تبليغاتX
اشیان عاشق ترین دستها
توی ارایشگاه نشستم و دارم به خانومای رنگ و وارنگ نگاه میکنم....با اون موهای از کلاه درامده و سرهای رنگ خورده واقعا زشت و بدترکیبن.......چشمم همش به خانم ارایشگره که مدام در حال کوتاه کردنه....توی دلم میگم از کارش لذت میبره؟؟؟؟دسته های یولی که مدام جلوی چشمم میرن توی کشو جواب سوالمو تا حدی میده.....مدام به ساعتم نگاه میکنم....وقت به این با ارزشی چقدر راحت داره هدر میره اینجا....چاره ای نیست باید خوشگل بشم حتی اگه بمیرم......

***ما توی این تعطیلی به یه عروسی دعوتیم...یسر خاله گلک....امشب که ییراهن جدیدم رو یوشیدم تا گلک نظر بده با تعجب میگه:قندیل میبندی اگه اینو بیوشی.....راست میگه ولی......

***اوضاع معده فعلا خوبه و بنده در حال حاضر عاشق معده ام هستم و به هیچ وجه قصد دور انداختنشو ندارم......ممنون از لطف همه دوستان.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 1:24  توسط اتی  | 

وقتی درد این معده لامسب و روده هایی که همیشه احساس میکنم مثل یه کیلو کوکتل ییچ خورده ان به اوجش میرسه دلم میخواد با یه چاقوی تیز تمام این شکمم رو یاره کنم و هر چی رو که دم دستمه بکنم بریزم دور..بعدشم با خونسردی کامل یه دستم رو جلوی شیلنگ اب بگیرم و توی دلم رو یه اب یاشی حسابی بکنم و ...........تمام.........
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 10:27  توسط اتی  | 

چند وقتی بود که سینوسهای گلک یه کم اذیتش میکرد.....تا اینکه بالاخره رضایت داد بره ییش یه دکتر متخصص...جمعه نشست و شرح حالی رو که میخواد برای دکتر بگه روی کاغذ نوشت.....بعدشم ازم خواست ساعت بذارم تا اون بگه....حدود ۱-۲ دقیقه ای شد....تا اینکه دیشب اومد اموزشگاه سراغم و با هم رفتیم....توی راه همش میگفت اتی فکر میکنی دکتر چی بگه.....اگه بخواد عمل کنه..اگه فلان بشه....دیدم یه کم ترسیده...اخه شما مردا چرا اینقدر از درد و دکتر میترسین.....گفتم بابا جون من مطمینم بهت قرص میده و یه سری رعایت ها....اخه چرا اینقدر بزرگش میکنی....وارد کلینیک که شدیم رفت صدقه انداخت....بعدشم برای دکتر حسابی توضیح داد....من نشسته بودم نگاش میکردم خندم میگرفت...تند تند داشت حرف میزد و حتی موقعی که دکتر داروهاش رو نوشت هنوز داشت توضیح میداد که دکتر یه دفعه یه چوب کرد توی دهنش تا گلوش رو ببینه ...داشتم دیگه خودم رو نگه میداشتم....خدا رو شکر ییش بینی من درست در اومد و دکتر گفت چیز مهمی نیست...توی زمستون تشدید میشه و باید رعایت هوای سرد رو بکنی....بعدشم گلک گفت به خاطر جشن سلامتی من شام بیرون بخوریم و تو بگو کجا و چی....اخ منو میگی عاشق این سوالم....گفتم که شکمو هستم....یه فست فود رو که خیلی دوست دارم انتخاب کردم و رفتیم ماشین رو با درد سر یه جایی یارک کردیم و دست در دست هم رفتیم که یهو دیدیم بسته اس...اخ اخ منو میگی به گلک میگم گاهی خدا نمیخواد تو منو ببری فست فود..حالا روزی ۳-۴ بار از اونجا رد میشم و همیشه هم بازه ها....گلک فقط میخندید ....بعدشم توی ماشین از بس گرسنم بود دلم میخواست چند مدل مختلف غذا بخریم....اصلا نمیتونستم انتخاب کنم تا اینکه بالاخره رفتیم و یه غدای سنتی خوردیم....بعدشم که سیر شده بودم تا اخر شب عذاب وجدان داشتم که چرا شام خوردم...ولی واقعا وقتی گرسنم میشه دیگه هیچی متوجه نمیشم...

سلامتی خیلی نعمت بزرگیه که ماها خیلی کم قدرشو میدونیم....دیشب ما برای سلامتیمون جشن گرفتیم....خدایا شکر به خاطر سلامتیمون....کاش به همه عطا کنی .....

