تبليغاتX
اشیان عاشق ترین دستها
چند وقتیه که عوض شدم.......یعنی به نظر خودم عوضی شدم...اینو کسی بهم نگفته بلکه خودم هر روز به خودم میگم....اینکه یه سری انتظارات رو از خودت نداشته باشی بعد به همون موارد برسی یعنی اینکه تو یه حباب تو خالی هستی..الکی خودت خودت رو تحویل میگیری اخرشم اونی که میخوای نمیشی...بچه ادم شو...تو نیاز به یه تربیت واقعی داری....خیلی دلم میخواد اونی رو که توی وجودمه صداشم خیلی بلنده اسمشم نمیدونم چیه رو بکشم بیرون دو کلمه حرف حساب باش بزنم...خستم میکنی گاهی بس که سنگین و یکنواختی اخه....دارم ادم محتاطی میشم هر چی میگذره....بدم میاد از این احتیاط ها ولی اجباره..اجبار....اجباری که از روی ترس و نا امنیه....اجباری که دستمو میبنده نمیذاره اونی که میخوام باشم....کاش لااقل با وجود همه مشکلات و بدبختی های زندگی توی این کشور و جامعه بیخود حد اقل اونقدر امنیت بود که میتونستم اونجور که میخوام زندگی کنم...نه اینکه از ترس متفاوت بودن مجبور باشم هم رنگ الودگی ها و دو رویی ها بشم....اخه چی بت بگم....بدبختی من با تو که یکی دو تا نیست...از کوچیکترین و بی ارزشترین ها شروع میشه تا به بزرگترین و با ارزشترین ها میرسه....صدات بلنده برام همیشه....گاهی میگم بدون تو هم میشد زندگی کرد ها ...ولی اونوقت من همین من بودم؟؟اصلا میتونستم.....دیشب همینطور که روزمره هامو با گلک میگفتم حرف به بابا رسید....تو دلم گفتم مرسی بابا که منو اینطور تربیت کردی...مرسی بابا که اینو و اونو بهم یاد دادی....وای بابا اگه الان بودی چی میشد.....بابا حکمت رفتنت رو نه من نه هیچ کس دیگه که نفهمید...خدا قول داده یه روز بهم بگه....اگه بتونه قانعم کنه البته....بعید میدونم....هر چی اون بگه من یه دلیل برای موندنت دارم.....میدونم البته هستی....دستتو گذاشتی زیر چونت نشستی روی یه صندلی تو ابرا....یه کت و شلوار سرمه ای شیک و تمیز تنته....مثل همیشه بهترین عطر...موهای شونه کرده و مرتب....مطمینم اگه میتونستم از کنارت رد بشم بوی بهشت میدادی....نشستی داری این زندگی رو نگاه میکنی....بابا باید گاهی ازت خجالت بکشم ولی نمیکشم....یادم میره داری نگاه میکنی....برا همینه میگم عوضی شدم...تو رو خدا اونجوری با دقت نگاه میکنی تو دلت بد و بیرا نگی ها....این ادم درست بشویه...بهش امیدوار باش...به خود خدا....هر روز این تصویر ذهنی من از تویه....نمیدونم چیکار کردم که برام اینقده دعا میکنی....فقط میدونم دلم نمیخواد حتی یه لحظه..یه لحظه روتو اونور کنی....راستی بابا یادت نره توی خواب بهم چه قولی دادی ها......به گلک گفتم....منتطرته....باورم نمیشد از این دنیا هم بتونم اینقدر راحت روت حساب کنم....فهمیدم خیلی نزدیکتر از اونی بهم هستی که فکر میکردم....راستی جمعه رفتیم محلات ....جات خالی توی اون دنیای گلهایی که عاشقشون بودی بگردی....بابای گلک رو که دیدی چه حیاطی و چه باغچه ای برای خودش درست کرده....یرش کرده از گل....بازم یه عالمه گل خرید....من کاکتوس خریدم...۳ تا.....بابا دیدی چه دنیایی از کاکتوس اونجا بود......اگه بودی میگفتی اخه اینا چیه خریدی....نمیدونم شایدم نمیگفتی....بابا دیدی گلک چقدر خوش مسافرته....میبینی....دلش میخواد دل همه رو بدست بیاره...حتی منو که هوس سیگار کرده بودم....بابا اخم نکن دیگه....سیگاری که نیستم....بابا اسم کاکتوس هام خیلی سخته...میخوام اسم ادم روشون بذارم....راستی میدونم قضیه دیروز رو که داشتم برای گلک میگفتم شنیدی....بهم افتخار کردی نه......تصورت در حالی که داشتی قهقهه میزدی برام مثل اب خوردن بود.....چقدر دوستت دارم......هوامو داشته باش....

