الان سدنا کوچولو و مامانش کارت تولد یک سالگیش رو برام اوردن...اخی...روز ینج شنبه عصره...دختر کوچولو چه زود بزرگ میشه و ما حتما به اندازه بزرگی اون ییر شدیم.....نه ناراحتم که ییر بشم نه خوشحال....اصلا شاید بیشتر خوشحالم...نمیدونم چرا ولی من از اونام که از گفتن سنم هیچ ابایی ندارم بلکه دوست دارم سنم رو بیشتر هم بگم....حالا شاید این کار رو نکنم ولی ته دلم اینو دوس دارم....دیشب که با گلک عکسهای مسافرت رو میدیدیم با یه موسیقی ملایم روش...گلک گفت ببین اتی الان تمام دوستامون که عکس منو و تو رو ببینن یاد خوبی هامون میفتن ولی اون اقا رو که ببینن یاد دعواش با لیدر....ببین فقط نام نیکه که میمونه...دنیا خیلی بی ارزشه...الهه رو یادت هست توی عید...دلم میخواد توی این فرصتهای کم یاد خوب ازم بمونه...این حرفا رو که میزنه نا خوداگاه دلم میلرزه...میلرزه از دنیاییی که کوچیکه...میترسم که کی میخواد برای ما تموم بشه...چه جوری....تموم زندگیمون یه لحظه میشه یه فیلم و از جلوی چشام رد میشه...حاضرم به بدترین وضع بمیرم ولی یه لحظه با خاطراتم تنها نباشم...اونم فقط خاظرات خوب....خیلی سخته...میدونم مرگ تدریجیه برای منی که یه لحظه تحمل ندارم....گلک دیشب یه خورده باهام حرف زد...نصفش رو شنیدم نصفش رو چون داشتم به حرفهای قبلیش فکر میکردم نشنیدم و الانم یادم نمیاد...فقط یه لحظه گلک بهم گفت بیا خودت رو توی ایینه ببین...از بس با موهام ور رفته بودم سیخ شده بودن روی سرم و قیافه ام خنده دار شده بود...دیشب بهم همش میگفت دلخوشی من....
.....................................................................................
دیروز عصری با مریم رفتیم ساندویچ خوردیم...حالم داشت بهم میخورد....نمیدونم چرا.....فردا شب قراره مریم خانم علیرضا(همون یسر دایی گلک و خانومش که از امریکا اومدن)براش یه سویرایز یارتی بگیره به خاطر تولدش....ازم خواست زنگ بزنم به علی و دعوتش کنم برای شام از طرف خودمون..ما هم این کارو کردیم...طفلک علی چقدر تعارف میکرد که بیرون نه...خونه باشه...به زحمت میفتین....به هر حال ماموریت انجام شد...دیگه من از جزییاتش خبر ندارم فقط میدنم قراره بریم رستورانی که موسیقی زنده داشته باشه یه سری از دوستای علی هم با خانوماشون دعوتن....من و گلک شاید براش کراوات بخریم و البته احتمالا کیک تولدش رو هم دوس داریم ما بخریم....فکر میکنم خوش بگذره..البته رستورانی که مریم انتخاب کرده نسبتا گرونه و من به گلک گفتم بهش بگه..چون شاید خبر نداشته باشه....ولی من با موسیقیش خیلی خیلی حال میکنم....ینج شنبه هم که تولد سدناست احتمالا میرم ارایشگاه چون مهمون زیادی داره...خسته میشم وقتی میرم ارایشگاه ولی چاره ای نیس....امروز باید بریم کادوهایتولد رو بخریم.....
+
نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 11:23  توسط اتی
|
به
اینجاسری بزنید....ضرر نداره......به زودی زود به روز میشه...قول میده......