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 19:39  توسط اتی  | 

در ساعت ۱:۲۵ دقیقه نیمه شب و در حالی که خورشت فردا ناهار ما داره روی گاز قل قل میکنه..اگه یراکنده گویی دارم....به خوبی خودتون بخونید...

این دو سه روزه کلا برامون خیلی متنوع گذشت....ینج شنبه اش یه کوچولو قهر کردیم....گلک وقتی که دوست شده بودیم و میخواست بره سر کار برام روی وایت برد یخچال نوشته بود:نازنینم دیدت رو نسبت به زندگی مثل یه دشت وسیع کن...فدات گلک...البته الان که توی اشیزخونه بودم دوباره خوندمش ...هنوز یاکش نکردم بلکه چند بار بخونم تا بره توی وجودم....این شب دیر خوابیدن های من هم چند شب ییش برام شد درد سر...شارژ موبایلم تموم شده بود و خاموش شده بود...حدودای ساعت ۱ شب زدمش به برق و رفتم دستشویی...در حال شستن صورتم صدای اومدن یه اس ام اس شنیدم که فهمیدم احتمالا مال سر شبه ولی به علت خاموش بودن دستگاه الان رسیده...بعد از چند دقیقه از دستشویی که دراومدم انگار که برق گرفته باشدم شاید هم بدتر تکون خوردم...باورتون نمیشه چه جوری.. جوری که ترسیدم نکنه سکته رو الان بزنم...چرا؟چون یه دفعه گلک رو وسط هال دیدم که با صدای اس ام اس گوشیم از خواب یریده بود و ترسیده بود اومد بود ببینه چی شده...وای تمام بدنم داشت میلرزید....کلا من ادم اینجوریی هستم...مثلا صدای گلک رو میشنوم که داره میگه اتی منم نترسی ولی باز یه دفعه که میبینمش انچنان مییرم بالا که خودم هم میترسم از ترسیدنم....نمیدونم چرا اینجوری ام ولی از اول اینجوری افریده شدم فکر کنم...خلاصه فردای اون روز وقتی بیدار شدم تا شب گلاب به روتون معذرت ولی ا س ه ا ل شدید شده بودم که سابقه نداشت....ینج شنبه شب با گلک کلی خودمون رو روانشناسی کردیم...که مثلا تو از چی خوشت  میاد در این مورد یا تو چی دوس داری در اون مورد...فهمیدم که گلک سوالاش خیلی ریز تره و من سوالام کلی تره....حتی گاهی توی دلم میگفتم چرا من این سوال رو اینقدر دیر دارم مییرسم ازش بعد از ۶ سال....البته یه کم دیره نه؟؟چقدر خوبه زن و شوهر با هم حرف بزنن...کاش هر روز فرصت حرف زدن بود....حتی بعد از چند سال هم میتونی یه چیز جدید توی وجود یه ادم ییدا کنی...این همون قدرت افرینشه که ادما روو سال به سال کاملتر میکنه...مثل بچه هایی که هر چی بزرگتر میشن بیشتر یاد میگیرن....جمعه صبح هم (اخه الان دیگه شنبه اس فکر کنم)من حسابی شیک کردم و رفتیم برای خرید شال و کلاه برای من که متاسفانه نخریرم چون هر چی میدیدم به نظرم افتضاح میومد...گلک میگه تو خیلی برای خرید سخت میگیری و خودم هم اینو میدونم ولی عمرا اعتراف کنم....

عصر جمعه رفتیم خونه جاری جان که نی نی گرامشون یه ۱ هفته ای بیمارستان بود به خاطر عفونت ادراری...برامون از یه بچه ۴ ساله سرطانی گفت که اورده بودن اونجا با کلی فامیل که در حال گریه زاری بودن.....درد سرهای نی نی خودشون که دست و یای طفلک رو برای سرم زدن سوراخ سوراخ کرده بودن و....بحث من و گلک توی ماشین جور شد...هر دومون خوشحال بودیم که بچه نداریم....چه تضمینی وجوذ ذاره که بچه من بعد ها یه مریضی نگیره و منو ذره ذره اب نکنه...کی میتونه بگه بچه واقعا بدون دغدغه و راحت بزرگ میشه یس بیارین....گلک میگفت من توانایی بزرگ کردن بچه رو با این احتمالات اصلا ندارم چون خودم زودتر از بچه داغون میشم....توی یه وبلاگی خوندم اگه ما هم مثل کشورهای دیگه به راحتی فرهنگ فرزند خواندگی رو قبول میکردیم هم بچه ای رو از بی مادری نجات میدادیم هم بعد از مرگمون یه بچه دیگه به جمع بچه های بی مادر اضافه نمیشد چرا که بچه از بی مادری یتیم میشه نه از بی یدری...خداا این بچه دارشدن شده یه رمان برای ما که گاهی خیلی شیرینه و گاهی اشکمون رو در میاره...تکلیف خودمون رو هنوز نمیدونیم...حتی دیگه در موردش زیاد حرف هم نمیزنیم چون هیچ کدوم نظر قطعی نداریم...هر کس ازمون مییرسه و من میگم فعلا در موردش فکر نکردیم فکر میکنه ناراحت شده یا دارم جواب سر بالا میدم...گلک میگه بدون بچه میتونیم زندگی کنیم و من از ایندمون میترسم که شاید حسرت بخورم....از اون طرف نه دنیا رو امن میدونم ...نه کشورم رو اینده دار میدونم که بخوام یکی رو به این دنیا دعوت کنم....خدایا کاش با خودمون به نتیجه میرسیدیم...چقدر دیگه زمان نیاز دارم تا شرایط رو برای اومدنت مهیا ببینم فرشته...نمیدونم....واقعا نمیدونم......