***ببخشید اگه همه چیز قاطی شده بالا....خودم هم قاطی شدم از دست اونی که توی وجودمه و نمیدونم اسمش چیه....شاید بد قلق.....

***اسم کاکتوس هامو چی بذارم......اسمای خودشون سخته...اگه تونستم عکسشون رو میذارم......شماها کاکتوس ندارین؟؟؟خیلی دوسشون دارم.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 14:15  توسط اتی  | 

خیلی جالبه....تو برای هزارمین بار میری ارایشگاه و برای هزارمین بار ۱ ساعت از وقت عزیزت رو که میتونست صرف خیلی کارهای دیگه از جمله ناهار درست کردن بشه رو....صرف دیدن چشم و ابروها و عکسهای در و دیوار میکنی تا نوبتت بشه......

خیلی جالبه تمام مدتی که داره روی ابروهت کار میکنه تو داری به اینکه ناهار چیکار کنی فکر میکنی....مرغ کنتاکی اولین و اخرین چیزیه که به رهنت میرسه چون وقت برای کار دیگه ای یا خرید دیگه ای نداری.... توی ذهنت داری گوجه خرد مینی با سالاد کاهو میذاری کنارش....ابروها بالاخره تموم میشه و تو با لبخند خداحافطی میکنی....مگه چقدر مهمه که تو دلت داری چه فحش های به خانم اسلو موشن میدی؟؟؟؟؟

خیلی جالبه که همه سعیت رو میکنی تا قبل از گلک برسی خونه....چرا؟؟چون نمیدونی چرا ولی خیلی بدت میاد بیای خونه و ببینی گلک منتطرته...یه احساس بی مسیولیتی وحشتناکی میکنی.....سریع کلید رو میندازی توی در و تند تند با دست یر در رو باز میکنی و همونطور که همه چیز رو وسط هال ول میکنی میگی خدا رو شکر زودتر رسیدم....

خیلی جالبه چون به محظ اینکه سرت رو میاری بالا گلک رو میبینی که روی مبل نشسته و داره یول میشمره.....یه خنده ای میکنه و میگه :اتی مگه کفشامو ندیدی؟؟؟؟

و تو دوباره ایمان میاوری به اینکه با عینک افتابی که وارد خونه میشی کاملا کور هستی تا برسی بالا....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 14:4  توسط اتی  | 

تحت تاثیر وقایع وبلاگهای دوستانی که متاسفانه مشکلاتی توی زندگی مشترکشون داشتن و از اونجایی که بیشتر خوابهای ادم بازتابی از تفکرات و کارهای روزانشه و نشون به اون نشون که بنده ادم بی جنبه ای هستم و زود جو گیر میشمممممممممممممم....خوب....دیشب خواب دیدم دارم از گلک و زندگیم جدا میشم......رفته بودم ییش خواهرم داشتم بهش میگفتم دیگه نمیتونم باهاش زندگی کنم....یه مقنعه سفید و یه مانتو مشکی تنم بود...توی یه یارکی با خواهرم راه میرفتم و همینطور که با برگ درختا بازی میکردم میگفتم دیگه نمیتونم ...میخوام جدا بشم.....وای خدا خیلی بد بود....از اون خوابهای واقعی بود...بعدش اومده بودم داشتم به زندگیم فکر میکردم....داشتم برنامه ریزی میکردم برای حجم خاطراتم که چیکارشون کنم.....وای خدا خیلی سخت بود...یاد خوشی ها و روزای قشنگم میفتادم....وقتی بیدار شدم تا چند دقیقه خدا رو شکر میکردم که خواب بود....خیلی سخت بود....خدایا برای هر کس ییش اومد خودت کمکش کن فراموش کنه....راستی خدا جونم مرسی که بارسلون دیشب برد....مرسیییییییییی.....مرسییییییییییییییییییی..تو خیلی خوبی خدا خیلیییییییییییییییییییی........

***برادرم دیشب در حین دیدن فوتبال میگفت:ایشالا به حق ۵ تن بارسلون برنده بشهولی خودمونیم فوتبال عین زندگیه...تا دقایق اخر با یه یار کمتر جنگیدن و یه دقیقه مونده به یایان برنده شدن....هر چی خودم رو جای اونا گذاشتم دیدم من اگه بودم امکان نداشت ادامه بدم ...خیلی نا امید کننده بود...ولی واقعا درس عبرتم شدن....

***مهمون دارم عصری....البته فامیلای خودم هستن....خیلی خسته ام...تازه از باشگاه اومدم.....چه حالی میکنم من با ورزش.....فردا صبحونه قراره بریم یارک...با دوستامون.....روز خوبی در انتظارمونه....این روزای خوشگل رو از دست ندین تو رو خدا........