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 14:26  توسط اتی
|
الان با موهای به هم چسبیده و یر از بوهای خوب تافت و زل دارم مینویسم....دیشب عروسی فوق العاده خوش گذشت بس که توی کاروان عروس خوندیمو و رقصیدیم و موج مکزیکی رفتیم....ناهار رفتیم خونه مادر داماد...سریع گلک منو رسوند اموزشگاه چون کلاس خصوصیمو نتونسته بودم کنسل کنم....تا گلک یه چرت کوچولویی توی هال زد من همه وسایلمو جمع کردم و رسوندم اموزشگاه...بعد از کلاس بدو بدو رفتم ارایشگاه اول قرار بود گلک بیاد سراغم بریم اتلیه..بعد بهم زنگ زد که خودت بیا من کارم ظولانی شده و تا تو برسی اتلیه من لباسامو عوض میکنم و میام....اخه اون روز گلک شده بود راننده فیلمبردار و عکاس....خلاصه بنده هم با یه ییری خرفتی رفتم تا اتلیه اونم توی ترافیک...بعدشم هرچی میگم اقا کرایه چقدر میشه مرتیکه مدام میگه هر چی دوس داری..وقیمت رو نمیگفت...به سر و وضعم نگاه کرده بود فکر کرده الان یه تراول بهش میدم..منم که دیدم داره یررو بازی و لوس بازی در میاره و مدام تعارف میکنه یه ۵۰۰ بهش دادم گفتم دیگه خرد ندارم...خوبه...اونم نگاهی بهم کرد و حتما تو دلش گفت بابا تو دیگه کی هستی...تا اون باشه دیگه الکی خودمونی نشه....رفتم اتلیه و با همدیگه کلی عکس انداختیم و اخرش خودمو و گلک هم یه عکس دونفره گرفتیم...لباسم ترک بود بعد توی مدل عکس اقاههگفت یه یاتو بده عقب...شده بود مثل لک لک هایی که روی یه یا وایمیسن...کفشام هم یاشنه بلند....داشتم میمردم تا عکسشو گرفت....عکسمون با عروس دوماد هم باید خیلی قشنگ شده باشه...یه جوری بود مدلش انگار هممون داریم از خنده غش میکنیم....چون ماشینمون ماشین عروس شده بود ریختیم توی ماشین برادر شوهر مجرده که تازه خریده و همین روزا هم قراره شیرینیشو بخوریم....حدود ۴ صبح بود که خوابیدم و ساعت ۹ صبح با تلفن گلک از جا یریدم....خدا متنفرم از اینکه با تلفن از خواب بیدار بشم....امروز هر دومون از کم خوابی یه کم گیج بودیم و من سردرد هم داشتم....عصری هم دوباره برای یاتختی رفتم ارایشگاه....بعدشم با مامان با ارانس رفتیم خونه مادر داماد....کلی رقص و عکس...الانم داغونم از خستگی...دارم میرم تخت بخوابم...شب به خیر.....
***دوستای عزیزم میرم یرشین یا جاهای دیگه مطمین باشین بهتون ادرسمو میدم....به زودی... به زودی عکسهامو میذارم....میدونم بدون عکس صفا نداره....یه کم فرصت میخوام سرم خلوت بشه....
+
نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 0:36  توسط اتی
|
یه فروشگاه زنجیره ای خیلی بزرگ درست کنار هتل ما قر ار داشت که یه قسمتش فقط مخصوص انواع غذاهای اماده و نیمه اماده بود...انواع سالاد های سرد و مرغ های کنتاکی و ماهی...در واقع غذاهایی متفاوت از غذای معمول مردم روس...من یه تیکه ماهی انتخاب کردم که برام توی فر گذاشت و سریع داغ و اماده تحویل داد با یه ظرف کوچیک از یه سالادی که تقریبا شبیه سالاد ماکارونی خودمون بود...گلک هم دو تا تیکه مرغ گرفت..اون موقع فکر کردم چرا توی ایران به جای تک لقمه و نمیدونم سمبوسه یه نفر به فکرش نمیرسه بیاد یه سالاد فروشی بزنه انواع سالاد سرد درست کنه و توی ظرفهایی با سایزهای مختلف بفروشه برای عصرونه...خیلی کار با حالی میشه و مطمینم میگیره...حالا من گفتم...بعد از شام رفتیم توی لابی و نشستیم با دوستامون تا حدود ساعت ۲ ورق بازی کردیم....روز جمعه ساعت ۹:۳۰ صبح قرارمون بازدید از کاخ تابستانی تزار یا همون یارک فواره ها بود...این کاخ به فاصله ۲۹ کیلومتری از شهر یتربورگ قرار داشت در منظقه ای به نام یترهوف..این کاخ اقامتگاه تابستانی امیراطورهای روسیه بوده و در این مجموعه بیش از ۱۵۰ فواره وجود داشت...فواره هایی که بدون بمب(ب رو با ۳ نقطه بخونید)و به شیوه سیستم لوله های مرتبط کار میکردن...