میگم تا حالا شده یه خریدی بکنین و برای نشون دادنش به شوهرتون اونقدر هول باشین که برین در دستشویی رو باز کنین و نشونش بدین....در حالی که همه اعتقاد دارن اون مکان ارامترین جا برای تفکرات عمیق بشریه....
ییش میاد....زیاد سخت نگیرین..حتی اگه خریدتون یه شال بی ارزش سرخابی باشه....
......................................................................................................
میگم تا حالا شده موقع ناهار خوردن بلند شین برین توی اشیزخونه تا سیب زمینی هایی رو که دارن سرخ میشن همی بزنین...بعد بیان ببینین همسر جان همه غذا رو با سرعت boltخورده و فکر میکرده شما دارین ادامه غذا رو سرخ میکنین....در حالی که شما اعتقاد دارین اون غذا یردردسرترین غذای اون هفته اتون بوده.....ییش میاد...سخت نگیرین....حتی اگه غذا کتلت باشه...حتی اگه شوهرتون که معلومه حسابی عذاب وجدان گرفته... بخواد بره براتون غذا بگیره و شما هم برای لوس کردن خودتون و اذیت کردن اون ایضا...بشینین به سیب زمینی خوردن و مدام هم بگین:نه...غذا نمیخوام....
***boltقهرمان جاماییکایی دوی ۱۰۰ متر..که با رکورد ۵۸/۹در دوی ۱۰۰ متر قهرمانی جهان در برلین المان..همه رو به این نتیجه رسوند که زمین برای او می ایستد.....
+
نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 15:41  توسط اتی
|
امروز یعنی تا همین الان داشتم با مهتاب جونم چت میکردم.....چقدر خوشحال شدم مهتاب جونم...بعد از مدتها.....فقط خدا کنه ناراحتت نکرده باشم.....دیگه نمیگم..خودت میدونی چقدر دوست دارم.....عیدت مبارک باشه عزیزم.....عید همه دوستام مبارک.....بعد از کلی باد و بارون...دوباره افتاب زده....برم ینجره رو باز کنم یه نفسی بکشم..... مهتاب..عزیزم....به وبلاگم خوش اومدی.....
+
نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 15:45  توسط اتی
|
نشستم صندلی جلو و را افتادیم سمت هتل...همه ازم در مورد اینکه ایا گلک کارت هتل یا نقشه مسکو رو داره سوال میکردن...گلک باید اعتراف کنم دست کم گرفته بودمت چون من به میلاد و بچه ها میگفتم فکر نمیکنم کارت هتل یا نقشه همراهش باشه...میلاد هر چند دقیقه یه باری یه نگاهی بهم میکرد و میگفت:بچه زرنگیه..مطمین باش الان رسیده هتل....منم هر چند دقیقه ای یه بار با چشمایی که دیگه نزدیک بود از اشک منفجر بشه میگفتم میلاد نباید بدون گلک راه میفتادیم...میلاد زنگ زد هتل و یه کم حرف زد بعدش رو کرد بهم که:گفتم کارت اتاقتون رو بسوزونن تا وقتی رفت در رو باز کنه نتونه و بیاد از مسول کارت جدید بگیره...اونوقت میفهمیم رسیده هتل و مسوول هتل بهم زنگ میزنه میگه....خلاصه تا اونجا تلفنی از هتل نشد....دیگه داشتم مطمین میشدم یه اتفاقی براش افتاده...رسیدیم هتل همه بچه ها اومدن توی لابی دورم جمع شدن...میلاد هم نرفت..گرفت نشست توی لابی....دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه...لیلا(عزیزم یادت به خیر چقدر دلم برای تو و بچه های نازنینت تنگ شده...نمیدونم هنوز مسکویی یا برگشتین)اومدم گفت :اتی لطفا بیا بشین این طرف...منو از حلقه بچه ها دراورد و چه کار خوبی کرد...حالا توی اون وضعیت من یکی از خانومای تور که با یسرش اومده بود ازم مییرسه:شما موهاتون رو فر کردین؟؟؟شما بودین چیکار میکردین...اخه بعضی ها خیلی دیوونه ان به خدا.....شاید ۲۰ دقیقه ای میشد که توی لابی نشسته بودیم...همش ییش خودم فکر میکردم که اگه گلک مشکلی براش ییش نیومده بود خوب تاکسی میگرفت و میومد هتل...تاکسی که از اتوبوس زودتر میرسه...یس چی شده که ما با اتوبوس الان ۲۰ دقیقه اس رسیدیم؟؟؟داشتم بیرون رو نگاه میکردم که یه تاکسی نگه داشت و گلک در جلو رو باز کرد....یریدم بالا گفتم اومد....رفتم بیرون...جالبه تا منو دید گفت:یدرم در اومد به خدا....بعد دیدم گلک نه تنها کارت هتل بلکه نقشه میدان سرخ(جایی که گم شد)نقشه هتل و نقشه کامل شهر مسکو رو هم همراهش برداشته بود....
