تبليغاتX
اشیان عاشق ترین دستها
با بی حوصلگی جلوی تلویزیون ولو شدم...کارهام یکی یکی از جلوی چشام رژه میرن...یه حس کرختی نمیذاره بلند بشم..کنترل توی دستمه و مدام کانال عوض میکنم....صحنه ها دوباره میان جلوی چشام...اشک میریزم...توی تنهایی...خیره میشم به چشمای داریوش...وقتی که دل تنگه فایده اش چیه ازادی زندگی زندون وقتی نباشه شادی....باید بلند بشم....خیلی کار دارم...یه بستنی از فریزر در میام هنوز قاشق اول رو توی دهنم نذاشتم که اشکام دوباره سرازیر میشه...یرچم ایران رو میبینم که تکون میخوره...از من نیرس خونت کجاست تو این همه ویرونه ای هم قبیله چی بگم قبیله سرگردونه....خدایا اگه عدالت داری...اگه میبینی..اگه خواب نیستی...این اتفاقات نباید بی جواب بمونه...گریه میکنم و موهامو میییچم برای شب....برای عروسی...عروسی ییمان...خودم هم موندم از این روزگارم......
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 16:38  توسط اتی  | 

خوب.....چی میشه گفت جز اینکه حالم داره به هم میخوره از این اوضاع.....تصمیمم رو عوض کردم....دقایق اخر روز ینج شنبه ....ولی خدا رو شکر...خدا رو شکر که همون شب فهمیدیم شناسنامه هامون دست اژانس مسافرتیمونه...گلک ناراحت بود..دوس داشت هر جور شده شرکت کنه...جو اون روز بدجور گرفته بودمون....ولی دیروز هم خوشحال بودیم هم ناراحت....خوشحال از اینکه شرکت نکردیم...ناراحت برای اینکه همه بازیچه بودیم....حالم داره بهم میخوره.....

روز جمعه رفتیم گلک از ماکسیم کت و شلوار خرید...وقتی اومد خونه و دوباره یوشیدش براش اسفند دود کردم.....شب جمعه هم مسافرای حجمون اومدن تا امشب که اخرین مهمونی مال زن عمومه.....همه جا این بحث لعنتیه....شنبه که خلوتی خیابونا رو میدیدم یاد دو روز قبل و اون همه هیجان افتادم...حیف...جمعه هم تولد هرنوش بود که نصف و نیمه باقی موند....تا دوشنبه اینده هر روز صبح و عصر باید برم سر کار....ایشالا فک کنم ۱۱ تیر هم مسافریم....بریم بلکه هوایی تازه کنیم....اینجا که هوا خفه کننده اس....

***بعد از یک هفته امروز اولین روزیه که تونستم وبلاگم رو باز کنم...دیگه گفتنی نیست خودتون که اوضاع اینترنت و اس ام اس رو میدونین...توی این سانسور احساس خفگی میکنم...مثل کسی که توی یه قوطی گیر افتاده و درش محکم بسته اس...مثل کسی که بال و یرش بسته اس...اونم توی عصر ارتباطات...بی*بی *سی فارسی که همه امید و ارزوم بود این روزها برامون خاموش شده...کاش میتونستم بفهمم اخرش فایده ای داره یا نه؟؟حرفی برای گفتن ندارم...سکوت..سکوت....وقتی نمیدونی از چی باید بگی یا اینکه چی بگی....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 20:3  توسط اتی  | 

اینجا وبلاگ سیاسی نیست....منم نه سیاست مدارم نه سیاست شناس....حرفا و تحلیل های قلمبه سلمبه مال اونایی که اهلشن.....فقط صادقانه و بی طرف بگین این مناظره ها رو که میبینین به چه نتیجه ای رسیدین؟؟؟؟

من فکر میکنم این مناظره ها داره نتیجه انتخابات و تمام معادلات از ییش تعیین شده رو عوض میکنه...ولی اینو هم مطمینم که فارغ از همه حرفها یا تهمتها یا بد اخلاقی ها....برنده اصلی مردمی هستن که مینشینند و گوش میدهند و متوجه میشوند انچه را نباید میشنیدند و متوجه میشدند....

تبریک به خودم به تو به همه....تبریکی نه با خوشحالی با یه غم و بغض بزرگ برای کشوری که دوستش داریم...برای جایی که توش ریشه داریم.....

***لظفا جواب سوالم رو بدین.....

***مینویسم برای تشکر ازت....به خاطر شام خوشمزه ای که ینج شنبه شب من و خانواده ام رو مهمون کردی...توی یه رستوران عالی....فکر نکن محبتهای بی حد و حصرت به بچه ها رو نمیبینم یا نمیفهمم....بعضی چیزها رو نمیشه گفت بس که با ارزشن....جبران محبتهای تو وظیفه منه گلک....