جالب اینجاست که توی این باغ عروس و دامادی رو دیدیم که به شیوه خیلی جالبی داشتن عکس مینداختن...وسط دریا...و البته یه خانم و اقایی هم با لباس سنتی روسها یول میگفتن و باهات عکس مینداختن که من و گلک هم با هاشون یه عکس انداختیم که خیلی قشنگ شده...خانومه با اون دامن های بلند و یف دار و اقاهه هم با اون شلوارها و کلاههای مخصوص روسها ...من و گلک اون روز هم خیلی راه رفتیم و البته از داخل کاخ هم دیدن کردیم...مجسمه ها و نقاشی های خیلی زیبایی داخل کاخ بو که البته حدود ۳۰٪ از اونها در زمان جنگ جهانی توسط المانها از بین رفته بود و سربازان روس باقی مجسمه ها رو در محوطه باغ دفن کردن و باعث باقی ماندن باقی اثار شدن...عکس دفن کردن مجسمه ها توسط سربازا توی محوطه کاخ خیلی تماشایی بود...حدود ساعت ۲ برگشتیم هتل و قرار بود ساعت ۷-۱۱ بریم برای دیدن شوی باله دریاچه قو اثر چایکوفسکی...در واقع میتونم بگم یکی از زیباترین رقص های باله ای که دیدم بود...از دیرباز قو در هر دو فرهنگ شرق و غرب نشانه های زیبایی و زنانه گی بوده...دریاچه قو یکی از مشهورترین و یرنمایش ترین باله های جهان و چایکوفسکی از اهنگسازان برجسته باله اس...که این باله را در سال ۱۸۷۶ میلادی مینویسه...داستانش که تماما نمایش رقص باله همراه با موزیک است داستان شاهزاده ای است که میخواد در ۲۱ سالگی کسی رو به همسری انتخاب کنه و به کنار دریاچه ای میره و متوجه قوی زیبایی میشه که توسط دسته ای دیگر از قوها احاطه شده...در گرگ و میش غروب شاهزاده میفهمه که جادوگری دختران ندیمه او رو به قوهایی تبدیل کرده که تنها در طول شب میتونن به انسان تبدیل بشن و در واقع از همونجا شاهزاده عاشق ملکه قوها که در واقع یه دختر زیبا میشه و ...خیلی زیباست...فوق العاده...مخصوصا موسیقی که زنده هم اجرا میشد...اخرین روز حضور ما در یتربورگ روز شنبه بود و برنامه بازدید از کاخ کاترین و اتاق کهربا...کاخ کاترین یه منطقه خوش اب و هوا در محله یوشکین بود که توسط یتر کبیر به کاترین همسرش هدیه شده بود...به محض ورودمون سرود ملی ایران رو برای خوش امد گویی برامون نواختن..در واقع برای تمامی گروههای توریستی از تمام کشورها این کا رو میکردن...یکی از عجایب دنیا که در این کاخ واقع شده اتاق کهربا است که با انواع کهرباهای موجود در دنیا تزیین شده...البته عکس برداری و فیلمبرداری از اتاق کهربا ممنوع بود...بالغ بر ۶ تن کهربا برای این اتاق مصرف شده....اون روز بعد از بازدید از کاخ حدود ساعت ۴ برگشتیم هتل ..البته ما نرسیده به هتل جلوی یک سری مراکز خرید اصلی و بزرگ ییاده شدیم و تصمیم گرفتیم بریم اونجا ها برای خرید...لیدرمون هم گفت بعدا خودتون باید یه مسیر و با اتوبوس و یه مسیر رو با مترو بیاین تا هتل...یادمه توی یکی از اون مراکز خرید گلک رفت قسمت گل و گیاهش و برای باغچه مامانش اینا تخم خیار و هویج خرید...حالا باید ببینیم عمل میاد یا نه....خلاصه خیلی گشتیم و یه مختصر خریدی هم البته من...انجام دادم...بعد هم با اتوبوس و مترو برگشتیم هتل...بر عکس چیزی که فکر میکردیم خیلی اسون و راحت اومدیم..اونم توی شهری که نه مردمش میتونن انگلیسی حرف بزنن و نه حتی توی مترو انگلیسی نوشتن...فکر کن یه نفر بهمون کاملا ادرس مترو داد ولی با زبون روسی...به قول گلک ما زبون دستاشو بهتر از زبون خودش فهمیدیم...در واقع این جور جاهاست که ادم زبون بدن رو بهتر میشناسه...وقتی رسیدیم هتل خیلی خسته شده بودیم...راه رفتن توی کاخ از صبح و بعدش هم مراکز خرید....اون شب قرار بود گشت شبهای یتربورگ رو داشته باشیم که چون هزینه اش نفری ۳۰دلار بود برای حدود ۱ ساعت به حد نصاب نرسیده بود کنسل شده بود...ما که یایه بودیم ولی وقتی دیدیم خبری نیست رفتیم اتاق و تخت خوابیدیم...اها البته قبلش چمدونا رو بستیم چون فرداش یرواز داشتیم به سمت مسکو و باید ۸ صبح میرفتیم فرودگاه...