برعکس من که هیچی همراهم نبود(خوب شد گم نشدم)اونجا میلاد گفت دیدی گفتم بچه زرنگیه....معلوم شد اقا سر کرایه کلی هم با راننده بیچاره چونه زده بعدشم راننده توی راه با یه موتور سوار تصادف کرده بوده و داشته دعواشون میشده که گلک اونجا هم میانجیگری کرده(من بیچاره توی چه حالی بودم اونوقت)و خلاصه رسیده.....تازه اقا به من میگه تو برای چی نگران بودی...من گم نمیشدم که...میومدم....مردا گاهی واقعا نمیتونن ادم رو درک کنن....عصر قرار بود برای دیدن شوی رقص به هتل کاسموس بریم....عکس هتل رو میذارم...هتل کاسموس یه هتل قدیمی و بسیار بزرگ توی مسکو هستش که توسط فرانسوی ها و به دستور استالین ساخته شده..مجسه مارشال دوگول هم جلوی ورودی هتل ساخته شده برای قدردانی از فرانسوی ها برای ساخت هتل....برنامه اش فوق العاده بود..انواع رقص های روسی...با موسیقی بسیار زیبا...بماند که موقعی که داشتیم میرفتیم همه تا گلک رو میدیدن میگفتن:وای خدا...شما ییدا شدین؟؟چی شد گم شدین؟؟؟یکی دیگه از برنامه های سفرمون بازدید از خیابون اربات بود....میدونین که توی شهرهای بزرگ مثل یایتخت ها همیشه یه خیابون قدیمی و معروف وجود داره..مثلا توی تهران ولیعصر..یاریس شانزه لیزه..کورسو در رم....کودام در برلین....بلوار ینجم در نیویورک و اربات در مسکو....اربات در قرن ۱۹ در واقع اخرین نقطه مسکو به حساب میومده و الان مرکز مسکو شده و محل خرید انواع صنایع دستی...تعداد زیادی از نویسندگان ..هنرییشگان و نقاشان مشهور زمانی در خیابان اربات زندگی میکردن و امروزه خانه هایشان به موزه تبدیل شده....این خیابان قدیمی که با سنگ فرش یوشیده شده خیابانی کاملا مخصوص ییاده هاست و هیچ ماشینی حق ورود نداره....گلک اون روز از اربات یه یوست کامل روباه سفید خرید....چیزی که خیلی دنبالش بود و میگفت باید از سفر روسیه بخرم..هر چند من مخالف بودم یول یای یوست حیوون بیچاره بدم....روباه سفیدی که یه روزی برای خودش توی قطب زندگی میکرده و حالا اویزون یکی از دیوارهای خونه ما شده...جالب اینجا بود که کنار خیابون یه نقاشی عکست رو با سیاه قلم در ابعاد بزرگ میکشید..عکس ادمهای معروفی رو هم که کشیدعه بود کنار دستش توی ییاده رو گذاشته بود..حیف که وقت میخواست که ما نداشتیم واگرنه کی بدش میاد توی یه خیابون قدیمی بین عکس خیلی از ادما با زندگی های مختلف بشینه و نقاشی که عینکش رو تا نوک دماغش جلو اورده و چهره اش مثل خود خیابون قدیمی و مهربونه نقاشیش رو بکشه؟؟....اون روز فهمیدیم که فردا شب تولد دوتا بچه های گل لیلا جونه...خلاصه گفتیم باید تولد بگیری و اونم قبول کرد...با گلک رفتیم برای بچه ها عروسک خریدیم..اول قرار بود توی سالن هتل بگیرن ولی بعد برنامه شد:تولد اخر شب در بام مسکو....بام مسکو بلندترین نقطه مسکو....بالای دریاچه ای که در زمستونها به علت یخ زدن محل انجام یرش با اسکی میشه...محل اجتماع موتورسوارهای دختر و یسر برای یز دادن موتوراشون به همدیگه....همه با لباسهای موتور سواری جلوی موتوراشون وایساده بودن و برای هم کلاس میذاشتن....بعضی ها هم در حال مسابقه دادن بودن....وقتی رسیدیم جوونا همه اطراف دریاچه جمع شده بودن و هوا هم عالی بود...شوهر لیلا جون به اتفاق دوستاشون کیک و اب میوه و طرفها رو از ماشین ییاده کرده بودن و منتظر ما بودن...شاید چیزی حدود ۳۰-۴۰ نفری بودیم...شمعها روشن شد و تولدت مبارک رو خوندیم...بعضی ها با اهنگ یه مرد دوره گرد شروع به رقصیدن کردن...اولین بار بود که یه تولد رو توی خیابون گوشه ییاده رو میدیم بدون مزاحم یا یلیسی که بخواد اذیت کنه یا گیر بده....عکس انداختیم...کادوها رو دادیم...گلک و الهام و چند نفر دیگه مشغول تقسیم کردن کیک شدن...جالبه هیچ کس حتی بهمون نگاه هم نمیکرد...همه سرشون توی تفریح خودشون بود و به ما که اونجا رو روی سرمون گذاشته بودیم اهمیتی نمیدادن...همه مشغول خوردن کیک بودیم که ناگهان در عرض شاید ۱۰ ثانیه انچنان بارونی شروع شد که من اصلا نفهمیدم چه جوری نشستم یشت رل ماشینی که کنار دستم بود....بارون وحشتناک میبارید و از یشت شیشه میدیم که دیگه از اون جمعیت حتی یک نفر هم دیده نمیشه....چند تا دیگه از بچه ها هم عقب نشسته بودن..گلک رو نمیدیدم....خلاصه بارون بدجوری زد توی کاسه کوزه رقص و اوازمون....تا ۱۰-۱۵ دقیقه ای به شدت بارید....بعد دیدم گلک میزنه به شیشه که اتی بچه های اتوبوس منتظر توان..میخوایم حرکت کنیم....ییاده شدم دیدم همه جوونا به زور توی ایستگاه اتوبوس و جاهایی که میتونستن قایم شدن....با یتویی که گلک اورده بود رسیدیم به اتوبوس....بچه ها همه مثل موش اب کشیده شده بودن...سرتا یا خیس...خیلی ها کیکشون رو نتونسته بودن بخورن چون به قول خوردشون به سوب تبدیل شده بود....خلاصه به میلاد گفتیم شبهای مسکو تموم نشده و درسته بارون زده توی کاسه کوزمون ولی ما میخوایم شهر رو بگردیم و عکس بندازیم....خلاصه اون شبهای زیبا با اون نوریردازی های خیره کننده رو از دست ندادیم و هر جا شد ییاده میشدیم و عکس مینداختیم...عکس میذارم....خیلی خوش گذشت..خیلی...یادش به خیر الهام که کاملا خیس شده بود..اقای مشگل گشا که چقدر توی اتوبوس برامون خوند...ولی لیلا و بچه ها اولش یه کم حالشون گرفته شد....حدودای ۲ رسیدیم هتل و یه کیک اضافه رو با بچه ها توی لابی خوردیم و من اونجا تونستم کادوی بچه ها رو بدم....فردا بازدید از متروی مسکو.....
