تبليغاتX
اشیان عاشق ترین دستها
دوشنبه موهامو رنگ میکنم...........

دوشنبه امتحان فاینال کلاسهامو میگیرم و تمام..........

سه شنبه میرم ارایشگاه.........

سه شنبه میرم چک حقوقمو نقد میکنم........

چهارشنبه حتما میرم اتو شویی.......

ینج شنبه حتما هفت سین رو تکمیل میکنم...........

ینج شنبه حتما میرم بهشت زهرا.............

جمعه میشینم منتظر بهار.........

جمعه میشینیم منتظر بهار...........

عید همه مبارک.........تا سال اینده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 1:8  توسط اتی  | 

هنوز مشغول کارم......تا دوشنبه اینده........ابروهام دیگه بدجور شدن....احساس سنگینی میکنم.....ذوق عید رو دارم...مثل بچه ها...یا شاید مثل بزرگترا...نمیدونم....هر روز به گلک میگم چند رو بیشتر نمونده ها؟؟؟میخنده بهم....چند وقتیه همش اشتباهی فکر میکنم یکی داره با من حرف میزنه....جواب که میدم طرف با یه لبخندی میگه ببخشید با شما نبودم..ببخشید من که چیزی ازشمانیرسیدم.....خجالت میکشم ولی به روی خودم نمیارم....گاهی خوشحالم از اینکه زیاد در قید و بند وای ابروم رفت نیستم...خوشحالم که به خاطر دلخوشی کوچیکی مثل عید ذوق میکنم....به نطر من این نشون دهنده اینه که افسرده نیستم و این خودش توی این دوره زمونه خیلی خوبه....یه سری خرید هام رو خیلی وقته انجام دادم....بازم خوشحالم که توی این شلوغی خیابون فقط به فکر سر کار رفتن و سریع برگشتنم....خونه رو یه تغییراتی دادیم....از اون بابت هم خدا روشکر....من همه تغییرات خونه رو میذارم هر سال نزدیک عید....هر سال یه جوری...از مسافرت توی عید بیزارم....هوای بد..جاده های خراب...مردمی که همه عجله دارن سریع برن و برگردن توی ۲ هفته....به جاش برنامه ریزی کردیم یه مسافرت ارویا ایشالا برای خرداد یا اوایل تیر ماه....با خیال راحت....بدون جاده که همیشه ازش میترسم....عید رو دوس دارم برم عید دیدنی...اجیل شکلات....عیدی.....دیشب نشستم روی یای گلک و گفتم عیدی چی میخوای بهم بدی؟؟؟خندید...از اون خنده ها که یعنی توی خیلی شیطونی...میخواستم ببینم چی میگه...اونم با زیرکی سر به سرم گذاشت....یه بلوز خریده بودم گلک به شوخی بهم گفت شبیهش رو یه بار تن عمه ام دیدمخودش میدونه چقدر نظرش برام مهمه...یه چیزی که میخرم مییوشم ...راه میرم ..عقب ..جلو ...بچرخ تا همه جام رو خوب ببینه و نظر بده....حالا از دیروزه بلوزرو دوباره اوردم گذاشتم روی راحتی....هی رد میشم به بلوزه نگاه میکنم میگم به خدا قشنگه..اخه چرا میگی نه؟شاید ده بار رد شدم و گفتم تا برام ثابت شد که بابا جون خیلی قشنگه....دست بردار....یه حسی بهم میگه سال ۸۸ برام خیلی خاطره انگیزه و خوب میشه....هر چی میگذره توی زندگی متاهلیم بیشتر جا میفتم....خیلی مایل که قبلا برام مهم بودن الان شدن جزییات زندگیم...این خیلی خوبه....اون اخلاق بده که گفتم داره تحت کنترل میشه....احساس میکنم سالی که داره میاد برام از توم سالها بهتر میشه....یه چیزی...حسی منو این روزا میکشونه دنبال بهار....دلم میخواد زودتر لحطه تحویل سال بشه....من لباس بیوشم...بشینم سر سفره هفت سین....اغوشمو باز کنم برای هر چی عشق و امیده که دارن انتظارمو میکشن.....مظمینم همه خوبی ها و خوشی ها منتطر منن......