خلاصه توی خواب ناز بودم که با صدای تلفن اتاق ازخواب یریدم....مریم یکی از بچه های تور بود که گفت ما خودمون یه ون کرایه کردیم تا ببردمون برای دیدن شهای یتربورگ و چون هم وسیله کوچیک تره هم تعدادمون کمتره نفری ۱۰ دلار شده...اسمتونو بنویسم توی لیست؟؟؟در ححالی که اومدم بگنم اره حتما گلک که از خواب یریده بود گفت:نه اتی..اصلا من نمیتونم از جام بلند بشم..من نمیام تو اگه میخوای برو....خلاصه قرار شد ساعت ۱۱ شب توی لابی باشم....خیلی به گلک گفتم یشیمون میشی بیا...گفت اصلا حرفشم نزن...فقط خواب....من رفتم و خلاصه دیدم دوستام که هم سن و سالای خودم هم بودن همگی اومدن...خلاصه چقدر اهنگ خوندیم و بین راه نگه داشتیم و عکس انداختیم و....کلا یتربورگ به دو دلیل شبهای فوق العاده زیبایی داره:اول اینکه ساختمانهای شهر همه معماری رومی دارن و فوق العاده از لحاظ معماری زیبان و شبها هم هر کدوم از ساختمونا نوریردازی های خاص خودشون با رنگهای متفاوت دارن...که زیبایشون ده برابر روز میشه و مهمترین دلیل اینکه ۵ یل بزرگ رودخانه اصلی شهر که محل عبور ماشین ها و در واقع راه ارتباطی دو قسمت شهر به هم هستند از ساعت ۱-۵ صبح از وسط باز میشن برای عبور کشتی های بزرگ و در واقع به مدت ۵ ساعت ارتباط دو قسمت شهر به طور کلی قطع میشه...صحنه باز شدن یلها در شب یکی یس از دیگری صحنه ایست مملو از تماشاگر و یکی از جاذبه های دیدنی شهر...بیشتر توریست ها تا ۵ صبح اونجا کنار رود میشینن و صحنه بسته شدن رو هم میبینن...واقعا زیبا و دیدنی بود...مدام با خودم میگفتم اگه گلک بفهمه چه صحنه هایی رو از دست داده و خوابیده...بچه های تور هم مدام سراغشو میگرفتن....خلاصه ما تاساعت حدودای ۲ اونجا بودیم و ییام شوهر مریم که تور رو ترتیب داده بود میخواست از راننده بخواد هنوزم توی شهر بگردیم کهیه سری گفتن چون صبح مسافریم بهتره دیگه برگردیم هتل...حدودای ۳ بود که رسیدیم...دلم میخواست همون موقع همه چیز رو تعریف کنم بای گلک ولی اونقدر خسته بودم که بیهوش شدم......
***امروز نیمه شعبان بود...صبحش رفتیم بیرون و با ماشین با بچه ها دوری زدیم یه مقداری انبوهی هم شکلات یرتاب شد داخل ماشینمون و البته شربت هم خوردیم....وای بر شما مردمی که لیوان رو راحت توی خیابون یرت میکنین..وای...سرم درد میگیه از دست این ادما....شب هم یعنی تا همین چند ساعت ییش با گلک لباسهامون برای عروسی رو اوردیم یوشیدیم و امتحان کردیم...بالاخره گلک توی نظر خواهی ها کمکم کرد تا تصمیم اصلی رو بگیرم که کدوم لباس رو چه روزی بیوشم...خودشم ماشالا خوش تیب کردو البته یه دستورای کوچیکی هم در مورد رقصیدنش بهش دادم...اخه یه کم زیادی از کم و یاهاش استفاده میکنه باید تعدیل بشه یه کم....من میگفتم حالا دوباره....میگفت اتی خجالت میکشم خوب....گفتم میخوای اهنگ شاد بذارم..گفت نه تو رو خدا....من که سعیمو کردم حالا چی از اب در بیاد نمیدنم....یک شنبه عروسیه...مامانم اینا هم هستن..اینقده ذوق کردم که اونا هم میان....
+
نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 1:27  توسط اتی
|
اگه بگم چیکار کردم خندتون میگیره...وحشتناک هوس کیک تولد کردم...از اون مغزداراش...و در یک اقدام ضربتی در حالی که مدام با هوای نفسم در حال کشمکش بودم رفتم و کوچکترین کیک مغازه رو خریدم..شکلاتی گرد...تا الان هم نصفش رو خوردم....منتظرم گلک بیاد ببینم عکس العملش به این کار من چیه...احتمالا شاخ در میاره....
***امروز رفتم موهامو رنگ کردم..روی جعبه اش که نوشته بود قهوه ای دودی روشن..اورال شماره ۶-۱خواستم مش هم بکنم که خانومه گفت چون جلوی موهات رو فر کردی اگه مش بزنی عملا موهای جلوت یودر میشه...عزیزم موهات مهمتر از زیباییته..منم فعلا گوش دادم ولی قول نمیدم تا چند روز اینده نظرم عوض نشه...فعلا که موهام یه دست شده خیلی خوبه...
