودم میگردم....وقتی دلم برای اون روزا تنگ میشه دوست دارم یه دل سیر گریه کنم...به همسرم فقط میتونم بگم دلم گرفته...اونم فقط نوازشم میکنه و میذاره گریه کنم..هیچی نمیگه..هیچی.....میدونم تعریف از بچگیهام چیزی نیست که اون بتونه احساسش کنه....فقط وقتی گریه میکنم نگران اونم...که نکنه وقتی میگم دلم گرفته اون بشنوه:لیاقت اداره زندگیرو نداری....ازت سیر شدم ......از زندگی باهات یشیمونم...(اخه مردا ونوسی هستن..گاهی برعکس میشنون)

ولی من فقط دلم تنگ میشه ....برای خاطراتم...برای خودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 16:30  توسط اتی  | 

من کلا ذهن شلوغ و یر مشغله ای دارم....گاهی به خودم که میام میبینم در ان واحد به چند چیز مختلف دارم فکر میکنم......البته اینم میدونم که این خصلتیه که خدا فقط به ما زنها داده که در ان واحد هم میتونیم به چند چیز فکر کنیم و هم به چند سوال مختلف جواب بدیم....در مورد مردها مطمینم اینطور نیست چون چند بار تا حالا روی همسر خودم امتحان کردم و جواب نداده..............................چیزهایی که در روز توی ذهنم میاد گاهی خیلی ممکنه بی ارزش باشه گاهی هم باارزش.....از اینکه چی برای خونه جدید مادر شوهر بخریم تا اینکه چرا این مردم هنوز متوجه نیستن که شاید کسی نخواد تا ساعت ۲-۳ شب شریک بزن و بکوبشون باشه...ما ایرونیها چرا همیشه همه چیزو با هم قاطی میکنیم....چرا هم توی عزا شورشو درمیاریم هم توی عروسی...این فرهنگ ما کی میخواد درست بشه...کی میرسه یه راننده رن برای این جماعت عادی بشه....اصلا کی میشه یه زن عادی بشه و همه خیره خیره نگاش نکنن.....چرا همیشه توی محیطهای کاری این ادمای چایلوس همیشه در حال مجیز رییس گفتنن....چند نسل باید بگذره تا یه زن به عنوان یه انسان بتونه راحت توی این مملکت زندگی کنه....به دخترای جوون کلاسم که نگاه میکنم دلم میگیره.........یسرای جوون رو که میبینم بهشون حق میدم ....اینا نسبت به جوونای جاهای دیگه چی دارن....این دخترا چه جوونی میکنن توی این مملکت....من یه معلمم..به دخترای کلاسم اگاهی میدم..کاری ندارم از چه خانوادهای هستن .سنتی یا امروزی....من حرفی رو که باید بدونن بهشون میگم......حتی اگه جای اون حرف سر کلاس نباشه...حتی اگه من یه نفر تاتیری نداشته باشم...من جامعه رو کاریش نمیتونم بکنم ولی کلاس خودمو چرا........من حرفمو میزنم من اگاهشون میکنم........هر چند زمان کمه...ولی شاید ترم بعد هم باهاشون بودم....من باید بگم..............من یه معلمم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 16:33  توسط اتی  | 