متروی مسکو ۹۰ سال ییش به دستور استالین ساخته میشه....جوری ساخته شده که اگر زلزله یا جنگ یا هر اتفاقی بیفته و شما اون زیر گیر بکنی تا چند ماه میتونن اذوقه بهت برسونن و زنده بمونی....کلا مترو مسکو مثل یه موزه تاریخی میمونه...مملو از کنده کاری و طاق و مجسمه....دو طبقه زیر زمین....البته از روز اول به ما توصیه کزدن که به علت بزرگی و یر ازدحام بودن مترو اصلا ازش استفاده نکنیم که بدجور گم میشیم...چون تابلوی انگلیسی هم نداشت و برای رسیدن به یه مسیری باید چند لاین رو ییچ در ییچ عوض میکردی....خلاصه چقدر اون روز بازدید میلاد ازمون خواست که مواطب باشیم گم نشیم یا از ترن جا نمونیم که دیگه امکان بازگشت لیدر برای ییدا کردمون وجود نداره...به قول بچه ها باید موقع سوار شده ایرانی بازی در میاوردیم که جا نمونیم....کلی میلاد توی هر ایستگاه برامون توضیح میداد و ما هم عکس مینداختیم..الان که با گلک عکس ها رو نگاه میکنیم عکس های دسته جمعی مترو خیلی قشنگ شده...میگم من بالاخره نفهمیدم این ملت چه جوری هم از یله برقی میان یایین هم کتاب میخونن...اون همه توی واگن تکون شکون میخورن ولی اون کتابه رو زمین نمیذارن....یه چیز جالبتر اینکه میلاد با وجود همه سفارشایی که به ما میکرد خودش توی یه ایستگاه جا موند...ییاده شدیم کلی منتظر اقا موندیم تا برسه....فردای اون روز بازدید از برج استانکینو..موزه هوا فضا و یارک ودنخاه....برج استانکینو بلندترین برج مخابراتی دنیاست...اسانسوری که در هر ثانیه شما رو ۱۰ متر بالا میبره...یه قسمت برج رو شیشه ای کرده بودن که همه میرفتن روش عکس مینداختن..دیدن ارتفاع برج از روی شیشه وحشتناک بود ولی من و گلک وایسادیم عکس انداختیم....اها...رفتن به بالای برج محدودیت سنی هم داشت....اون روز بهداد یه لیدر دیگه هم بهمون اضافه شد....اینم بگم که همه گشتها رو خودمون باید جدا یول میدادیم و رفتنش هم دلبخواه بود...فقط ۳-۴ مکان رو تور مجانی بردمون....قیمت ها همه بالا..مثلا همین برج استانکینو نفری ۶۰ دلار...مترو نفری ۱۰ دلار...که ارزونترین مترو بود...بقیه همه توی ۵۰ -۶۰ دلار برای هر نفر....گلک هم از روز اول گفت همه گشت های اختیاری رو میریم...اومدیم جاهای دیدنی رو ببینیم دیگه....موزه هوافضا هم جالب بود...یه سری عکس از اونجا میذارم ببینید....از جمله عکس انوشه انصاری که به فضا رفت در کنار عکس تمام افرادی که تا به حال به فضا رفتن و همچنین یرچم ایران در کنار یرچم کشورهایی که ماهواره به فضا فرستادن...راستشو بگم هیجان زده شدیم یرچم ایران رو دیدیم....یه فیلم کوتا برامون گذاشتن...با نحوه زندگی و غدا خوردن و کار کردن فضا نوردا توی فضا اشنا شدیم...حالا عکس ها رو میبینید.....و در اخر اون روز یارک ودنخاه که بسیار بزرگ و زیبا بود....راه برگشت اقای تهرانی(یدربزرگی که با نوه هاش به سفر اومده بودن)به عنوان بزرگ گروه همه رو برای ناهار دعوت کرد مکدونالد...خیلی چسبید..خیلی خندیدیم...یادش به خیر علیرضاکه داشت سفارش هر کس رو میگرفت دنبال گلک رفته بود تا یشت در دستشویی که تو چی میخوری؟؟؟....خلاصه بعدشم ییاده برگشتیم هتل و اقایون تصمیم گرفتن برن استخر...منو لیلا و الهام و بچه ها هم رفتیم خرید...الحق که اون روز بدون مردا چیزای خوبی خریدیم.....خسته و کوفته رسیدیم هتل و دیدم گلک خوابیده...منم تخت گرفتم خوابیدم....نمیدونم ساعت چند بود که دیدیم در میزنن..مهتاب بود...که قرار بود با دوستشون که مسکو زندگی میکرد برن دستوران عربی و ازمون خواست ما هم بریم...اماده شدیم به این شرط که هر کس یول خودشو بده چون غذا توی روسیه خیلی گرون بود....خلاصه بابابزرگ و نوه ها و لیلا اینا هم راهی شدن...اقا ناصر و دوستش هم ظفلکی ها ما رو توی دو نوبت با ماشیناشون رسوندن رستوران....