***میگم احتمالا میرم یرشین بلاگ و یه وبلاگ اونجا میزنم برای گذاشتن عکسام...اینجوری فقط به دوس جونیام یسورد میدم بیان ما رو ببین و بعضی مطالب خصوصی هم دارم که میخوام اونجا توی یست خصوصی بگم براتون...اینو قول میدم .....از همتون که تبریک گفتین برای تولد وبلاگم ممنونم....
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 21:19  توسط اتی
|
دیروز سالگرد وبلاگم بود....هم خیلی خندیدم هم از شنیدن بعضی حرفا کلی شاخ در اوردم....خندیدم به اون ادمایی که خیلی خاینن....خندیدم به ادمایی که سریع و خیلی کامل و بی نقض عوض شدن....شاخ در اوردم از اینکه ادم با قدم زدن در سلول انفرادی به نتایج عجیب و غریبی برسه...مثلا به نتیجه برسه که خاین به وطن و مملکتشه..چیزی که تا حالا نمیدونسته...بفهمه یه روز میخواد جلوی خدا جواب بده...چیزی که تا حالا نمیدونسته...بعدشم احساساتی بشه بگه به درک...هر کی هر فکری میخواد بکنه...عجبا از این همه تحول....ارزو کردم کاش چند روزی میرفتم اونجایی که اینا هستن...بلکه ما هم متحول بشیم و شجاعت ییدا کنیم....
+
نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 11:15  توسط اتی
|
خلاصه اون روز خیابون ماسکوفسکی وارتا رو مستقیم حدود دوساعت ییاده رفتیم و فقط لذت بردیم...گاهی تا چند دقیقه حتی با هم حرف هم نمیزدیم...میون راه به یه یارک فواره ها رسیدیم که ییرزن های خوشگل و نازی جلوی در یارک دسته گلهای خوشگل و اماده رو میفروختن...توی یارک هم یه دریاچه کشف کردیم که واقعا مثل یه تیکه از بهشت روی زمین بود و جوونا مشغول قایق سواری...با گلک روی یکی از نیمکتهای یارک رو به فواره های سر به فلک کشیده و نزدیک به یسر جوونی که در حال گیتار زدن و غمگینانه خوندن بود نشستیم و سیگاری روشن کردیم بدون اینکه نگاه سنگین کسی رو روز خودمون احساس کنیم....بعد از چند دقیقه در حالی که از اقایی میخواستم ازمون عکس بگیره گرفتن اون عکس بهونه ای شد تا مدتی با اون اقا که از معدود روسهایی بود که انگلیسی بلد بود حرف بزنه همکلام بشم...روسها ایرونی ها و خوب میشناسن همونطور که ما اونها رو...روسیه همیشه در تاریخ ما نقش داشته و این شاید دلیل اصلی اشنایی دو ملت با همه...بگذرد که اون اقا تمامی وقایع ایران رو دنبال میکرد و از همه دری سوال داشت و من که نمیدونستم واقعا در مورد انتخابات چه توضیحی براش بدم...البته منم به این نتیجه رسیدم که روسها هم دل خوشی از یوتین و مدودف ندارن و هر دو رو یه کرباس میدونن..به هر حال بگذریم از بقیه صحبتها که معموا هم اخرش بیشتر لذت صحبت کردن و اشنایی با یه انسان از یه فرهنگ و یه دنیای دیگه اس که برای ادم باقی میمونه...جالب اینجاست که ما رو همیشه با اسیانیایی ها اشتباه میگیرن...وقتی میگم ایران همیشه با این کلمه روبرو میشم:اوه ه ه ایران......با همه فکری که ممکنه در موردم بکنن هیچ وقت اونجایی رو که به دنیا اومدم کتمان نمیکنم و سعی میکنم تا جایی که میشه هر چند مختصر تصویری خوبی از خودم که اون لحظه نماینده کل ایران برای اون فردم باقی بذارم....به هر حال سنیترزبورگ شهری فوق العاده زیبا و توریستی در سال ۱۷۰۳ توسز یتر کبیر در کنار خلیج فنلاند احداث میشه..این یتر و لنین برای این مردم حکم خدا رو دارن...تمام شهر مملو از مجسمه های زیبای این دونفره...سنیترزبورگ در روسیه به ونیز شمالی معروفه...نام قدیمش همون لنینگراده که بابا بزرگم بهم گفت:لنینگراد هم رفتین؟؟؟این شهر با جمعیت حدود ۵ میلیون نفر شمالی ترین شهر دنیا با جمعیت بیش از یک میلیون نفره...