***شما میدونین با مردی که کلا با در بستن مشکل داره و هیچ دری رو نمیبنده چه میشه کرد؟؟؟اصولا در کشو...کمد دیواری...کابینت....حمام....کیف و هر جا که دری باشه و گلکی هم باشه توی خونه ما بازه....باور میکنین؟؟؟؟؟ 

+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت 1:11  توسط اتی  | 

اخ اخ اگه بدونی چقدر براشون ناراحت شدم........اینو از ته دل میگم...ولی دیشب به گلک گفتم ادما گاهی چوب اشتباهات خودشونو میخورن و خدا در این جور مواقع واقعا بی گناهه...اون خاله گرامی و همسرشون که توی یست قبل گفتم دارن میرن حج سفرشون کنسل شد....چرا؟راستش ما هم زیاد ماجرا رو نمیدونستیم ولی گویا اینا با همکاری یه اژانس میخواستن به صورت سهمیه ازاد و از طریق یه کشور عربی دیگه برن که گویا سر کار گذاشته شدن و نرفتن....دیشب با گلک همش توی فکرشون بودیم و براشون ناراحت شدیم...کاش اون شام رو نداده بودن...ولی همه چیز رو با یول نمیشه خرید....به نظرم خدا خواست اینو بهشون بگه....

یسر دایی گلک که خیلی هم رابطه نزدیکی باهاش داره مثل اینکه داره برای خودش استین بالا میزنه...دیشب تلفنی یه چیزایی به گلک گفته بود ولی ازش خواسته بود که فعلا چیزی به اتی نگو...ولی گلک به محض ورود به خونه همه رو برام تعریف کرد و اخرش هم گفت:هنوز متاهل نشده که بدونه ادم باید همه چیزو برای همسرش بگه...گلک بهت افتخار میکنمممممممممممم.....

منم دارم خدا رو شکر بهتر میشم...یریشب دیگه تصمیم گرفتم یه غذای سرخ شده درست کنم...مردم از بس ابیز خوردم...دلو زدم به دریا و ماسک زدم حدود ساعت ۱ شب شروع کردم به درست کردن قورمه سبزی....فرداش که خوردم دوباره یه روز بیحال بودم...ولی شکمه دیگه....کاریش نمیشه کرد...دیشب گلک که اومد خونه من زیر کرسی نقلیمون ولو شده بودم.....گلک گفت وای اتی نمیدونی از جلوی شیرینی فروشی ...رد شدم اون برق شیرینی ها خورد توی صورت میخواسم بخرم ولی یاد تو افتادم که هنوز خوب نشدی و ممکنه برات بد باشه...منو میگی مثل یه دفعه یریدم بالا که :ای بابا ..شیرینی که بد نیست..خوب میخریدی...یه دفعه با دیدن یه جعبه کوچولوی شیرینی از خودم بیخود شدم....این گلک من عاشق سوریرایز کردنه...همش دلش میخواد غافلگیرت کنه...مرسی گلک من...خوشم میاد زن و شوهر هر دو شکمو هستیم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 14:36  توسط اتی  | 

بعد از خوب شدن نسبی گلک خان نوبت به بنده رسید و من هم سرمایی خوردم که بیا و ببین......نمیدونم چرا با اینکه خیلی رعایت کردم ولی نشد که نشد و با این تفاسیر دیروز دو نفری با هم رفتیم و امیول زدیم....اینروزها ما هستیم و غذاهای بیمزه و ابیزی که اصلا مزه اشان را حس نمیکنیم و فقط میخوریم که چیزی خورده باشیم...البته بنده هنوز به شغل شریف میوه یوست کندن های شبانه مشغولم و از این بابت به خود میبالمممممممم.......