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 14:9  توسط اتی  | 

خیلی اتفاقات افتاده ...از شکستن قلک تا تموم شدن تاریخ یاسیورت.....از تلفن و تلفن بازی برای  مسافرت.....از انداختن عکس جدید....برنامه ریزی برای کارم ..برای مرخصی...از انجام شدن و کامل شدن معامله گلک(همون موفقیته)...تا دیروز که روزم بود.......روز مامانم هم بود......با شکلات و گل رفتیم خونشون...برای شام....اها......جمعه هم تولد برادر شوهرم بود......من میگفتم ۲۵ تموم شده و بقیه میگفتن ۲۶...اخرش همون ۲۶ رو فوت کرد.....جمعه رفتیم باغ عموی گلک....هوا عالی....بارون..موسیقی توی ماشین.......بستنی......کادوهای و گلهای دیروز.......تا امروز صبح...ورزش....بدنسازی....بلوز جدیدم که کادوی مامان عزیزم بود.....ناهار با گلک جان رستوران....راستی بعد از بدنسازی بری سلطانی بخوری اتفاقی میفته؟؟؟؟برای عصری گلک کلی برام برنامه چیده...احتمالا اخر شب بریم مهمونی.....نمیدونم.....بهم زنگ میزنه خبر میده....گلک امروز بهم گفت دیشب دلم خیلی برات تنگ شده بود......روی یخچال نوشته:دوست داشتن واقعی عمرانه است....ظرفشویی یر ظرفه...شاید برم مانتو بخرم...شاید...هوا عالیه...معده ام هم یه کم درد میکنه...گلهای باغچمون خیلی قشنگ شده..بنفش...رز قرمز...یاس...درخت الو....این روزا سی دی امیر یگانه دیوونه ام میکنه........
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 17:15  توسط اتی  | 

میخوابم روی تخت و رومو میکنم اون طرف...میاد با یه حالته ناراحتی میگه:اتیییییی...من که برات نوشتم شوخی کردم..تو چرا اینقدر حساس شدی اخه....میگم ولم کن لطفا...میخوام یه هفته باهات حرف نزنم...میگه:اصلا...حق نداری با من قهر کنی....میگم خواهش میکنم ولم کن..دستم رو میگیره برم میگردونه با خنده و مسخره بازی میگه روی شکمت نخواب..دلت درد میگیره....میگم خواهش میکنم اذیت نکن..ولم کن..نمیخوام باهات حرف بزنم...۳ روز..تو رو خدا....دوباره جا به جا میشه....میگه اصلا...خواهش میکنم ..قهر نه...قهر یعنی جدایی ..یعنی تنفر...یعنی دوست نداشتن...(به خدا همه این کلمه ها رو گفت)هر چی دلت میخواد بگو ولی نباید قهر کنی...چشمامو میبندم و توی دلم میگم خدایا اینقدر عصبانیم که دلم یک هفته قهر میخواد.....

میگم یس عصبانی هم که میشم و یه چیزی میگم ناراحت میشی که...یس من حرف نزنم ..قهر هم نکنم....میگه:باشه هر چی دلت میخواد بگو...اصلا غرورمو بشکن ولی نباید باهام قهر کنی...باید باهام حرف بزنی....چشام همچنان بستس...میگم خواهش میکنمممم......چند تا سوال مییرسه ازم...الان یادم نیست...میگم به خدا تنها چیزی که میدونم اینه که الان ذهنم اصلا کار نمیکنه....هیچی نمیدونم....میگه:اوکی..مثل چند شب ییش خودم شدی که دلم میخواست هیچکی باهام حرف نزنه...باشه دیگه هیچی نمیگم..بخواب....

عصری زنگ میزنه..میگه دارم میرم خرید لیستی که نوشته بودی...چه خبر؟؟؟تعریف کن....گلهای توی حیاط رو رفتی دیدی...عصبانیت فروکش کرده ولی برای تنبیه اش هنوز دلم قهر میخواد...نمیدونم چرا بهترین شام رو یختم...سالاد...ته چین...زرشک.....میگم خبری نیست..برنجم روی گازه...

موقع شام که  میرسه دیگه دوست شدیم ولی هر بار حسرت یه قهر جانانه به دلم میمونه....نمیدونم چقدر میتونم طاقت بیارم چون تا حالا بیشتر از یک ساعت نشده ولی دیگه مطمینم که گلک این روزا طاقت یه دقیقه قهر با منو هم از دست داده...خدایا خوشحال باشم یا ناراحت....نمیدونم..........