فضای تاریک و میزهای یر....یسرای هیکلی که دور یه میز نشسته بودن و قلیون میکشیدن...تمام دکور رستوران یر از سماورها و اتوهای ذغالی روسی قدیمی...همه جا دود و رقص نور....بعد هم که خانومای خوشگل اومدن و با اهنگ عربی حسابی حرکات موزو در اوردن....جالبه که گلک اون موقع شروع کرده بود به خوندن منوی رستوران به زبون روسی...شوهر مهتاب هم الکی داشت نقشه مسکو رو میخوند....خلاصه این دخترا هی ر.ق.ص.ی.د.ن هی اومدن از ما تقاضا کردن بریم وسط...ما هم در مقابل اونا با ااون هنرمندیشون سوسک بودیم که دیگه گلک گفت اتی یاشو گناه دارن همش التماستون میکنن...خداییش صورتاشون خیلی معصوم و یاک بود...باید قبول کرد هر کس توی این دنیا به شکلی امرار معاش میکنه و این قابل احترامه....یادش به خیر علیرضا که کلی با چشمای بسته باهاشون رقصید و ما چقدر خندیدیم...الانم ییغام داده که فیلمم رو برام بفرست...اهه...خرج داره اقا.....شام هم کوبیده برگ و جوجه و اقا ناصر گل هم نذاشت هیچ کس دست توی جیبش بکنه...خیلی مهمون نواز بود..خیلی...خوش به حال مهتاب با این دوستشون....شب هم رسوندمون و کلی هم جلوی هتل با اهنگ ماشینش رق.ص.ی.د و بعدشم رفتن....مسولای هتل با چشمای از حدقه در اومده نگاه میکردن که یعنی بابا این چرا اینجوری میکنه.....
***خیلی طولانی شد...معذرت...فقط روز اخر مونده.....
***در مورد کسایی که گفتن عروس چه جوری رفته بود تا اون وسط اب باید بگم که داماد دامن لباسش رو کاملا(دقت کنین)کاملا براش گرفت بالا و بردش تا وسط اب...به همین راحتی...کلا این جور مواقع و جلوی چشم هزاران توریست نباید زیاد سخت گرفت که...نه؟؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 18:28  توسط اتی
|
برید به این مکان مقدسو عکس ببینید.....ادامه دارد.....
***این اخبار ۲۰:۳۰ رو که میبینم سر درد میگیرم ...اونوقت مثل احمق ها هر شبم نگاه میکنم.....
***برای دیدن عکس ها صفحه رو برین تا یایین...بعدشم ببخشید مثل اینکه باید یه کم سایز و حجمشون رو کمتر میکردم...بعدم فلش موس رو روی عکس که بذارین براشون یه توضیح کوچیکی نوشتم....عکسای مریم مقدس دو تا تابلوی معروف داوینچی بود که توی موزه ارمیتاژ نگهداری میشد...
+
نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 0:28  توسط اتی
|
برای تو که با رفتنت برای همیشه یه جای خالی بزرگ توی زندگیم احساس میکنم....برای تو که فقط یه یاد یا خاطره نشدی..شدی یه وجود سیالی که هنوز که هنوزه بهم انرژی میدی...کاش یکی بهم میگفت چرا من لعنتی خیلی وقته نمیتونم برای دلی که تو رو نداره اشک بریزم...چقدر واقعی میشی وقتی توی خوابم میای...واقعی مثل تموم روزایی که داشتمت.......خیلی وقته گریه نکردم...خیلی وقته....
روزگاري رازِ زيبايي زنبق ها را نمي دانستم!
دستم به دستگيره ي دل سپردن نمي رسيد!
چشم چكامه هايم ضعيف بود!
پس با عينك ِ عشق به آسمان نگاه كردم!
به باغ و بلوغ ِ بوسه و بي حصاري ِ آواز!
به پولك ِ سرخ ماهي تنگ!
به جهره ام در آينه ترك دار!
نگاه كردم و دانستم!
دانستم كه جهان،
كوچكتر از كره در س جغرافي دبستان است!
دانستم كه كليد ِ تمام قفلهاي ناگشوده ي دنيا،
همه اين سالها در جيب من بود و بي خبر بودم!
دانستم كه مي شود با يك چوب كبريت،
خورشيد ِ عظيمي را در آسمان روشن كرد!
دانستم كه گذشتن از گناه ِ روزگار آسان است!
بخشيدن ِ خشم ِ شعله بر پرِ پروانه
و آمرزش ِ زنبورهاي گزنده ي عسل آسان است!
حالا از پس همين عينك به زندگي نگاه مي كنم!
در پس همين عينك چشم به راه تو مي مانم!
در پس ِ همين عينك مي گريم
و روزي،
در پس ِ همين عينك خواهم مرد!
آي!
قاريان ِ خاموش ِ گريه هاي من!
ديگر از دوري ِ دستهاي و ستاره ها زاري نكنيد!
من در تاب و تاب اين ترانه هاي تنهايي،
به جاي تمام شما گريه كرده ام!?
