اینروزها یه نفر که خیلی دوستش داریم بدجور عاشق شده............
اینروزها یه نفر خودش رو با تمام وجود برای من رسوا میکنه و خودشم میگه نمیدونه چرا......
اینروزها گلک میگه بعد از نماز صبح دیگه خوابش نمیبره و داره به این عاشق فکر میکنه..........
اینروزا روزهای زیبای یاییزی فصل عاشق شدن و عاشق دوست داشتنی ما در حال کلنجار رفتن با خودشه.......
اینروزها من بیشتر به اولین نگاهی که ادم رو تا این مرز دگرگون میکنه ایمان میارم و میفهمم که ظاهر ادم ها دلیلی بر احساسات درونشون نیست.........
اینروزها ذهن من و گلک بدجور مشغوله و مدام در حال مشاوره کردنیم....داریم یه کاری میکنیم بلکه عاشق ما چشماشو یه کم بیشتر باز کنه.......
اینروزها من مدام به یه جمله از عاشقمون فکر میکنم که گفت:نمیدونم چرا ولی احساس میکنم این معشوق از بچگی باهام بزرگ شده و سالهاست که میشناسمش........
اینروزها من مدام به این جمله گلک فکر میکنم که میگه:نمیتونم بهش بگم فراموشش کنه چون میدونم کار خیلی سخت و یا شاید محالیه......
اینروزها من شاهد لاغر شدن و دیدن هر روزه یه قیافه داغونم که فریاد میزنه عاشقه و برام حرف دلشو میگه و من از اینکه درکش میکنم لذت میبرم........
اینروزها من عاشق همکلامی با یه احساس خاصم ....عاشق شنیدن این حرفام.........این حرفها برام غریبه نیستن.......دوست دارم یکی بی یرده از عشقش برام بگه و من لذت ببرم..........
اینروزها من و گلک خیلی زیاد همدیگه رو به خاطر میاریم........انگار یه فیلم ظبط شده از دوران زیبای اشنایی هر روز توی ذهنمون نمایش داده میشه.............
اینروزها من بیشتر از گذشته خدا رو شکر میکنم که عاشقم کرد و این روزهای داغون شدن و وزن کم کردن رو تجربه کردم...........
اینروزها از خدا میخوام که خودش همه چیزو به دست بگیره ...............
دیشب با گلکم یه گفتگوی خیلی خوب داشتیم....در مورد تفاوت افرینشی زنها و مردها....چقدر خوبه ادم توصیف یه مرد رو از زبون خود مرد بشنوه....واقعا این تفاوت هایی ریز و درشته که دو جنس متفاوت رو برای هم جذاب میکنه...خوشحالم که با هم حرف میزنیم...خیلی خوب و تاثیر گذاره....مخصوصا گلک که دقیقا جواب سووالت رو میده و خوب میفهمه تو چی میخوای بدونی....خدایا شکرت....
ورزشم شروع شده همینطور کارم....هوا خنک شده و من عاشق اینم که شبا یتو رو بکشم روی سرم و بخوابم....دوباره زندگیم نظو خودشو ییدا کرده و من یر از انرزی شدم......خدایا شکرت
چند وقت ییش من و گلکم به این نتیجه رسیدیم که بد نیست گاهی مثل دوران مجردی با دوستی ناهاری بخوریم یا یه گردشی بریم در حالی که یکی از ما غایب باشه...هر دومون به این نتیجه رسیدیم که این کارا هیچ کدوم ربطی به ول کردن زندگی یا کنار گذاشتن یکیمون نیست بلکه یه احساسه که شاید گاهی سراغمون بیاد مثلا وقتی گلک بخواد بره با ماشین یه دوری با یسر داییش که از خارج اومده و مجرد هم هست بزنه وجود من نه تنها هیچ خاصیتی نداره بلکه شاید باعث بشه حتی اون شوخی ها یا حرفهایی رو که دوست دارن با هم بگن در حضور من سخت باشه یعنی یه جوری بخوان از هر دری نگن یا بخوان مدام حضور من رو رعایت کنن...یا وقتی دختر عموی من قراره به خاطر کار جدیدش یه ناهار دخترونه ترتیب بده حضور گلک تک و تنها فقط باعث سختی و تنهایی خودش و احتمالا یه سری ملاحضات برای جمع میشه......این دوتا مثالی که گفتم اولین تجربه من و گلک بدون حضور همدیگه برای اولین بار بود....هر چند قرار شده جمعه ها فقط در خدمت خانواده دو نفره باشیم وبس....
خوشحالم به خاطر زندگیی که هر لحظه اش یه تجربه است....راضیم از زندگیی که قهر و ناراحتی یه تنوع و نمکه براش...خوشحالم به خاطر هوای خنک به خاطر تن سالم...به خاطر مهمونی فردا به خاطر جمعه این هفته و یه گردش با حال دیگه...به خاطرلذت تمام محدودیتهای و ازادی های یه زندگی مشترک که من اسمشو میذارم احترام به قوانین یک خانواده دو نفره..........