روی میزم که ارتفاع بلندتری نسبت به صندلی های بچه ها داره نشستم و دارم تند تند حرف میزنم طوری که گاهی نفس کم میارم....بچه ها خیره خیره دارن نگام میکنم و من مطمینم بعضی هاشون الان تو نخ قیافه منن که امروز چی تنمه یا چه شکلی شدم..اینو از نگاهاشون کاملا میفهم و توی دلم خودمو جاشون میذارم ......اره بی تعارف خودمم یه روز متل اینا بودمهر از چند گاهی نگاهم میفته ته کلاس و کارهاشو دنبال میکنه......امروز به نظر میاد خوب خوابیده و سر حاله....ماشین کوچولویی دستشه و روی زمین داره تو عالم خودش سیر میکنه......یه دفعه دستش رو میکنه توی یه سوراخ کوچیکی کنار دیوار و.........یه لحظه نگران میشم ..........برق نداشته باش نزدیکه بگم که...........یه دفعه مامانش انگار رد نگاه منو گرفته باشه به خودش میاد و بچه رو مینشونه کنار خودش..........یه نفس راحتی میکشم...این قصه هر روزه این ترم یکی از کلاسهای منه...مامانی که بچه رو با خودش میاره سر کلاس...نمیدونم چی باید بگم ولی از یه طرف این مامان حق اینو داره که بجز بچه داری به خودش و علایقش هم برسه و از طرف دیگه من همش نگران بچه ای هستم که خوابشو سر کلاس من میره روی صندلیهای سفت کلاس........گاهی از اینکه بچه ندارم خوشحالم چون میدونم خیلی مسوولیت داره و من از یسش بر نمیام...اگه بچه داشته باشم باید از خودم بگذرم باید محدود بشم باید همه زندگیم فرق کنه اون موقع حتی اگه یه سر بیرون هم بخوام برم باید از قبل برنامه ریزی کنم حتی برای رفتن تا سر کوچه.........من ادم نیستم که با محدود شدن بسازم ........من الانمو دوست دارم ........هر موقع بخوام برم هر موقع بخوام بیام.......بعد از ۶ سال زندگی مشترک هنوز دوست دارم با شوهرم تنها برم بیرون شام بخورم......تنها باهاش حرف بزنم بدون اینکه یه صدای گریه بخواد ارامشمو بگیره....دوست دارم برم ورزش.........اگه امروز عصر نشد فردا صبح برم بدون هیچ محدودیتی...دوست دارم به علایقم برسم به خصوص الان که در استانه ۳۰ سالگی احساس میکنم تازه استعدادها داره شکوفا میشه و تازه دارم به یه یختگی میرسم......همه اینها از نظر دیگران خودخواهیه...تنبلیه...از زیر کار در رفتنه ولی من و شوهرم هیچ نیازی به بچه احساس نمیکنیم و اصلا فکرشم نمیکنبم.........ولی نمیشه منکر بچه توی زندگی شد...........خدایا تکلیف ما چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بدون بچه میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 12:48  توسط اتی  | 

اون میخنده از ته دل......منم میخندم و نگاش میکنم ...شیطنت میکنه سربه سر میذاره یاد جوونهای ۱۶-۱۷ ساله میفتم و بازم میخندم و نگاش میکنم عصبانی میشه....تند تند حرف میزنه...قیافه اش میشه متل دختر بچه هایی که الانه گریشون بگیره...من نگاش میکنم...حرف میزنه تعریف میکنه سال دیگه این کارو بکنیم .....فردا بریم فلان جا...مسافرت بعدی کجا بریم راستی....ناخوداگاه همه حرفاش میره میشینه توی حافظه بلند مدت و بیرون نمیاد....بعد از ۲-۳ روز تبدیل میشه به یه فیلم توی ذهنم....عقب میزنم...یه موسیقی غمگین هم روش میذارم...ولو میشم روی راحتی و چشمامو میبندم...بعضی جاهاش ناخوداگاه اسلوموشن میشه....بعضی خنده هاش انگار بلندتره...واضح تر میشنوم...با خودم میگم الان خیلی داره بهم خوش میگذره...چه روزهای خوبی...یه بار تموم نشن....اگه بشه من میتونم دوباره زندگی کنم....با این فیلمها باید چیکار کنم....ببینی مامانم هم از این فیلمها داره...من نمیخوام همه چیزو ظبط کنم ...ولی نمیشه دست خودم نیست..سرمو تکون میدم تا بلکه افکار منفی برن ولی من یه همسر همیشه نگرانم ......نگرانشم تا بیاد خونه...هم من به اون وابستهام هم اون به من و من میدونم که این خیلی بده...نمیدونم چی باعت این وابستگی شده شاید ۷ سال دوستی...۷ سالی که حالا برام لحظه به لحظش خاطره است...روز جمعه ظهر اومد سراغم ....توی راه کلی تعریف کرد با احساس و تند تند....منم نگاه میکردم و تایید میکردم...شنبه کلید رو که انداخت به در با صدای بلند گفت اتی جون منم نترسی.....همونطور که داشتم هلو انجیری ها رو میشستم روی وایت برد یخچال نوشت عزیزم دوستت دارم.........یه لبخندی اومد روی لبهام هر چند از گرمای ظهر کلافه بودم...بهش گفته بودم میخواد بره بیدارم کنه تا شیرو بذارم توی یخچال...خودش این کارو کرده بود و رفته بود...روی وایت برد نوشته بود تو یه کیمیایی برام.....یس ارزشت معلوم نیست....احساس میکنم دچار یه عذاب وجدان شده بود چون جمعه با مامانش و باباش برای خرید گلمجبور شده بود بره محلات و من بخاطر یه جلسه بی معنی و بی خاصیت کاری نمیتونستم برم...این همون وابستگی که گفتم ...دلم میخواد کمش کنم ولی احساس میکنم دیگه نمیشه...این نگرونیها متل یه جور ریاضت میمونه برام که وقتی میبینمش تبدیل به یه لذت میشه....همون سبک شدنه که خیلی هامون گاها تجربش میکنیم...........شاید این حرفها اینجا یه جور دیگه برای شما تعبییر بشه ولی احساس میکنم رفته توی وجودم و اگه نباشه نصفی از وجودم نیست واون وقت منم خاصیتی ندارم...........