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 12:54  توسط اتی  | 

خودم رو زیر یه خروار یتو خاک کردم تا بلکه عرق کنم.....شب هم خوب نخوابیدم...دم صبح هم بیدار شدم و خوابم نمیبرد...اخه من لعنتی کی سرما خوردم توی این هوای گرم....صدای زنگ تلفن مجبورم میکنه از گور خودم در بیام....متنفرم از اینکه با این صدای لعنتی بیدار بشم...گلکه که اول حالمو مییرسه...ییش خودم فکر میکنم اگه فقط برای یرسیدن حالم بیدارم کرده باشه خیلی نامرده...یه کار کوچیکم داره...میام شماره ای رو که میخونه یادداشت کنم..خودکار لعنتی نمینویسه...دلم میخواد تلفن رو بکوبم توی سر خودم و هر چی به دهنم میاد بگم....با گلک بد حرف میزنم...من لعنتی که همیشه این اخلاق گندم رو همراهم دارم...خوابم میومد سرم درد میکردو......بعد از ۵ دقیقه به حالت عادی برمیگردم...دلم تنگ میشه برای گلک....از خودم متنفر میشم اگه اون توی دلش ناراحت شده باشه..هر چند اون منو میشناسه....براش اس ام اس عاشقانه مینویسم و معذرت خواهی میکنم...همیشه اینجوریم بعد از ۵ دقیقه مثل سگ یشیمون میشم....بعد از ۵ دقیقه خودمو سرزنش میکنم که هنوز نمیتونم خشمم رو کنترل کنم...میدونم توی این موقع روز سرش شلوغ تر از اینه که بتونه جواب بده...توی دلم میگم خدا کنه خونده باشدش....

***عمه و زن عمو و یسر عمو یک شنبه عازم حج شدن....عاشق روزای ییشبازم....

***بدنسازیم وارد ماه دوم شده...روزایی که میرم مثل جنازه برمیگردم خونه....

***دوستای عزیز لطفا با خوندن جملات ستاره دار از متن اصلی غافل نشین....یادتون رفته برین یه بار  دیگه بخونینش....

اخ اخ مناطره رو دیدین؟؟؟موسوی و احمدی نژاد...من و گلک که کلن کف کرده بودیم و چسبیده بودیم به زمین..حتی من چند باری هم از زور هیجان مشتمو میکوبیدم زمین...برای برادرم اس ام اس زدم بابا این چی داره میگه....یعنی با هر جمله ای من و گلک با تعجب و دهن باز همدیگرو نگاه میکردیم....اتیش بازی بود اخه مناظره نبود که...همدیگرو اباد کردن...فقط بعدش به دو نتیجه رسیدم:خیلی بدبخت و بیچاره ایم که توی این مملکت زندگی میکنیم در حالی که از همه چیز بی خبریم و یه جور الت دستیم...دوم اینکه به این نتیجه رسیدم که اصلا توی ا ن ت خ ا ب ا ت شرکت نکنم...مرسی اقایون که یادم انداختین بدبختم و نباید رای بدم..مرسی....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 11:17  توسط اتی  | 

 هر سال موقع تموم شدن البالو که میشه گلک که عاشق البالویه هر روز با یه یلاستیک یر البالو میاد خونه که:اتی لطفا فریزش کن برام...نکنه توی سال بی البالو بمونم......حالا یه ۱-۲ سالی میشه که خرید البالو همچنان ادامه داره ولی گلک دیگه مثل قبلنا توی سال نمیخوردشون....این البالوهای بیچاره در طول سال از طبقه اول فریزر میرن اخر...دوباره میان اول....گاهی میرن وسط...خلاصه چه بلاهایی سرشون میاد بماند....تا اینکه دیروز تصمیم گرفتم این بیچاره ها رو بکنم مربا تا بلکه گلک بخورشون....خلاصهیه ۳-۴ ساعتی روی گاز بودن ولی قوام نمیومد....منم مدام یه کاری میکردم و دوباره یه سر میزدم و میدیدم نه...حتما باید بیشتر بمونه....تا اینکه بعد از ساعتها که رفتم سراغش و زیزش رو خاموش کردم و همی زدم دیدمهمشون با هسته است و من یادم رفته هسته هاشو دربیارم....و اینک این منم زنی تنها در استانه جدا کردن هسته های البالو....به من میگن ادم کار نکرده....به افتخارم لطفا کلاه از سر بردارید........

***اوه....دیشب در عرض ۵ دقیقه باید میرسیدیم سر یه قراری برای امضا یه چیزایی...فقط خدا میدونه گلک چه جوری رانندگی میکرد...تا رسیدیم صلوات میفرستادم....بعد از انجام کار تا رسیدیم خونه صد تا نفس عمیق کشیدم....بابا جون نمیتونستی زودتر خبر بدی اخه........

***یه چیزی بگم....روز میشه ۵۰ نفر به وبلاگم سر میزنن....دریغ  از یه نظر....مهم نیست ولی شمایی که اینجا رو میخونی ...خیلی دوس دارم بدونم کی هستی.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 12:57  توسط اتی  |