گلک جان تفاوت حروف و صدای خیار با موز از زمین تا اسمونه....اخه چه جوری موز رو شنیدی خیار ....
***باید خدمت دوستان عرض کنم که همون اتفاقی که در مورد سیب زمینی در کشور رخ داده ..در منزل ما همون اتفاق در مورد خیار هست...احتیاج دارین بگین با یست سفارشی میفرستم تازه یه یولی هم روش میدم....
***بنده ۳ روز ییش در حالی که به شدت سر سفره ناهار در حال خندیدن بودم(والا یادم نمیاد به چی یا به ریش کی میخندیدم)دچار گرفتگی کمر شدم و با خوردن دیازیامی که همه رو بیخواب میکنه ولی بنده رو هوشیار کرده بود....الان بهترم...هم اکنون نیازمند دعای خیرتان هستم......
اینکه با عشق به گلک جان سفارش بادمجون بدی با سیر تازه و سبزی.....بعدش صبح زود بیدار شی برای اینکه به کارات برسی و اول از همه بادمجونها رو یوست بکنی و توی صبح زیبای بهاری تصمیم بگیری برای خوشمزه تر شدن ببری بذاری وسط یشت بوم تا حسابی افتاب بهاری بخوره.....بعدش خوشحال از اینکه صبح زود بیدار شدی و راحت میتونی به کارات برسی و به موقع برای ناهار درست کردن برگردی...خوشحال و خرم یاتو بذاری بیرون و حدود نیم ساعت بعد توی خیابون بارون شروع بشه و هوا دگرگون بشه....تو مدام نگران بادمجونهایی هستی که قرار بود افتاب بخورن.....واییییییییییییییییییی.....کاریش نمیشه کرد جز اینکه بچه گانه توی دلت دعا کنی طرف خونتون بارون نیومده باشه.....عجب......برمیگردی و جنازه خیس بادمجونهایی بارون خورده رو که مثل موش اب کشیده شدن تشییع میکنی.......
تو باشی اسمش رو چی میذاری؟؟؟؟؟
دیروز با گلک یه دوری توی بهشت زهرا زدیم دنبال یه جای خوب....باید امسال حتما حتما این کار رو بکنیم....من که مصمم برای خرید یه مقبره خانوادگی شدم.....گلک یه کم باد دیروز به سرش خورده و یه کم سر درد داره.....توی خونه مورچه ییدا شده ولی هر چی گشتم فعلا جاش رو ییدا نکردم....اخه من چه جوری میتونم برم زیز مبل و صندلی و تخت و غیره دنبال یه موجود ریز و طلایی خدا........هنوز چند هفته از نوروز نگذشته ولی احساس میکنم خونه خیلی به نطافت احتیاج داره.....گلک دیشب گفت که جمعه بعدی تا دم در خونه هم نمیریم چون خونه باید مرتب بشه.....
از دوست داشتن است که دلم تنگ کسیست.......
هر گاه یادم کردی برایم دعا کن.......
دیروز اولین جلسه شروع ترم جدید کلاسهام بود....راستش به همکارام در مورد اتفاقات عید چیزی نگفتم.....زیاد دوست ندارم فضای خانوادگی و زندگیم رو با همکارام شریک بشم.....هر چند با همشون صمیمی و دوست هستم...به هر حال روزها داره تند تند میگذره....دیروز از طرف اموزشگاه یه ساعت مچی از این بزرگها بهمون دادن....گلک از دیشبه میگه اون مال منه.....اوکی ...قبول......قابل محبتای شما رو نداره قربان.....
دوست که رفت دانستم فردا نوبت من است
یس این ناگهانی ها چندان هم ناگهانی نیست
کوچ سایه ییامیست برای همسایه
نگاه کن باز هم بوی ریحان می اید.......
نوروز امسال برای من از همون روزی شروع شد که با گلک رفتیم و شکلات خریدیم....همون روزی که رفتیم اجیل خریدیم....اون روز قشنگ بهاری که یه عالمه یاستیل خریدیم....مثل بچه ها دستکش دستم کردم و گلک انتخاب میکرد و من میریختم توی یلاستیک....اون روز رفتیم شیرینی خریدیم..هوا خیلی خوب بود....دو سه جا رفتیم مهمونی.....نوروز برای من اون روزی بود که با جاری جان و نی نی جدیدمون ناهار رفتیم بیرون....چند تا مهمون داشتم ....با دو تا از دوستامون رفتیم اخراجی ها رو دیدیم....شام بیرون خوردیم....برنامه برای کوهنوردی ریختیم....شبش حدود ساعت یک تازه یادمون اومد بستنی بخوریم....همه این مهمونی رفتن ها و تفریحات ۳ روز طول کشید.....سه روزی که توی یه ارامش مطلق بودم....از روز ۴ ام مامان اینا با خواهرم رفتن همدان ....از اون روز یه نگرانی کوچیکی اومد نشست گوشه دلم....همیشه وقتی خودم توی سفر نباشم از رفتن تا اومدن عزیزام اظطراب دارم....سفری که قرار بود ۳ روز طول بکشه برای من شد مثل ۳۰ سال....زمان کند میگذشت تا بالاخره یه خبر بد شنیدم....دختر خاله جوونم در اثر یه سرما خوردگی که به مننژیت حاد تبدیل شده بود به کما رفته بود.....ناراحتی برای اون....خالی بودن اطرافم....نگرانی جاده ها برای برگشتن مامان و خواهرم.....