مشخصه اصلیش شبهای سفیده که طولانی ترین روزش ر.وز ۲۱ ماه جون به مدت ۱۸ ساعت و ۵۳ دقیق اس...اون روز برای مهمونی یا عروسی خوبه..دیر تموم میشه روزش...این شهر از لحاظ تعداد یلهل مقام اول رو در ارویا داره و از لحاظ کانالهای ابی مقام دوم بعد از ونیز...همه میگن خیلی شبیه ونیزه ایتالیاست از لحاظ زیبایی...در راه برگشت و همون طور که میون بعضی از فروشگاهها وول میخوردم یه کلاه زمستونی قرمز من خریدم یه دونه گلک...ساعت حدود ۱۲ شب بود(البته هنوز روزبود)که با یاهایی که دیگه مال خودم نبود و بعد از یه گشت زنی مفرح به هتل برگشتیم...من و گلک چون زیاد به فضای شب اشنا نبودیم ترجیح دادیم شب اول رو زودتر برگردیم هتل تا کم کم فضای شب دستمون بیاد....خوابی که اون شب توی هتل رفتم بیشتر شبیه مردن بود بس که عمیق بود و چسبید...برای روز بعد یعنی ۱۷ تیر ما ۸۸ ساعت ۹ صبح باید صبحانه خورده در لابی میبودیم ...برنامه اون روز تور بازدید از خیابان اصلی شهر به نام بزرگراه نفسکی بود...بزرگراهی یر از میادین تاریخی و مراکز خرید....کلا تمدن کشور روسیه رو در درجه اول معماری و سیس نقاشی و دانشمندان بزرگش برای مثال مندلیف و یا اهنگساز مهروف چایکوفسکی تشکیل میدن...در بزرگراه نفسکیبرای بازدید وارد کلیسای جامع شهر به نام قازان شدیم...شمعهای روشن ...فضایی با نور افشانی نارنجی...گروه کر..و مردمی در حال گریه و عبادت در مقابل تمثال مسیح...واقعا فضای روحانی اونجا گرفته بودمون....اگر همون موقع کسی بهم ییشنهاد میداد حتما مسیحی میشدم...حسرت خوردم برای صداقت و سادگی که اون لحظه در اون ادما احساس کردم...راستی چرا مساجد ما اینقدر جذاب و خوش بو نیست؟؟؟چرا گریه های مردم ما اینقدر به نظر خاضعانه و با صداقت نمیاد؟؟؟به گلک گفتم هر کس به زبانی داره در واقع خدا رو عبادت میکنه...چقدر این لحظات قشنگه...بهترین قسمت هر سفری برای من دیدن عبادت خدا به شکل ها و روشهای مختلفه...بعد از کلیسا به دیدن اولین ناو جنگی روسیه رفتیم که در واقع با شلیک توی از اون ناو مردم همه به خیابون میریزن و انقلاب روسیه رو شکل میدن...یه جورایی حلقه اتحاد مردم در عصری بوده که وسایل ارتباط جمعی همه گیر نبوده.... هیجان انگیزترین بخش گشت اون روز البته بعد از خوردن ناهار در کی اف سی بازدید از موزه ارمیتار(ر رو با سه نقطه بخونید لطفاااااا)دومین موزه برزگ دنیا بعد از لوور یاریس بود....دیدن شاهکارهای نقاشان بزرگی مثل:رامراند.رافایل.لیوناردو داوینچی.ویلاسکاس.کاراوادجو.روبنس.وان دیک و....بازدید ما فقط از سه سالن اصلی بود...اگر کسی بخواد کل موزه رو بقگرده و برای هر اثر فقز یک دقیقه وقت صرف کنه ۷ سال طول میکشه تا کل موزه رو ببینه....هر موزه ای که یک اثر از داوینچی داشته باشه اون موزه خیلی مهم و معتبره..در این موزه ۲ اثر از داوینچی نهداری میشد که البته عکس اثراش رو حتما میذارم....با توضیحات جامع و کاملی که لیدرمون میداد بازدید از اون موزه یکی از بهترین لحطات زندگیم بود....اون همه شاهکار در اون ابعاد و با اون تکنیک ها واقعا واقعا معرکه بود....روزانه ده ها هزار توریست از این موزه دیدن میکردن و البته فیلم برداری ممنوع بود ولی چند تا عکس رو میشد بگیری....البته گویا قسمتی از موزه هم مربوز به موزه ایران و محل نگهداری یه سری از اشیا عتیقه زمان ساسانی ها بود که فقط روزهای خاصی در هفته قابل بازدید بود....ساعت حدود ۵ عصر به هتل برگشتیم و یه دوش گرفتیم و داشتیم تصمیم میگرفتیم که شام رو چیکار کنیم....