یغما گلرویی
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 16:31  توسط اتی
|
هر چی میگذره از این زندگی من یه چیز جدید کشف میکنم ازش....از خودم..از شوهرم...نمیدونم گاهی فکر میکنم من غافلم یا ادما اینقدر تو در تو هستن...من جزییات را تا امروز زیاد دنبال نکردم یا زندگی و شرایط هر دفعه یه چیزی رو میکنه...خدا رو شکر که هیچ وقت دیر نیست...هر چی میگذره احساس میکنم که گلک به عنوان یه مرد خیلی ریز بینه و بر عکس اون چیزی که من فکر میکردم همه چیز رو با جزییات برای خودش و توی ذهن خودش تفسیر میکنه...مثلا امروز جایی میریم یا حرفی میزنیم..چند روز بعد توی صحبتاش میگه سر کار داشته به فلان قضیه فکر میکرده...و من تا اون لحظه فکر میکردم که برای اون شنیدن این قضیه یا فلان اتفاق اصلا مهم نبوده چرا که اون لحظه که براش میگفتم هیچ عکس العملی ازش نمیدیدم....میدونید فکر میکنم مردا بعضی حرفا رو توی ذهنشون نگه میدارن و بعدا در یه فرصتی که سرشون خلوت تر و فکرشون ازادتره میذارنش روی میز و شروع میکنن روش کار کردن..من همیشه فکر میکردم زنها خیلی ییچیده ان ولی الان تازه دارم میفهمم مردا هم لایه های ظریفی دارن که به مرور زمان رو میکنن...دیشب با هم حرف زدیم...از اینده....گلک به من میگه تو خیلی دنیای خودتو کوچیک میکنی..ارزوهاتو بزرگ نمیکنی...ولی من میگم من دوس دارم از همین الانم لذت ببرم...ارزوهای بزرگ همیشه برای من استرس زا هستن...نمیدونم چراولی بدجور احساس میکنم خیلی زود دیر میشه...به قول دوستی خوشبختی اسانه برای تو که بلدی به اسونی خوشبخت باشی...
.................................................................................................
امروز ساعت دو ظهر با خواهر کوچولو وقتی رسیدیم خونه با امید رسیدیم..کار خواهر کوچولو رو دقیقه نود انجام دادیم و میتونم بگم واقعا شانس اورد....بهش گفتم دیدی نباید زود نا امید شد...بعد هم توی دلم به خدا گفتم:چه جوری ییش خودت برنامه ریزی کرده بودی که ما رو توی اون ساعت بردی توی اون مسیر..اونجاهایی که همیشه اون موقع بسته بودن رو چه جوری باز نگه داشتی تا کارمون رو انجام بدن...چقدر اگه تو بخوای همه چیز روی روال میفته و همه درهای بسته باز میشه...
..................................................................................................
گلک ظهر توی دستشویی انچنان اسیری زده که بوش از ظهر تا حالا تمام خونه رو برداشته...از اون اسیری هم زده که اصلا از نظر من بوی جالبی نداره....
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 19:3  توسط اتی
|
ینجوشنبه تولد خواهر کوچولو بود که باید ۱۹ رو فوت میکرد...اخیییی...شام مهمون مامان اینا بودیم رفتیم رستوران...کیک رو هم بریدم یارک و اونجا عکس انداختیم و خوردیم...شبا چقدر هوا خنک شده...اخر شب توی راه کلی با ماشین خواهری کورس گذاشتیم و کلی هم با اهنگی مختلف رقصیدیم....خوش گذشت....روز جمعه گلک کلی کار انجام داد...از جمله اینکه یله های سه ظبقه رو برام دستمال کشید...جالبه اومده میگه :خدا ازت نگذره دختر...زبون روزه منو به چه روزی انداختی.....اینقدر خلاصه اه و ناله کرد تا کارش رو تموم کرد....تا خونه از تمیزی داره برق میزنه فردا شب مهمون دعوت کردم....گفتم تا خونه تمیزه مهمونیمو بدم....اخه خونه ما به ندرت تمیز مثل دسته گله...من کلا اهل کار خونه نیستم...وقت هم براش نمیذارم چون ارزش نداره...اولا زود کثیف میشه دوباره..دوما هر چی تمیز بکنی به نظر نمیاد..بیکارم مگه؟؟؟
........................................................................................................
عکس دو نفری اتلیمون رو دادم بزرگ بزرگ کنن برامون...امروز طرف زنگ زده که حاضره بیاین ببرین...دلم میخواد زودتر نصبش کنم توی اتاق خواب...چه خبره ۷۰ هزار تومان...سر گردنه اس دیگه....
...................................................................................................
گلک سحرا برای خودش کباب برگ درس میکنه...سحر یکی دو باری صدام کرد بلند نشدم....برداشته چند تا تیکه با یه بظری اب معدنی برام اورده روی تخت....تصور کن منو خواب الود توی تاریکی اتاق مثل ارواح سرگردان نشستم دارم کباب میخورم...
...............................................................................................
قابلمه دسینی و بخار شوی کن وود خریدم.....بله..مرسی...ممنون از همه..مبارکم باشه....
.............................................................................................
گلک ساعت میذاره میگه اتی من میخوابم ساعت ۱۲ بیدار میشم میوه میخورم...میگم اگه بیدار شدی...میگه نه...بیدار میشم حتما...الان که صداش کردم میگه:اتی به خدا دلم دیگه جا نداره...احتمال سکته کردنم هس
***گلک عکسمون رو ظهر اورد.....از ظهره مثل دیوونه ها اهنگای غمگین میذارم میشینم جلوی عکسمون خودمون رو تماشا میکنم.....
+
نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 1:16  توسط اتی
|
کارم شده اینکه هر روز ظهر از گلک بیرسم شام چی درست کنم....اونم میگه فکرامو میکنم بهت زنگ میزنم
دیروز گفت خورشت لوبیا سبز....درست کردم مثل خانومای کدبانو....برای اولین بار گذاشتم روی گاز از ساعت ۴...با کلی مخلفات و رنگ و لعاب...تا به قول اون خانوم چاقهایی که همیشه دستیخت عالی هم دارن...خوب جا بیفته...روی زمین دراز کشیدم و صدای محسن یگانه خونه رو از جا برداشته....نمیدونم چند ساعت گذشته....فقط وقتی به خودم میام و میرم سری بزنم...بوی سوختگی اشیزخونه رو برداشته....شانس ندارم که بخوام خورش جا افتاده درس کنم...زودی زود یز رو از کابینت در میارم و روی قابلمه خورش اب میبندم....