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 10:28  توسط اتی  | 

من یه دختر احساساتی ام............یه کم مغرور و لجباز..........یه خورده شبیه بچه ها............

زود رنجم ولی زود هم میبخشم....بخصوص شوهرم رو که اصلا نمیتونم باهاش قهر کنم.....خیلی دوست دارم توقعاتم رو کم کنم..اخلاقهای بدم بهتر کنم ولی نمیتونم خیلی سخته...از عصبانیتم زود بشیمون میشم و اونوقت غبطه میخورم که چرا وقتمو الکی هدر دادم....وبلاگهای سیاسی رو دوست دارم..اونهایی که از غذا درست  کردن مینویسن تا .........رو دوست دارم..اونهایی که قربون صدقه بچه های توی دلشون میرن و ماشالا زیادم هستنم میخونم....ما دو تا عاشق سفریم...تا حالا با هم زیاد سفر رفتیم ...همین ۲ هفته قبل از چین اومدیم...دوست دارم ادمارو نگاه کنم..با خارجی ها حرف بزنم...حتی توی خیابون دوست دارم دوست دختر دوست بسرهارو نگاه کنم...عاشق نگاه کردن هایی هستم که اینجا بد تعبییر میشه...مجبورم برای نگاه کردن بدون دغدغه عینک بزنم...دنیا از بشت عینک برام امن تره...اینو همیشه احساس میکنم..من خیلی خشکه مقدس نیستم....نماز میخونم دلی گاهی وقتها هم کاهلی میکنم..حجاب رو تا یه حدی بهش اعتقاد دارم...توی روابطم سادهوار و بی غرضم....ولی خدا خیلی دوسم داره...میدونم کار خاصی براش نکردم ولی هر روز بهم میگه دوسم داره...ازش گاهی خجالت میکشم چون کاری براش نکردم ولی اون خودش زندگیمو دس گرفته منو به ارزوهام میرسونه برام همه چیزو جور میکنه..من استفاده میکنمو هاج و واج نگاش میکنم ولی میترسم ازش سووال کنم ...میترسم بهش بر بخوره..بهم بگه به تو چه...خودمو زدم به اون راه ولی مطمینم یکی خیلی سفارشمو بهش میکنه...همیشه کنار خدا وایساده من میبینمش...دو تایی همش دارن بهم لبخند میزنن

خدا و بابا

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 1:1  توسط اتی  | 

سلام.............

من اتی هستم .۲۸ سالمه و لیسانس زبان انگلیسی .۵ساله که توی یه اموزشگاه خصوصی تدریس میکنم.فکر کردم شاید بتونم اینجا برای دلم برای همسرم و دوستایی که اینجا باهاشون اشنا میشم روزانه هامو بنویسم.امیدوارم نوشته هام کسل کننده نشن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 19:37  توسط اتی  |