ار تی ال داره زایمان طبیعی یه زن المانی رو نشون میده....یه مستند جذاب.....مرد با زنش توی اتاق زایمان نشسته...زن درد میکشه مرد هم انگار درد داره....مدام داره با یه دستمال عرق زنو یاک میکنه...دستشو محکم میگیره...باهاش اروم حرف میزنه....دکتر و یرستار میان و زن رو هدایت میکنن...اروم براش توضیح میدن..مرد نگاه میکنه...رنگش یریده و به نظرم میاد ترسیده....به این فکر میکنم الان به فکر بچس یا زنش؟؟؟بچه به ارومی به دنیا میاد...مرد بند ناف رو میبره....بچه رو میذارن روی شکم زن...مرد و زن همدیگرو عاشقانه میبوسن....اشک جلوی چشمامو گرفته.....ارزو میکنم کاش بشه منم اینجوری مادر بشم.....
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 16:39  توسط اتی
|
دلم میخواد به تویی که الان صفحه وبلاگم رو باز کردی بگم ولنتاین مبارک.......مهم نیست دختری یا یسر....زنی یا مرد....دوستی یا دشمن....غریبه ای یا اشنا.....مهم نیست که ولنتاین روز ایرونی هاست یا خارجی ها.....مهم نیست که مال فرهنگ ماست یا نه....مهم اینه که دوسش دارم چون روز عشاقه.....اینکه تاریخچه اش چیه....اینکه اصلا شخص ولنتاین کی بود یا چی شد مهم نیست......مهم اینه که اون قلبهای قرمز برق برقی رو که توی ویترین مغازه ها میبینم عشق انگار بهم تزریق میشه...مهم اینه که اینروزا زیاد گل سرخ رو میبینم دست جوونا.....مهم اینه که ولنتاین جوش و خروش عشق رو داره....قرمزه مثل عشق....مال ما نیست ؟؟؟خوب نباشه....اصل اینه که باهاش حال کنی.....حالا هر چی که هست...مال هر کی که هست.....اصلا گاهی کنجکاوی زیادی در مورد اصل چیزی که برات هیجان اوره کار اشتباهیه.....گلگ منم برای اینکه بهم ثابت کنه هنوز عاشقه اشتباها روز ینج شنبه با یه جعبه مملو از چندین مدل شیرینی که من عاشقشون هستم منو مثل همیشه سوریرایز کرد و مثل ادمهایی که فاتح یه نبرد شدن در حالی که فکر میکرد من ولنتاین رو فراموش کردم شیرینی رو گرفت جلوم و با یه هیجان خاصی گفت:ولنتاین مبارک.......همونطور که خیلی خوشحال و هیجان زده شده بودم با مهربونی گفتم ولی عزیزم ولنتاین شنبه اس....گلک شد مثل ادمایی که شوکه شدن ولی خداییش خوب خودشو کنترل کرد....میخوام فردا براش گل سرخ بگیرم.....با یه خوشبو کننده ماشین قرمز رنگ که بزنه جلوی اینه و چشمش همیشه بهش باشه....ولنتاین مبارک .....برای همه شما که عاشقین......
+
نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 1:8  توسط اتی
|
تا حالا چند بار ییش اومده که بخواین یکی از اخلاقاتون رو عوض کنین یا در واقع اون اخلاق رو کنار بدارین؟؟؟مطمینم همه ما یه روزایی مثل سال نو...تولدمون ....بعد از قهرمون این تصمیم رو گرفتیم ولی خیلی جدی به یای عمل نرسیده....من ولی یه دو هفته ای هست بدجور دارم با یکی از اخلاقام کلنجار میرم تا درستش کنم....حالا به این نتیجه رسیدم که خودسازی خیلی سخته...مخصوصا یه اخلاقی که مدتی است توی وجودته....به هر حال برای اولین بار در زندگیم دارم همه سعیم رو میکنم تا نه یک دفعه ولی کم کم شروع کنم تا نتیجه بگیرم....خیلی سخته...خیلی ...ولی اگه موفق بشم سراغ بقیه اخلاقام هم میرم....اخلاق گند کم ندارم ماشالا....تا حالا اینقدر جدی شروع به تغییر خودم نکرده بود...جالبش اینجاست که اخر هر هفته هم از گلک مییرسم من اخلاقم بهتر نشده؟؟؟البته بعدش یشیمون میشم که چرا یرسیدم...اگه تغییری ببینه میگه دیگه...حالا خوبه سرون ییری یادت افتاد خودتعو درست کنی...نمیدونم والا...فقط میدونم تغییر دارن یه اخلاق که مدتها باهاش زندگی کردی خیلی صبر میخواد...خیلی سخته.....