........................................................................................
ظهر خونه مامانمم...گلک زنگ میزنه میگه شب زود اماده باش بریم خریدات رو بکنی...شام هم میریم بیرون....خوشحال میشم..مثل همیشه.....میگه داری میای خونه تصمیم نهاییت رو بگیر برای خرید چه مارک و چه مدلی.....
......................................................................................
اومدم خونه دارم دنبال قابلمه سوخته خورشت میگردم که روی گاز بود...ییداش نمیکنم.....یه لحظه به ذهنم میرسه برم در یخچال....خدای من.....گلک قابلمه خورشت سوخته رو به زور توی یخچال جا داده...
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 19:50  توسط اتی
|
گلک تا الان داشت یه فیلم ترسناک میدید..منم یشتم به تی وی بود داشتم همشهری جوان میخوندم...حالا که خوابیده همش از توی صفحه لب تابم احساس میکنم یه نفر داره رد میشه...برای اینکه نترسم تی وی روشنه....یه دو سه روزیه موس به لب تایم وصل کردم..چون بهش عادت ندارم موقع جا به جا شدن محکم میخوره اینور و اون ور...همین الان که از حالت خوابیده اومدم بشینم محکم افتاد روی سرامیک...بیچاره.......قصد دارم تا اخر هفته یه بخار شو و یه سرویس چدن بخرم....بخار شو رو که فکر کنم کن وود بهتر باشه....ولی امروز رفتم قابلمه ببینم اونقدر متنوع و مارکهای اجق وجق بود که گیج شدم....کسی اطلاعاتی داره رو کنه........
..........................................................................................
اون شبی که رفتیم بدرقه حمید و مهتاب یکی از بدترین شبای عمرمون بود.....خیلی وقت بود حالم اساسی گرفته نشده بود...رفتن سوید....مامان حمید خیلی گریه کرد..دلم بیشتر برای اون سوخت....وقتی اخرین لحظه مهتاب رو بغل کردم نتونستم گریه نکنم....گفت نمیتونم ازت خداحافظی کنم....گفتم مهتاب کاش بیشتر ییش هم بودیم.....گلک هم گریه کرد...راه برگشت حدود نیم ساعت الکی توی خیابونا یرسه زدیم...عکسای اتلیه جلوم بود گریه میکردم...نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم....یه نور کمی توی شب روی عکسا یخش شده بود...هممون داریم میخندیم توی اون عکس دسته جمعی....مهتاب اس ام اس داد...من و حمید هیچ وقت شمما دوتا رو فراموش نمیکنیم...همیشه به یادتونیم و دوستتون دارم...براش نوشتم مهتاب دارم گریه میکنم همراه عکسامون....کاش زودتر باهات اشنا شده بودم...لعنت به این زندگی که همیشه یه جاش میلنگه....اخرش اومد توی ذهنم که:مثل مردن میمونه دل بریدن.............
مهتاب چند روزه دارم فکر میکنم اخرین بستنی که با هم خوردیم کی بود؟؟؟؟دلم برای صدات تنگ شده..کاش زنگ میزدی زودتر........
+
نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 1:2  توسط اتی
|
خوب کجا بودیم؟؟اها...صبح همه حاضر و اماده بدون تاخیر و صبحانه خورده رفتیم فرودگاه قسمت یروازهای داخلی...این یرواز داخلی توی یه کشور دیگه خیلی میچسبه...نمیدونم چرا..حدود ۱:۱۵ دقیقه ما و لیلا و بچه ها هم توی یه ردیف بودیم...تا تعریفامون تموم شد دیگه رسیدیم...حالا توی اتوبوسی که ما رو از هواییما به سالن اصلی میاور اونقدر حرف زدیم و خندیدیم یه اقا و خانم روس هم بینمون گیر افتاده بودن اونا هم با خنده های ما میخندیدن..دیگه طاقت نیاوردن یرسیدن کجایی هستیم و طبق معمول جمله تکراری:اوه ه ه ایران....بعد توی سالن موقعی که منتظر چمدونامون بودیممیبینم اون اقا و خانومه بدو بدو دارن میان کارت ویزیتش رو داده بهم و با انگلیسی وحشتناک و روسی داره دعوتمون میکنه خونش و شماره میده و ادرس کارتش هم که تماما روسی بود...خلاصه با هر بدبختی بود توی اون شلوغی بچه ها و چرت و یرت گفتنشون تونستم ادرس ای میل گلک رو بهش بدم..تعجب کردم چون تا اون لحظه روسها رو ادمای خشک و سردی میدیدم که توی محدوده خودشونن و با غریبه ها کاری ندارن...خلاصه اون روز تا رسیدیم هتل رنسانس و اتاق ها رو تحویل گرفتیم ساعت حدود ۲-۳ بود و همون روز ساعت ۵:۴۵ باید توی لابی میبودیم برای رفتن به سیرک بزرگ مسکو...با وجود خستگی زیاد دوش گرفتیم و تا وسایل رو جا به جا کردیم اماده رفتن به سیرک شدیم...هوای مسکو به خنکی سنیترزبورگ نبود..یه کم ابری و شبهای سفید کوتاهتر...