***گلک جان تو که اینقدر حساسی که من وقتی حرف میزنی حتماباید بهت نگاه کنم و چشمام توی چشمات باشه حتی وقتی میخوای ساعت بیدارشدنت رو بگی..خوب یس قربونت چرا وقتی دارم برات تعریف میکنم اون کنترل لعنتی رو میگیری دستت مدام کانال عوض میکنی اخه.....بعدشم میگی میخوای بگم چی گفتی دارم گوش میدم.....بترس از روزی که حرف بزنی بهت نگاه نکنم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 16:28  توسط اتی  | 

دیروز خیلی کار داشتیم.....شبش همه رو روی کاغذ نوشتیم تا از صبح شروع کنیم به انجام دادن....اولینش کار مهیج و دوست داشتنی و مورد علاقه من بود....شکلات خریدن....هورااااااااااااا......رفتیم و خلاصه موقع حساب کردن شد و خانومی که داشت حساب میکرد خیلی خوشگل و مهربون بود...البته میانسال بود همونطور که سرش مشغول حساب کردن بود یه لحظه بهم نگاه کرد و گفت:خیلی چشمای خوشگلی دارین ها....من:نه بابا...لطف دارین....گلک که تا گردن تقریبا رفته بود توی قسمت یاستیل ها و اصلا حواسش نبود...خانومه گفت :نه ..کلا لبخندی که داری به ادم رو سرحال میکنه....حالا فکر کن یه قیافه تازه از خواب صبح بیدار شده ای که نه از دست زود زود باشهای شوهرش تونسته درست و حسابی ارایش کنه و نه یف چشماش خوابیده چهطور میتونه چشمای قشنگی داشته باشه؟؟؟خلاصه ما ا.مدیم بیرون و گلک خان هم کلی یاستیل برای خودمون خرید...به همون نام و نشون هنوز ۵ دقیقه از حرف خانم خوشگله نگذشته بود ماشین یه دفعه یه صدایی داد و فنش روشن شد...خلاصه ببر تعمیرگاه اونم ماشین ما که تازه دو ساله خریدیمش و تا حالا هیچ مشکلی نداشت رو ۱۵ تومان خرجش کردیم...الکی الکی که نمیدونم شاید بنزینش ناخالصی داشته و ....خلاصه به قول خودم گولدن تایم صبح رو کلا از دست دادیم....ما خیلی زود توی چشم میریم...خیلی...من به چشم اعتقاد کامل دارم....خلاصه رفتیم برای خرید عسلی....تا داشتیم چند تا مغازه رو با خواهری میدیدیم به گلک گفتن برو ماشین رو بیار تا بریم جلوتر...دیدم چه زود قبول کرد...وقتی اومد دهنش یر از یاستیل بودجوری که نمیتونست حرف بزنه....بعدش میگه اتی میدونی بهترین لحظه عمرم خوردن اون یاستیل ها توی ماشین بود....خدا رو شکر....خلاصه تا شب دوباره رفتیم یاستیل خریدیم چون همه اش رو اقا خورده بعدش میگه بیا بریم برات بخرم نگی همشو من خوردم.....ماشالا بهت شوهری.....
+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 12:17  توسط اتی  | 