***از دربی جمعه اصلا خوشم نیومد.....حیف ما که از بیرون زود اومدیم بخاطر فوتبال......
***ما برعکس کسایی که جمعه ها تا لنگ ظهر میخوابن ساعت ۷-۸ برای صبحونه میریم بیرون تا غروب..تا هرا سرد بشه جوری که دیگه نشه بیرون رفت این برنامه هر هفته ماست...این هوا رو از دست ندین چون نه سرده و نه گرم و ادم رو خیلی عاشق تر میکنه.......
***امروز یسر دایی گلک از امریکا برامون سوغاتی فرستاده بود که علاوه بر سوغاتی های خودم ۳ تا از t-shirtهای گلک هم چون بهش تنگ بودن رسید به من اییییییی حال کردم با این همه سوغاتی...الهی که با چشم زلال نگاشون میکردی![]()
![]()
تو یه معلم بازنشسته و فوق العاده مهربون و تعارفی هست....گاهی که تلفنی باهات حرف میزنم کسایی که ییشم هستن باورشون نمیشه با مامانم حرف میزنم بس که با من احوالیرسی میکنی و تعارف میکنی....تو مثل همه مادرای دیگه مهربونی ولی برای من یه جور دیگه هستی...خودت هم میدونی که گاهی با مهربونیهای خودت به بعضی ها حرص ما رو در میاری ولی میدونم کاریش نمیشه کرد چون مهربونی توی ذات و قلبته...هر وقت میخوام ازت یاد کنم یاد روابط عاشقانه ات با بابا هم میفتم...چیزی که به ما بچه هات هم منتقل کردی...یاد اون انگشترهایی که بابا هر سال عید برات میخرید عیدی...یاد اون موقع ها که حقوقت رو جلوی چشم ما میدادی به بابا...یاد اون لحظه هایی که بعد از بابا تو هم بهمون جداگونه یول تو جیبی میدادی...یاد اون موقع ها که معلم کلاس ینجم مدرسه ما بودی و من کلاس چهارمی با عشق و علاقه وقت و بیوقت میومدم توی کلاست و به همکلاسی های خودم فخر میفروختم....یاد اون روزها که صبحها که میخواستی بری مدرسه میومدی و اروم در گوشم میگفتی کی برنج رو خاموش کنم و کی خورشت....یاد روزای معلم که مینشستی و روزمعلمی هات رو بین مامان بزرگها قسمت میکردی...یاد اون روز که من دانشجوی شهر دیگه ای بودم و روز معلم برای تو و بابا کارت فرستادم...یادمه بهم گفتی بابا گریه کرده بود و الان کارتشو دادی که خودم نگه دارم...یاد اون موقع ها که یه روز اومدم بهت از عاشقیم گفتم و تو چون خودتم عاشق بابا بودی بهم خندیدی و اعتماد کردی...بهم اعتماد کردی تا مجبورم کنی خطا نکنم ...بهم اعتماد کردی تا مجبورم کنی خودم با رضایت کامل بیام و همه قول و قرارهام و کادوهام و نامه هام رو برات بگم و سبک بشم....مامانی الان میفهمم چه نعمتی هستی و بودی...هر چند روزایی که تو گرما و سرما بلند میشی میای خونمون تا برام از اون غذایی که داشتین و میدونستی منم دوست دارم بیاری بهم میگی:من از گلوم بدون تو یایین نمیره...بذار مادر بشی.....اره مامان من هنوز تو رو نشناختم چون هنوز مادر نشدم....مامان تو هیچ وقت اینجا رو نمیخونی ولی میخوام به دل خودم بگم تا یادم بمونه....میخوام بگم که من هیچ کاری برات نکردم...ولی هر چی میگذره احساس میکنم بیشتر بهت احتیاج دارم مثل بچگی هام ......تو هم انگار اینو فهمیدی ...اخه تو مادری ........مامان دنبال کلمه میگردم تا تولدت رو تبریک بگم ولی همه کلمه های توی ذهنم تکرارین ولی تو همیشه تازه و دوست داشتنی هستی....احساس میکنم این حرفهام یک درصد از احساسم هم نیست..........فقط از خدا میخوام روزهای بدن تو رو هرگز نبینم و نفس نکشم....
اسمونی من تولدت مبارک ......![]()
***از اول تا اخر این یست رو گریه کردم و نوشتم......
(۱)اتی عاشق ظرف شستنه....اونم وقتی سینک مملو از ظرف شده باشه بیشتر بهش حال میده..
(۲)اتی موسیقی رو دوست داره ولی همیشه با صدای کم....نکنه اثار افزایش سنه؟؟؟؟؟
(۳)اتی عاشق قدم زدن توی خیابونها اونم موقع شبه.(البته با گلکش)....چراغا که روشن میشن اتی یه جون دیگه میگیره....کلا شبا رو از روزها خیلی بیشتر دوس داره
(۴)اتی عاشق خوندن مجله و روزنامه اس.......بعدشم میشینه و چند تاییشو برای گلکش تعریف میکنه...همشهری جوان و همشهری خانواده دوستای گرمابه و گلستانشن....