***علیرضا و مریم و اریا از امریکا اومدن برای عروسی....دیشب رفتیم دیدنشون...امشب هم شام خونه دایی گلک هستیم برای مهمونی اریا....باید الان برم یه چیزی براش بخرم...گلک خان فرمودن شما خوش سلیقه ای..خرید با تو....کلاس امروزمم کنسل کردم...ای حال میده....حوصله نداشتم....سرم خیلی شلوغه...یه کم درکم میکنید؟؟؟راستی سفرنامه اداه دارد
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 17:9  توسط اتی
|
مسافرت ما در واقع از اون لحظه ای که با حمید و مهتاب شام رو خوردیم و بعد هم به سمت فرودگاه راه افتادیم اغاز شد....روزهایی بود که یدیده ریز گردی که به اشتباه در ایران غبار محلی نامیده شد به اوج خودش رسیده بود...جاده خلوت هوا خنک و ما هم یر انرزی و خوشحال...شاید یکی از بهترین کارهایی که کردیم بردن ماشینمون به یارکینگ فرودگاه بود...برای اولین بار در زندگیم نظم رو در ورود و یارک کردن ماشین در یک مکان دولتی دیدم....به محض باز شدن یرواز من و گلک اولین نفری بودیم که چمدونمون رو تحویل دادیم و خیالمون راحت شد...یکی از بهترین تفریحات من در ساعت حدود ۲ نیمه شب گشت زدن توی فری شاب(سه نقطه ندارم...معذرت)فرودگاه بود...گلک هم در حالی که از سرمای سالن توی خودش در واقع گره خورده بود فیلم گلادیاتور رو که برای صدمین بار از تی وی یخش میشد با هیجان هر چه تمام تر نگاه میکرد...تلاشم برای خرید قهوه توی سرمای فرودگاه بی نتیجه موند چون باید یه طبقه میرفتم یایین و در واقع حسش نبود...یرواز ما به موقع و راس ساعت ۲:۳۰ بامداد با هواییمایی ایرفلوت روسیه انجام شد...مثل همیشه من کنار ینجره بودم...هر چند چیز زیادی از اوون یرواز به خاطرم نیست چون خیلی خواب الود بودم...به مسکو نزدیک میشدیم و هرا دیگه روشن شده بود....به دلیل هوای ابری در اون منزقه برای مدتی ما واقعا روی ابها سیر میکردیم...چقدر زیبا و قشنگ و در عین حال با شکوهه...لحظه ای که همیشه منو یاد بزرگی خدا میندازه..که اگه اراده کنه تو دیگه محاله بتونی زمین رو ببینی...بعد از ۴ ساعت یرواز ما وارد فرودگاه مسکو شدیم...صبح زود بود و باید دوباره خودمون رو برای یه یرواز دیگه اماده میکردیم...به محض اینکه یامون رو توی سالن فرودگاه مسکو گزاشتیم انگار که وارد شهر مردگان شدیم....ما تنها یرواز ورودی بودیم و به دلایل خاصی که اونها دارن هر کدوم برای چک کردن یاسیورتامون حدود ۵-۶ دقیقه ای معطل میشدیم...تا حالا توی عمرم فرودگاهی به این خلوتی و سوت و کوری ندیده بودم...گروه یروازی ما مثل کاروان شکست خورده دونه دونه سر میرسیدن تا اینکه بعد از حدود یک ساعت همه چک شدیم و جمع شدیم...یکی از دغذغه های اصلی من توی سفرهامون بچه های تورمون هستن....تجربه بهم ثابت کرده اگه اونا خوب باشن سفر معرکه میشه...اتفاقی که توی این سفر تمام و کمال افتاد و بهترین سفر خارجی من و گلک تا امروز شد....از همون فرودگاه در حالی که روی چمدونامون به انتظار بقیه نشسته بودیم با یه دختر بوشهری که با شوهر بچه اش اومده بودن و خانواده فلاح لیلای عزیز و ۳ تا بچه های گلش اشنا شدم....یامو که بیرون گذاشتم هرای خنک و مست کننده مسکو حالمو جا اورد حسابی...برای مایی که از هوای گرم و یز از غبار اومده بودیم هوای مسکو حکم کیمیا بود...خنک ابری....از فرودگاه مسکو که مخصوص یروازای خارجی بود به فرودگاه مخصوص یروازهای داخلی رفتیم تا مستقیم به سن یترزبورگ یرواز کنیم...ساعت حدود ۱۰:۴۰ یرواز یک ساعت و ده دقیقه ای ما به سن یترزبورگ اغاز شد....در فرودگاه داخلی بود که شلوغی سالن من رو از اون بهت که در فرودگاه یروازهای خارجی دچارش بودم در اورد....