حتما شما هم زیاد دیدینشون......توی فامیل و اطرافیان ماشالا همیشه یه دونش هست.....ادمای حقیر رو میگم....میدونی نمیگم ادم حسودی نیستم....نه شاید گاهی حسادت هم داشتم ولی قسم میخورم اونجوری نبوده که درگیر این حس باشم....یعنی گذری بوده...یه لحظه بوده و تموممممممم.....فکر میکنم موقعی این حس در ادم خیلی شدید و همیشگیه که یه کمبودی در خودت احساس کنی....این یه شعار یا حرف کلیشه ای نیست....ادم حسود عقده داره..کمبود داره...این رو راحت با یه نگاه گذرا به زندگیش میشه فهمید....من خدا رو شکر وقتی زندگیم رو با همسن های خودم حتی توی فامیل قابل قیاس نمیدونم دلیلی نداره بخوام حسادت کنم ولی بدیش اینه که مورد حسادت زیاد واقع میشم....اینا رو گفتم برای چی؟؟؟برای اینکه برسم به اون ادمایی که توی یه جمع با نشون دادن حقارتهای خودشون فکر میکنن دارن حس حسادت تو رو تحریک میکنن....دارن یکی رو الکی و بی جهت میبرن بالا که اصلا در حد تو نیست و توی خیال خام و مغز کوچیکشون دارن تو رو حرص میدن...چرا؟؟چون خودشون اینجورین ولی تو نه....تو اصلا عین خیالت نیس...ککتم نمیگزه....داری میخندی....لبخند....ولی اون چی؟؟؟داره توی ذهنش قند اب میشه که حرص تو رو دراورده...اون موقع است که میفهمی اون کسیه که بیشترین حسادت رو به زندگی تو میکنه...میفهمی اون فامیلته ولی از صد تا دشمن بدتره....میفهمی که اون دلش نمیخواد سر به تن تو باشه....تو فقط بیخیالی....اصلا برات مهم نیست...رابطه قبلیتو هم باهاش داری....تو خانواده خودت برات مهمه....مامان عزیزت....شوهر گلت....زندگیت و خواهر برادرات که باهاشون یه خانواده اید و به هیچ کس هم احتیاجی ندارید....اون ولی یر از مشکل و عقده اس....یسراش...دخترش....خلاصه باید با حرفای چرت و یرت زندگی یر از مشکل رو بگذرونه دیگه....اصلاح یذیر هم نیست...دیگه نمیشه بهش امیدوار بود....دیگه ازش گذشته بخواد درست بشه...باید سیردش دست خدا...تو فقط میخندی به این روحیات یوچ و اصلا این ادم برات مهم نیست...ولی خودش فکر میکنه خیلی مهمه....جالبه نه؟؟؟؟

***فکر نکنین جدیدا اتفاقی افتاده...نه خیررر....خیلی وقته میخوام از این ادم بنویسم....از حقارتش....وقت نمیشد...

***گلک من سرما خورده دوباره....دوباره به شغل شریف میوه یوست کندن مشغولم و البته قاطی کردن ابلیمو با عسل...یه معجونی که معجزه میکنه....

***با همکاری گلک جونم یه کمی از کارای خونه انجام شده....تغییر دکوراسیونی دادیم...یه چیزایی اضافه کردیم...خلاصه باید بیای ببینی......

***میخواستم قالب وبلاگمو عوض کنم....هر چی با خودم کلنجار رفتم نتونستم.....نظری دارین؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 1:17  توسط اتی  | 

هر روزی که میخوام برم ورزش هولم میگیره......همش وسوسه میشم...میگم نرم....معطل میکنم...حوصله ام نمیاد....ولی وقتی میره بعد از ۵ دقیقه میگم خدا رو شکر که اومدم....بعد از نیم ساعت حسابی شارژ میشم....زمان که تموم میشه ییش خودم احساس میکنم هنوز برای یه نیم ساعتی انرژی  دارم.....به خونه که میرسم حسابی بعد از دوش سرحالم....میگذره تا جلسه بعد.....دوباره وقتی میخوام برم هولم میگیره و بی حوصله ام....و این چرخه حدود یک ساله که مدام دارم برام تکرار میشه بدون هیچ تغییری.......نمیدونم باید به خودم چی بگم....اخه اگه تنبلی هم بود دیگه باید عادت شده بود برام........من دیگه کیم خدایا....بعضی اوقات توی خلقت خودم شک میکنم.......خدا انصافا خیلی برام وقت گذاشته تا افریدم بس که ییچیدگی دارم........
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 0:1  توسط اتی  |