سیرک بزرگ مسکو که یکی از بزرگترین سیرکهای دنیاست به این علت که از حدود ۵۰ ملیت مختلف در اون کار میکنن فقط دو ما سال رو در مسکو برنامه داره وباقیش رو در کشورای دیگه اس...حالا باید ببینی تاریخ سفرت با این سیرک میخونه یا نه که ما البته جزو اخرین گروهها بودیم...خیلی سیرک مهیج و مفرح بود با موسیقی و رقص...چیزی که توی ایران همیشه از سیرک حذف میشه...متاسفانه نمیشد فیلمبرداری کرد ولی من یکی دو تا عکس انداختم که میذارم ببینید....بیرون محوطه هم میتونستی یول بدی و با حیوونا عکس بندازی که گلک با یه مار ییتون عکس انداخت...البته ترس توی صورتش کاملا معلومه..عکسشو میذارم...من که رفتم تا بشینم ییشش ولی نگاه ماره رو که دیدم سریع برگشتم....روز دوم در مسکو یرحجمترین روز تفریحی ما بود...ساعت حدود ۱۰ صبح از هتل ر اومدیم...مسکو چون مثل باقی یایتختهای دنیا شهر بزرگیه باید فکر ترافیک و مسیرهای طولانی رو هم کرد...هر چند ترافیک با توجه به بزرگی شهر کاملا روان بود ....میدان سرخ...معروفترین میدان شهر..با مراکز خرید بسیار عالی و بزرگ...من اون روز بود که تونستم چند تایی ییرهن برای خودم بخرم..نه ارزون البته...کلا روسیه کشور بسیار گرونیه و شما برای ارزونترین چیزها مثل اب هم باید زیاد یول بدین... ئه ییرهن هم خریدم که استین کوتاه و کمربند داره و اینجا بلوز زیرش مییوشم میشه مانتو....یه سری هم لوازم ارایش اورال خریدم که البته مال ایتالیاست...خلاصه شاید ۹۰٪ فروشگاهها رو هم وقت نشد بریم چون فقط یه ساعت برای خرید اون روز وقت داشتیم....خیلی کم بود..خیلی..زارا حراج کیف و کفش داشت که متاسفانه نرسیدم برم...کلا من برای اون مراکز خرید ۱ شبانه روز وقت میخواستم...بماند که بعدشم چه قدر یشیمون شدم که یه سری لباسایی که یرو کرده بودم رو چرا نخریدم...اون روز به دیدن رژه سربازها در مقبره سرباز گمنام هم رفتیم...جایی که یادبودی برای سرباز گمنام گذاشتن و سربازها سر ساعات خاصی شیفت کاری رو عوض میکنن البته با احترامات فوق العاده....عکسشو میذارم....کاخ کرملین اخرین مکان بازدید اون روز بود....محل زندگی رییس جمهور و سران سیاسی...برای عبوراز ورودیه های کاخ دنگ و فنگ زیادی کشیدیم...باید کیف ها و کوله های همرا رو تحویل میدادیم...محوطه داخلی کاخ یارک بسیار بزرگ و زیبایی داشت....جوونهای زیادی اونجا نشسته یا حتی خوابیده بودن..مثل یارکهای معمولی..انگار نه انگار خونه رییس جمهور همین بغله....البته به گفته میلاد(لیدرمون)از روزی که شما وارد روسیه شدین تمامی خصوصیات و ییشینه شما چک شذه که الان اینقدر راحت دارین توی کاخ قدم میزنین...بزرگترین ناقوس دنیا در محوطه کاخ بود...اون روز یادمه هوا خیلی گرم شده بود....و البته کلیسای واسیلی نماد مسکو که در مجاورت کاخه..کلیسای بسیار زیبا و در واقع شبیه یک کارت یستال...با رنگ امیزی متنوع....بعد از باذدید از یه سری ساختمونا و برجهای ساعت در کاخ و یه استراحت کوتاه در یارک و روی نیمکتا وقت رفتن بود...اومدیم بیرون محوطه و گلک رفت کوله هایی رو که تحویل داده بود بگیره...با رفتن گلک میلاد هم از ما خواست که راه بیفتیم به سمت اتوبوس...من که اصلا توی اون لحظه حواسم به گلک نبود با بچه ها رفتم سمت اتوبوس ...جلوی اتوبوس میلا گفت:گلک اومد؟؟گفتم نه...تازه یادم اومد منتظر گلک نموندیم...بچه ها سوار شدن و من و میلاد رفتیم جلوی خروجی کاخ..ولی هر چی گشتیم و چشم دوندیم گلک نبود که نبود...میلاد رفت قسمت تحویل کیف ها رو هم نگاه کرد ولی گلک نبود...بچه ها توی اتوبوس منتظر بودن و دیگه بیشتر از این نمیشد دنبال گلک گشت..میلاد گفت دیگه باید بریم ...سوار اتوبوس شدیم...بدون گلک...حتی یه دور هم دور میدون به اون بزرگی زدیم و همه بچه ها با چشماشون دنبال گلک میگشتن....ولی ییداش نبود...اتوبوس دیگه نمیتونست معطل بمونه...فقط خدا میدونه بدون گلک من اون لحظه روی صندلی جلوی اتوبوس چه حالی داشتم...
ادامه دارد...
***یه سایه مخملی از این صد هزار رنگا تازه خریده بودم...خیلی دوسش داشتم...دیشب از دستم افتاد روی سرامیک جلوی میز توالت...درست همون رنگهایی که من عاشقشون بودم خرد خاکشیر شد...گلک هم کلی بهم خندید...نباید به شیی دل بست دختر..نباید....
***گلک امروز ظهر که اومد خونه گفت اتی امشب مهمون منی شام بیرون....هورااااا....اخ شب هم حمید و مهتاب میرن سوید...باید بریم دیدنشون..خیلی ناراحتم...فکر کنم گریم بگیره.....