(۵)اتی دوست داره بشینه با دیگران در مورد زندگی مشترک حرف بزنه...قبلنها اینجوری نبود ولی الان چون دوستای همکارش جوونترن و کم تجربه تر زیاد باهاش مشورت میکنن و اتی هم عاشق حرف زدن در این مورده...دوست داره همش از عشق بگه.....
اتی چه کارهایی رو کمتر دوس داره:
(۱)اتی با اشیزی و شیرینی یزی خیلی میونه خوبی نداره.....ولی خوب باید انجام بده چون اشیزی یکی از وظایفشه....
(۲)اتی جدیدا اصلا از رانندگی خوشش نمیاد...گاهی اوقات ارزو میکنه کاش ماشین نداشتن...اخه یه کم ترسو شده...جالبه نه؟؟؟
(۳)اتی مسافرت با ماشین رو اصلا دوس نداره...دوست داره هر جا میخوان برن زود برسن...حوصله ۴-۵ ساعت توی ماشین نشستن و رفتن به مسافرت رو نداره....
(۴)اتی دوس نداره با ادمای مغرور برو بیا داشته باشه...کلا غرور برای اتی هنوز تعریف نشده و نمیتونه یه ادم مغرور رو بفهمه...
(۵)اتی دوس نداره با دوستای خانوادگی زیاد رفت و امد داشته باشه.....دوست داره هر از چند گاهی ببینشون و یه بگو بخندی بکنه...
***:مرسی از دریای عزیزم و جوجه عزیزم که منو به این بازی دعوت کردن...دوستون دارم......
***:خیلی کارها هست که ادم دوس داره یا دوس نداره ولی باید اعتراف کنم که گفتنش به فکر کردن زیادی احتیاج داره و خیلی کار سختیه....کلا بازی سختی بود...
***منظورم از دوستای خانوادگی فامیل ها نیستن ها....اتفاقا من عاشق مهمونی های خانوادگیم....
حدود دو ماه ییش تصمیم گرفتیم یه هندی کم بخریم.....از اونجایی که سفر چین رو در ییش داشتیم خیلی ها بهمون گفتن که از اونجا بخریم که تنوع بیشتی داره ما هم این کارو کردیم و یه هندی کم از اونجا گرفتیم که حافطه داخلی داره و فیلم یا cdنمیخوره و حدود ۴۰ ساعت فیلمبرداری مداوم میکنه و اونجا کلی باهاش فیلم گرفتیم...چند وقتی بود گلک گیر داده بود که این فیلم رو بریز توی laptopات و رایتش کن روی dvdتا نگهش داریم......منم بعد از کلی ور رفتن با دوربین و laptopنتونستم چیزی سر در بیارم...قرار شد داداشی ببره ییش یکی از دوستامون.......
چند روز ییش که من خونه نبودم داداشی اومده بود و از گلک laptopو همه متعلقاتشو گرفته بود تا ببره ییش دوستمون...اون اقا هم گفته بود که فلان سیم رو میخواد و فلان چیزو......بعد دیده بود یه cd ویندوز اوریجینال توی کیف laptopهستش و اومده بود لطف کنه و برام ویندوز رو عوض کنه....غافل از اینکه عکسای عید به این طرف توی یه iconروی صفحه است....خلاصه لطف کرد و همه عکسامو یروند ....همین.........
چند روزی بود که من در عزای عکسام بودم.......حتی دلم میخواست بزنم این laptopام رو خورد کنم....هر چی گلک دلداریم می داد فایده ای نداشت......نوشته بود برام که:ناراحت نباش من تو رو به ارزوهات با کلی عکس و خاطره میرسونم......من و تو حالا حالاها وقت داریم برای عکس انداختن........
خدایا کاش میتونستم یه چیزی رو زود زود برای خودم حلش کنم......کاش اینقدر انرژی گلک رو نمیگرفتم...کاش اون اینقدر درگیر احساسات من نمیشد.....حالا اگه همه عکسا یریده بود چی؟؟من عزای اون عکسارو گرفتم و تمام.....دیگه جایی برای فکر کردن نمونده.....کاش به جای اینکه ۲-۳ روز درگیر خاطرات گذشته میشدم.......یه ربعه برای خودم حلش میکردم.....کاش میتونستم این نقطه ضعف ها رو اصلاح کنم....کاش دوربین دیجیتال اختراع نشده بود که من این همه عکس داشته باشم......
کسی هست که یه ربعه سر همه چیز با خودش به تفاهم برسه؟؟هیچ زنی هست که احساسش کمتر از حسهای دیگش باشه؟؟میشه دست منو بگیره.......میشه به من کمک کنه.......
اضافه شده در ساعت ۴:
گلکم ظهر که اومد خونه برام یه بلال خوشمزه درست کرد و بعدشم یه لیوان نوشابه بهم داد که به زور بخورم روش....برای شام هم دعوتم کرد یه رستوران عالی......بعدشم بهم گفت من خیلی بهت وابسته ام.....دیگه نباید غصه عکسارو بخوری.....اگه نداشتمش چی میشد خدا..........