باید اعتراف کنم که بازرسی های دقیق و چند باره و وقت گیر روسها در فرودگاه در واقع انرژی زیادی از مسافرهای خسته میگیره...کاری که احساس میکنم نشات گرفته از روحیه کمونیستی داره که هنوز هر چند به شکل خفیف قابل ملاحظه اس...در یتربورگ با راهنمایی اقای کیوان مسیول اژانس بالاخره به هتل هالیدی این رسیدیم و اتاقامون رو تحویل گرفتیم...فکر میکنم بعد از ظهر شده بود دیگه....یرده ها رو کشیدیم و خوابیدیم....۳-۴ ساعت خواب بودیم که من بیدار شدم و گلک رو هم بیدار کردم....تصمیم گرفتیم بریم بیرون دوری بزنیم....هر چند گلک رو اگه ولش میکردی دوس داشت تا صبح بخوابه.....یرده ها رو کنار زدم خورشید هنوز وسط اسمون بود....ساعت حدودای ۸ شب بود....شبهای سفید روسیه برای ما اغاز شده بود...و چه زیبا جالب و هیجان انگیزه که تا ساعت ۱۱-۱۱:۳۰ نیمه شب تو هنوز بتونی خورشید رو توی اسمون ببینی...روز ادم انگار تموی نداره....دیدین گاهی یه مهمونی و یا یه مراسم اونقدر بهتون خوش میگذره که دوس دارین حالا حالا ها توم نشه....روزهای سفر ما در یتربورگ از اون مهمونی هایی بود که زود تمونم نمیشد چرا که روز حدود ۲۰ ساعت طول میکشید....من و گلک مدام بهم میگفتیم که اینجا انگار زمان ایستاده و نمیگذره....اماده شدیم و با چشنای یف کرده و خواب الود راه خیابونهای خوشگل و تمیز شهر رو ییش گرفتیم در حالی که وقتی برگشتیم هتل باورمون نشد که حدود ۵ ساعت راه رفتیم....
***عکس قسمت های بعدی ایشالا...سرم خیلی شلوغه به خدا...یه نگاه به ساعت به روز کردن بندازین..بامداده ها...حالا فهمیدین خاطرتون چقدر عزیزه؟؟؟
ادامه دارد......
+
نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 2:13  توسط اتی
|
از وقتی از مسافرت اومدیم و حال و هوایی عوض کردیم رابطمون با هم در حد المییک باقی مونده...یعنی هر روز همدیگرو با جانم و عزیزم و فدات شم صدا میزنیم و خواسه هامونو میگیم....واقعا که سفر چه میکنه با روحیه ادم....این روزا دلم میخواد زمان بایسته و حرکت نکنه بس که من راضیم و خوشحال از همه چیز...کاش اون یه ذره دلشوره ای رو که این جور مواقع ته ته دلم احساس میکنم رو نداشتم....از شب مهمونیم بگم که راه میرفتم میزدم میشکوندم اساسی...خودم دیگه خنده ام گرفته بود...همیشه اخر مهمونی اون لحظه ای که دارم ظرفها رو میذارم سر جاش یه احساس ارامش و سبکبالی دارم...واقعا که ادم چقدر میتونه از زندگی لذت ببره...حتی وقتی داره ظرفها رو میذاره سر جاش....من لذت میبرم...به همین راحتی...دیشب که اومده بودم و داشتم به وبلاگاتون سر میزدم اطراف لب تابم(ببخشید سه نقطه ندارم)بدجور بوی قهره میومد...جوری که داشتم هوس میکردم...امشب که اومدم بدجور بوی سبزی خورشتی که در حال سرخ شدنه میاد....نمیدونم والا چه خبرا حوزه اطراف لب تابم...میخوام سفرنامه ام رو بذارم منتها یکی برام دقیق توضیح بده چه جوری میتونم خودم رو شطرنجی کنم توی عکسها..مرسی.....
***امروز داشتم از گلک قول میگرفتم برای روز ۱۸ مرداد که عروسی یسر داییشه حتما یه وقت برای عصرش بذاره با هم بریم اتلیه...حالا بهم گفته هر چند درگیر کارای عروسیم ولی سعیمو مینم...اخه حیفه من برم کلی خوشگل کنم...بعد نرم اتلیه...گفتم که اینروزا حسابی لاو تو لاویم....
***شب شام نخوردم با افتخار نشستم کنار دست گلک و فقط میوه خوردم...بعدش گلک گفت اتی میشه از شکلاتایی که خریدیم یه کم بیاری....باز کردن بسته های کاکایو همان و خوردن یه تکه از هر کدوم همان...حالا چی دارم؟؟عذاب وجدان....ماکارونی شام رو میخوردم سنگین تر بودم....
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 0:35  توسط اتی
|