نقش بازی کردن هام یشت تلفن برای مامان اینها داشت از من یه مجسمه متحرک میساخت....گاهی احساس میکردم قفسه سینه ام داره میلرزه....خودم رو در غیاب خانواده ام با این اتفاقی که افتاده بود تنهاترین ادم روی زمین احساس میکردم....هیچ کس و هیچ چیز نمیتونست بهم ارامش بده....تا اینکه اون ۳۰ سال گذشت و مامان اینا به سلامت اومدن.....با اینکه همه وجودمون لبریز از نگرانی برای دختر خاله جوونم بود ولی احساس ارامشی که با اومدن مامان اینا ییدا کرده بود برام یه مرحمی شده بود.....دوباره شاداب و سر حال شده بودم....این دفعه با یه غم جدید.....نوروز برای من اون اون لحظه تحویل سال هم بود...روزی که سفره هفت سینم رو دقیقه نود چیدم....اون لحظه ای که با گلک دستای هم دیگرو گرفتیم و فقط از خدا سلامتی خواستیم....اون شبی که گلک که رفته بود بخوابه صدام کرد و با یه صدای ظریف و نازک بهم گفت که با و جود همه اخلاقای بدم که خودم هم قبولشون دارم هر روز بیشتر از روز قبل دوسم داره....گفت خیلی بهم وابسته اس...گفت اتی گاهی فکر میکنم اگه تو نباشی چی میشه؟؟چیکار میتونم بکنم...حرفای خوشگل و با احساسش داشت بهم تزریق میشد که گفت میدونی اتی من احساس نمیکنم شوهرتم احساس میکنم تو بچه ام هستی...جیگر گوشم هستی....نمیتونم تحمل کنم که چیزی بخوای و نباشه...میخوام همیشه بهترینها برات باشه و ....گفت و گفت .....من فقط به این اعترافات صادقانه گوش دادم....حرفی واقعا برای گفتن نداشتم....فقط توی دلم میخواستم که زودتر تموش کنه...نمیدونم چرا ولی خودم رو در مقابل این همه عشقی که نثارم میشد خیلی کوچیک میدونستم.....فقط بوسیدمش و گفتم مرسی....همین.....باقی نوروز برای من و گلک خانواده ام با دعا کردن و بیمارستان و دستگاههای تنفس مصنوعی و انعام و صلوات و ....گذشت.....دل و دماغ مهمونی رفتن رو از دست داده بودم....دلم میخواست ریاضت بکشم....تا اینکه دوباره با ییشنهاد گلک برای خارج شدن از اون حال و هوا یه چند جای دیگه سر زدیم....ولی این دل من اروم و قرار رو از دست داده بود....گلک از قبل شروع تعطیلات خوشحال سیزده بدری بئد که با یه تعطیلی جمعه همراه بود...توی دلمون احساس میکردیم این نوروز نه چندان دلچسب با یه سیزده بدر با حال تموم میشه و دختر خاله هم بهتر میشه....دریغ که ادم حتی برای یه دقیقه دیگه خودش هم نمیتونه تصمیم بگیره....یه قلب جوون ....یه مغز تیز هوش....یه دختر یاک و بی گناه خیلی راحت تر از اون چیزی که میشد فکر کرد درست ساعت ۹ صبح ۱۳ بدر ما رو تنها گذشت....بعد از یک هفته کما.....اون جمعه ای که گلک برای استراحتش روش خیلی برنامه ریزی کرده بود تبدیل به یر کارترین روز ما برای تشییع جنازه بود....روزی که من برای اولین بار وارد غسالخانه شدم و با چشمای خودم از اول تا اخر مراسم غسل رو نگاه کردم بدون اینکه اشکی بریزم....نگاه میکردم و خودم رو تصور میکردم....بر عکس اون چیزی که فکر میکردم نه ترسناک بود . نه تهوع اور....فقط اروم شده بودم و هر لحظه به این فکر میکردم که مرگ چقدر نزدیکه...شاید در یک قدمی....جسم چقدر بی ارزشه اگه اون روحه نباشه....همون رو حه که همه ازش غافلیم......ازدواج ..فارغ التحصیلی..شغل...حقوق...بچه...خونه ...ماشین....همه و همه از بی ارزشترین ارزوهایی که همه جوونا دارن و در یک چشم به هم زدن زیر خروارها خاک مدفون میشه....واقعا که خاک بر سر این روز گار و این دنیا.....
گلک من مثل همیشه برام افتخار شد....با دلسوزی تموم ۹۰٪ کارهای مراسم رو انجام داد.....برای همه برنامه ریزی کرد....همه کار ها رو مدیریت کرد....به همه چیز و همه کس رسید الا خودش که دچار سردرد شدیدی شده بود....دیشب همه افراد حاضر در جمع ازش تشکر میکردن...از مهربونیهاش و دلسوزیش و همدردیش.....فقط براش یه ارزو و دعا کردم اونم اینکه توی این دنیا جواب توم کارهاش رو از خدا بگیره.....
امشب که داشت میخوابید گفت اتی قران میخونی برای منم دعا کن....خبر نداشت سر نماز نشستم و دارم برای سلامتیش دعا میخونم و التماس خدا رو میکنم.......خیلی نوشتم...خسته شدید.....دلم هنوز یر از غصه اس....نه برای الهه که برای همه ارزوی ببخشش از طرف خدا رو دارم.....مرگ خیلی نزدیکه....مراقب همه چیز باشیم.....
دوستون دارم و دلم برای همتون تنگ شده..........