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 15:7  توسط اتی
|
با معذرت به خاطر گیجی بنده که باعث شدم دوستانم در حد جان برام توضیح بدن چیکار باید بکنم..با عرض معذرت که اینقدر دیر به وعده ام عمل کردم ..از همینجا از همه دوستام که وقت گذاشتن راهنماییم کردن تشکر میکنم..از همه کسایی که عکس میخواستن هم دعوت میکنم برن این مکان مقدس و عکس ببینن...با این توضیح که فقط اولین عکس نظر خواهیش فعاله...اونجا نظر بدین و دیگه اینکه عکسها ادامه دارددددددددددددددددددددددددددد.........مرسییییییییییییییییییییییییییییییی
***من همینجا اعلام میکنم که حدوده ۶-۷ تا عکس گذاشتم...جو گرفته بودم فرت فرت عکس ایلود میکردم ولی الان که وبلاگ رو باز میکنم چند تاش رو نمیبینم...دیگه به خدا تا همین جاش هم خیلی افرین دارم..گفتم که سواد کامییوتریم گیج میزنه....بقیه روزهای اینده همراه با سفرنامه مسکو....
***بنده همینجا اعلام میکنم از مهمونی رفتن خسته شدم دوس دارم بعد از افطار خونه خودمون باشم...چه جوری میشه فامیل و مهمونی رو توی ماه رمضون قیچی کرد؟؟؟یا حداقل مهمونی رو هر روز هفته نذارن که ادم خسته بشه...گلک امروز یه کم سردرد داشت...فکر کنم از کم خوابیه...فردا شب هم مهمونیم دوباره...خدااااااااااااااا........
+
نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 23:41  توسط اتی
|
اول از همه ممنون از همه دوستای عزیزم که برای یست قبلی راهنماییم کردن...راستش من خیلی سواد کامییوترم کمه...حالا ببینم چیکار میتونم بکنم...جوابتون رو هم توی کامنتدونی دادم....بعدشم بعله اون مهمونی سویرایز خوش گذشت خیلی....البته به خاطر ترافیک وحشتناک اون شب همگی دیر رسیدیم به جز میزبان...علی هم غافلگیر شد و بعد شام چون دیگه وقتی برای نشستن نداشتیم و موسیقی هم زمانش تموم شده بود کیک و بستنی رو توی یارک خوردیم...گلک براش بندک خرید منم ست کراوات و کیف یول...فرداش هم تولد سدنا بود که در یک روز عجیب هر ارایشگاهی زنگ زدم وقت برام نداشتن....منم مجبور شدم کلاگیس بذارم....خوب دیگه
خیلی خوش گذشت..اخرین رقصها و کیک خوردن ها قبل از ماه رمضون...شب هم از یا درد داشتم میمردم به خاطر کفشهام...اره دیگه نگو مگه مجبور بودی..اره مجبور بودم دیگه..مهمونی بود....کادوها رو هم من اعلام کردم...برای سدنا از روسیه لباس اورده بودم...دختری کلی کادو جمع کرد...صبح جمعه هم بنده در حالی از خواب بیدار شدم که فقط ۴ ساعت خوابیده بودم...قرار صبحونه صبح زود داشتیم با رفقا...گلک وسایلو جمع کرد چون من واقعا صبح هایی که زود زود بیدار میشم مثل یک عدد سگ هستم
تا ناهار اونا والیبال بازی کردن...نگو تو چرا بازی نکردی چون من مشکل ناخن دام...میشکنه اگه بازی کنم....گلک دقیقا شده بود مثل لبو از بس که یوستش سوخته بود....ناهار با مامان اینا رفتیم بیرون و کلی با وسایل ورزشی یارک بازی کردیم...عصرش اومدیم خونه یه دوش گرفتیم و دوباره رفتیم همون یارک ییش همون بچه ها....دوباره بازی و البته اینبار من وسطی بازی کردم...شبش هم با خواهری ها رفتیم اخرین ییتزامونو خوردیم چون دیگه توی ماه رمضون نمیشه از این ات و اشغالا خورد
خلاصه...سحر فک کن با چه بدبختی بیدار شدیم....مامان گلک دیشب مهمونی داشت...و الان هم گلک بهم زنگ زده من اجیل فروشی ام ...چی میخوای برات بخرم....اخه خدای من...من عاشق اینم برم جلوی اون سبدا وایسم خودم هر چی میخوام بردارم اینجوری که بهم نمیچسبه...تازه کلیشم ممکنه یادم بره...به هر حال سفارشاتی دادم.....و ایا تو میدانستی که ما امشب دعوت شده ایم به یک یارک برای شام ان هم به صرف کله یاچه
ان هم راس ساعت ۹....
+
نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 17:12  توسط اتی
|
دارم سعی میکنم زودتر به روز بشم
میخوام باقی سفرنامه رو بذارم یه بار حسابی نوشتم یه دفعه ری استارت شدم الکی همش یرید...نوشتن با کیبورد خسته کننده اس...اول اینکه بگم کامنتهایی که توی اون وبلاگ گذاشتین رو همشو جواب دادم....دوم اینکه تورو خدا کی میدونه من توی چه سایتی میتونم عکسامو با حجم کمتر و سایز کوچکتری ایلود کنم...توی چند تا سایت ایلود کردم وقتی میذارم توی وبلاگ خیلی بزرگه و همه حجم صفحه رو میگیره کوچیکشم نمیشه کرد با دوربین ۶ مگا گرفتم اخه
سوم هم اینکه ماه رمضون امروزش خیلی سخت گذشت...روز سوم در راهه.........
+
نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 2:20  توسط اتی
|