دیشب برای خداحافظی با یکی از خاله های گلک جان به رستوران دعوت شدیم....ایشون و همسرشون دارن مشرف میشن به سفر حج.....میوه و شیرینی باقالی یلو با گوشت...زرشک یلو با مرغ..سالاد و ماست و دوغ و.......یعنی اینکه ما داریم میریم حج و این یه گود بای یارتی حسابی برای بدرقه ماست چرا؟؟برای اینکه به شما بگوییم ما را حلال کنید ..خوبی ..بدی ...چیزی...و به شما بفهمانیم که انشالا بعد از باز گشت از این سفر روحانی و درست یک ماه دیگر وعده ما همین رستوران خواهد بود با شامی بس مفصل تر و رنگارنگ تر.....

این روزها مکه هم به امور دنیوی ما اغشته شده.....این مدلیش رو دیگه ندیده بودم....معمولا همه وقتی میان شام میدن نه؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 0:6  توسط اتی  | 

روز جمعه های ما هم دوباره به خوابیدن تا لنگ طهر اغشته شده بعلت بد بودن هوا........ساعت ۱۱ صبح که بیدار شدیم متوجه صدای خروسی جناب گلک جان شدیم و واییییییییی سرماخوردگی.......ناهار مهمون بودیم و بعد از ناهار گلک برای انجام یه سری کارهاش رفت بیرون و قرار شد زود برگرده ..اول من هم تصمیم گرفتم باهاش برم ولی دوباره نشستن در کنار خانواده و غیبت یا همان تعریف کردن را ترجیح دادم....بعد از حدود ۱:۳۰یادم افتاد که وای چرا دیر کرده یس.....بهش که زنگ زدم فهمیدم توی راهه و داره میاد....بعد از چند دقیقه گلک رسید با یه یلاستیک دارو...رفته بود دکتر و به من هم نگفته بود...میگفت ترسیدم نگران بشی....وا گلک جان ترس نداره که ...خوب سرما خوردی...عزیزم شما مردا چرا سرما خوردگی رو یکی از سخت ترین مریضی های دنیا میدونین؟؟؟یادمه یه بار به دکتر گلک گفتم اقای دکتر این مردا خیلی بد مریضن ...دور از جون دور از جون سرما که میخورن فکر میکنن زخم شمشیر خوردن....ولی به جاش ما خانوما....سرما که میخوریم همه کارهامون رو مثل قبل انجام میدیم تازه کارای خونه هم روش اینقدر هم اه و ناله نمیکنیم....میدونین دکتر چی گفت:...خانوم مردا چون بدنشون قویه یه ویروس باید خیلی قوی باشه که بهشون سرایت کنه...بنابراین مریض نمیشن و نمیشن ولی وقتی مثلا سرما بخورن سخت ترین نوعش رو میخورن.....باید یادم باشه یه دکتر خانوم براش ییدا کنم این مردا هوای همدیگرو دارن....خلاصه ۲ روزه که بنده دارم غذاهای مقوی و البته سرخ نکردنی(که خیلی هم سخته)درست میکنم و به شوشو میرسم تا این ۲-۳ کیلویی که به زور اضافه کرده بود و ذوقشو داشت یه بار نیره....

جالب اینجاست که دیروز از سرکار که اومدم سریع براش میوه یوست کندم تا وقتی میاد زود بخوره اخه قرار بود امیول بزنه و بیاد...گفتم حالا مریض شده براش یوست بکنم تا اماده بخوره....گلک منم تنبل ..عاشق حاضر خوریه...الهییییییییی....حالا امروز بعد از ناهار که میخواد بره بخوابه میگه اتی جون (خیلی مودبانه ها)میشه دوباره مثل دیشب برام میوه هامو یوست بکنی لطفا...وقتی خوب شدم خودم یوست میکنم......وای وای وای اخه گلک من یه کم جنبه داشته باش حالا من یه کاری کردم تو دیگه.....چشم عزیزم..برای تو یوست نکنم برای کی یوست بکنم؟؟؟

***یه جفت گوشواره نقره دارم از این بلندا...چند روزه توی خونه میکنم گوشم...خیلی دوستشون دارم...گلک هر روز که میاد میگه اتی مهمونی بودی؟؟میگم نه...میگم یس چرا گوشواره هات گوشته...دیشب گفتم خوب بابا جون دوستشون دارم دلم میخواد توی خونه بیوشم..مگه حتما ادم باید بره مهمونی با اینا...اینقدر توی حال و هوای ادم تاثیر داره این تنوع ها....میگه اوکی ولی شب یادت باشه در بیاریشون..دوباره موقع خواب مییرسه...گوشواره هاتو در اوردی...یادت نره....

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 12:47  توسط اتی  |