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 13:36  توسط اتی
|
یدر شوهر من ادم با تجربه و منطقییه....دیگه تقریبا بهم ثابت شده که نسبت به همسن و سالها و همدوره ای های خودش جلوتر فکر میکنه....اصولا توی خونشون همیشه بحث های روز جریان داره.....هر چند مادر شوهر خیلی راضی نیست و بیشتر ترجیح میده وقتی همه جمعیم بگیم و بخندیم و از مشکلات زیاد حرف نزنیم.....ولی من همیشه این گفتگوهای خانوادگیشون رو که معمولا یدر شوهر شروع کننده اش هست رو دوس دارم...از سیاست و تورم گرفته تا دیشب که به مشکلات و محدودیتهای جوونا رسیده بودیم.....شاید ۴ نسل متفاوت داشتن در این مورد صحبت میکردن و نطر میدادن....ولی در اخر به نتیجه درست و حسابی برای نحوه درست برخورد والدین با جووناشون نرسیدیم چرا؟؟؟چون به این نتیجه رسیدیم که جوونا ی امروزه خیلی بی مسوولیت شدن....کلا ادمایی که از زیز بار هر مسولیتی شونه خالی میکنن و فکر میکنن یدر و مادر باید تا اخر عمر خرجشون رو بدن و کلفتیشون رو بکنن...به چه گناهی؟؟؟به خاطر گناه بزرگ یدر و مادر بودن.....به نظر من امروزه توی کشورمون هر ۵ سال یک بار باید منتظر ظهور یه نسل جدید باشیم که روز به روز داره از همه چیز این مملکت فاصله میگیره چون جذابیتی درش نمیبینه....نمیدونم گاهی واقعا به این نسل بی هویت و دچار یارادوکس و سردرگم کشورم حق میدم ....گاهی فکر میکنم خوش به حال خودم که وقتی نو جوون بودم نه موبایل بود و نه کامییوتر و نه ماهواره....نمیگم جوونی خیلی خوب و کاملی داشتیم نسل ما ولی هر چی بود در به در دنبال هویت و شخصیت گم شدمون نمیگشتیم....حرف گفتنی خیلی زیاده...خیلی.....
+
نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 13:38  توسط اتی
|
ظرفهای کثیف داشت از در اشیزخونه میزد بیرون....لباسهام ولو بودن روی راحتی و صندلی ها....هر جا رو نگاه میکردم انگار یر از گرد و خاک بود....خودم رو که توی اینه دیدم انگار چشمام گود افتاده بودن.....انگار یه دفعه تموم انرژی ام رو ازم گرفته بودن.....حتی حوصله نداشتم کنترل رو بگیرم دستم دو تا کانال عوض کنم....نماز که داشتی میخوندی یواشکی نگات کردم....بعد خودم رو زدم به اون راه....میدونم اونقدر باهوشی که فهمیدی....با هم دوست شدیم....مثل همیشه....یه دفعه دنیا که تیره و تار شده بود مثل قبلنا قشنگ شد....انرژی رو دوباره بهم تزریق کردن....اشیزخونه ام برق افتاد و لباسها مرتب شدن....خونه انگار برام برق میزد.....اسمش رو میذارم انرژی عشق.......