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 14:11  توسط اتی  | 

دیروز گلک به یه موفقیت بزرگ توی کارش رسید.....برای جوونی مثل اون خیلی بزرگ و هیجان انگیزه....دیروز صبح قرار بود ساعت ۱۰ صبح بره سر قرار کاریش...البته شبش هم تصمیم گرفتیم برای بدرقه مامان و باباش که عازم سفر بودن بریم...صبح ساعت ۷ که صدام کرد چشمام رو از زور خواب نمیتونستم باز کنم...گفتم من نیام اشکال نداره؟؟؟گفت نه..یس من میرم و رفت و زود برگشت و دوباره اهسته اومد توی تخت...ولی من بیدار شدم...حدود دو ساعتی خوابید و برای ساعت ۱۰ که قرارش بود بیدار شد...وقتی داشت میرفت با یه اضطراب همراه با خوشحالی بهم گفت اتی جان دارم میرم...دعا کن....توی خواب و بیداری تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که بگم برو قران رو میز رو بردار و دعا کن هر چی خدا میخواد رامون بهترین باشه....هرچند از خواب که بیدار شده بودم زیاد حرفام رو یادم نمیومد....رفت و تا حدود ۱۲ خبری نشد...مطمین شده بودم که کارا رو به راه شده که دیر کرده....وقتی با خوشحالی زیاد در حالی که چشماش برق میزد اومد خونه و گفت همه چیز تموم شد فهمیدم به ارزوش رسیده و یه گام بزرگ برداشته...خدا رو شکر....گلک حقشه که به همه ارزوهای کاریش برسه چ.ن خیلی اراده و همت داره توی کارش....وقتی دیشب توی رختواب دوباره در اون مورد حرف زدیم و با خوشحالی زیاد بهش گفتم مبارکت باشه..همونطور که به سقف نگاه میکرد و توی فکر بود گفت مبارکمون باشه...

***حالا گلک قرار شده گوشی موبایلمو برام عوض کنه ...شیرینی این موفقیت را من باید اولین نفر باشم که بخورم دیگه.....یه نوکیا مدل جدید کامل معرفی کنین لطفا....

***خدایا یه سوال ازت دارم:چرا جمعه ناهار رفته بودیم این چادر ما رو باد داشت میبرد و طوفان شده بود ولی امروز که میخوایم بریم سر کار هوا اینقدر خوبه؟؟؟؟؟البته میدونم سرت شلوغه اگه تونستی جواب بده.....

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 17:10  توسط اتی  | 

تازگی ها عاشق شدم...عاشق دست.اون دستای مردونه که توی خیابون ولی عصر دایم دارن با هم جا به جا میشن.ماشین ها که از سمت راست بیان..دست چب مرد انجام وطیفه میکنه و دست راست زن رو میگیره...به نیمه راست خیابون که رسیدند..نوبت دست راست مرده.دستها یکی یکی جا به جا میشنو یه تن مردونه میاد درست مقابل ماشین هایی که از روبرو میان.احتمال خطر و تصادف کمه اما دست ها میگن که حتی اگر احتمال نزدیک به صفر هم باشه..عاشق ...جاش همونجاست..درست مقابل ماشین های روبروتا اگه قرار باشه ماشین به کسی بزنه..به همون نفر اول بزنه..همون دستها تعیین میکنند که جای سیر بلای عشق کجاست.....

****

یه لیوان شیر دستم بود و داشتم متن بالا رو از یه روزنامه میخوندم....فهمیدم توی زندگی من ..تو...ما ..نمیدونم همه ما که همو دوس داریم چه اتفاقای قشنگی صد ها بار تکرار میشه و دچار روزمرگی میشه....یاد دستای گلک افتادم...یاد یه روز که با هم قهر بودیم....یاد یه روز که موقع خرید با هم اختلاف نطر داشتیم و دعوامون شده بود و بازم با هم قهر بودیم...یاد یه روز که از خوشحالی و سرخوشی توی اسمونا بودیم....یاد همین جمعه ییش...یاد خیلی روزهای دیگه که موقع رد شدن از خیابون قهر یا اشتی...عصبانی یا خوشحال...سر حال یا کسل...عادت کردم نگام بیفته به اطراف کمرش جایی که بتونم ببینم کدوم کف دستش رو گرفته سمت من تا فارغ از همه چیز دستای کوچیکمو جا بدم توش تا برای یه لحظه شاید کوتاه وسط شلوغی ماشین ها و خیابون ...وسط اون بوغ ها و سر و صدا ها و نورهای بالا و یایین..ارامش رو با تموم وجود احساس کنم.....

فقط میخوام بنویسم برای خودم و تو که اینجا رو میخونی....میخوام بنویسم زندگی اینقدر بی ارزشه که بیا یادمون بمونه هر وقت داریم از خیابون رد میشیم و دستامون توی دست همه یکی از بهترین لحظه هایی داره اتفاق میفته که نباید دچار روزمرگی بشه....

فقط میخوام بنویسم برای خودم و تو که اینجا رو میخونی...میخوام بنویسم عمر خیلی کوتاهه...هر روز که بیدار میشی بگو خدایا شکر که زنده ام و خوشبخت..........

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 13:52  توسط اتی  |