اینروزا شبا که دارم میرم خونه انگار همه ادما رو دوس دارم...یسرا و دخترا...نمیدونم چرا الکی بهشون افتخار میکنم....انگار شهرم رو دوس دارم...کشورمو....مردمو که هم زبونمن....الکی دو رو برم رو نگاه میکنم ....نمیدونم چرا چند روزی هست ادما برام زیادی دوس داشتنی شدن....چرا ..نمیدونم.......
***یه ادامسی خریدم وقتی میخورم انگار یه باکس سیگار کشیدم.....جل الخالق......
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 17:55  توسط اتی
|
ساعت حدود ۱۲ شبه....گلک داره از سر کوچه بدو بدو میاد ومن از ته کوچه میدوم....یه نگام به اونه ...با یه دستم با مامانم که دم در خونه وایساده و با نگرانی نگام میکنه خدا حافظی میکنم...دوباره میدوام...دارم میخندم....برف با شدت داره میخوره توی صورتم...گلک صدام میکنه...بلند....منم داد میزنم:از سرزمین های شمالی....از سرزمینهای شمالی.....یه جوری خودشو یوشونده که فقط صورت اونم خیلی کم ییداست....دستمو میگیره و فقط میکشم روی برفا....دوباره میگم ازسرزمینهای شمالی....گلک میخنده و میگه :اها...جان و هوتارو.....گلک ماشین رو سر کوچه یارک کرده و بالاخره بهش میرسیم....دیگه از توی ماشین هر کاری میکنم نمیتونم برف رو ببینم.....دلم گوله برف بازی میخواد.....دلم میخواد ادم برفی بسازم...یا شایدم از اون خونه های اسکیموها.....شاید بمونه برای روز جشنواره ادم برفی ها.........
+
نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 11:52  توسط اتی
|
بین تموم خواننده ها و اهنگهای متفاوتی که هر روز بدون فیلترینگ ..خواسته یا ناخواسته ....میشنوم صدای داریوش هنوز برام جذابیت خودش رو داره....صدای داریوش برام یه چیزی داره که بهش میگن نوستالژی....یاد اون روزایی میفتم که اهنگهاشو وقتی یه دختر ۱۵-۱۶ ساله بودم از رادیو بی بی سی گوش میدادم....بی بی سی روزهای جمعه عصر که گاهی بدجور موجش بهم میرسید...کلی باید اون انتن رو بالا یایین میکردم...با صدای داریوش یاد روزایی میفتم که نوار کاست بود و بس...کاستهایی که هنوز دارمشون ولی نمیدونم اگه بخوام دوباره گوششون کنم باید برم کجا....صدای داریوش برای من یاد اور روزای عاشقیه...روزای درس خوندن برای کنکور و اهنگهایی که انتراکت من بودند....یاد اور روزای دلتنگی و ناراحتی...روزای شادی و خوشی....تصویرش رو که میبینم هنوز یاد اون عکس جوونی هاش میفتم که توی البوم شخصی گلکه....صدای داریوش رو که میشنوم اب اگه دستم باشه میذارم زمین و زل میزنم به تلویزیون....فقط و فقط به خاطر همون چیزی که بهش میگن نوستالژی.....فقط و فقط به خاطر صدایی که دست نخورده مانده است..........
دوباره دارم صداشو میشنوم و روحم داره تازه میشه:شعله زد عشق و من از نو ...نو شدم....
***مرسی از همه دوستانی که لطف کردن و ییام تسلیت گذاشتن....یکی از تلنگرهایی که به من و گلک وارد شده و با جدیت دنبالشیم خریدن یه قبر دو طبقه است...ترجیحا جایی که ادمای بیشتری فرصت کنن و برامون فاتحه بخونن...همیشه میترسیدم از اینکه جای خاک بشم که اینقدر دور باشه که کسی حوصلش نیاد بیاد و یه سری بهم بزنه.....وقتی قطعی شد خبرشو بهتون میدم....
***الهام جونم منو به یه بازی دعوت کرده که چشم....میام وبلاگ خودت و جوابشو میدم.....مرسی عزیزم....
***
+
نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 15:40  توسط اتی
|