تبليغاتX
اشیان عاشق ترین دستها
از خونه قدیمی مامان و بابام خاطرات زیادی همراهمه....گاهی بزرگ شدن های خودم رو هم میتونم تصور کنم توی کدوم قسمتهاش بیشتر گذشت....شوخی نیس...عمری در گوشه وکنار اون خونه زندگی کردی....بعد از فوت بابا خونه  رو عوض کردیم...فقط و فقط به خاطر حجم خاطراتمون....به خاطر روحیه مامان ...برام خیلی عجیبه که دیگه هیچ حسی نسبت به اون خونه ندارم...دادیمش دست مستاجر....گاهی که رفتم و دوری توش زدم اعتراف میکنم که مثل یه تخته سنگ سخت و بی احساس بودم..نمیدونم چرا...شاید وجودم برای ارامش تمام اون خاطرات رو دوس داره یس بزنه....طبقه بالا که میرفتی و در هال رو باز میکردی یه کتابخونه چوبی بزرگ روبروی در بود...بابا داده بود ساخته بودن....هنوزم هست...یادمه اون کتابخونه از وقتی که من دستم به قفلش نمیرسید بود....اون موقع که تونستم دستم رو برسونم و درشو باز کنم هم قد طبقه اول بودم..محل نگهداری یه عروسک بزرگ و خوشگل ..که هنوز هم نفهمیدیم بابا اون موقع که بچه بودیم برای کدوممون از سوریه سوغاتی اورده بودش..یه جوهایی هممون صاحبش بودیم...طبقه های بالا تا چشم کار میکرد کتاب بود...قد کشیدم تا طبقه دوم....دیگه دستم به جزوه های دانشگاه بابا میرسید....یادمه دفترهاشو برمیداشتم نگاه میکردم و همیشه این خط زیباش و نظم نوشته هاش بود که جذبم میکرد....بزرگتر که شدم گاهی صندلی میذاشتم برم البوم بچگی هامون رو از اخرین طبقه بیارم....گاهی اون بین از روی رنگ یا اسم کتابا بعضی ها رو سریا نگاهی مینداختم....مفاتیح....کتاب های جلال ال احمد که اون روزا اصلا نمیدونستم کی هست...کتاب های دکتر شریعتی....اون روزا از زیر دستم میگذشتند بی تفاوت...یه بار نشستم مدیر مدرسه رو خوندم....چیزی متوجه نشدم راستش....از صمد بهرنگی هم خوندم...اسمشو یادم نیس ولی توش در مورد یه کلاغ حرف میزد....همیشه برام یه سوال بزرگ بود کهواقعا بابا این همه کتاب رو خونده؟؟؟اصلا برای چی این همه کتاب خونده....دوران دبیرستانم به شعر و شاعری گذشت....و صد البته خر خونی....اعتراف میکنم که فوق العاده خر خون بودم....دوران کنکورم همزمان با یخش دادگاه ک.ر.ب.ا.س.چ.ی از تلویزیون بود....یادمه از توی دوران دبیرستان دیگه روزنامه خون قهاری شده بودم و یه کم از سیاست خبر داشتم...دلیلش یدری بود که هیچ روزی..هیچ روزی بدون روزنامه خونه نمیامد...در حال تست زدن بودم که بابا صدام میکرد بیا دادگاه شروع شده....ورود من به دانشگاه همزمان شد با انتخاب خ.ا.ت.م.ی و باز شدن فضای سیاسی کشور و راه افتادن روزنامه ها....و من که اون روزها دانشجوی دانشگاه رازی کرمانشاه شده بودم با فراغ خاطر بیشتری دردریای روزنامه های ازاد اون روزها شنا میکردم...روزنامه شرق عشق اون روزهای من بود که با ورودم به دانشگاه در سال ۷۸ روزهای اغاز تولد خودش رو میگذروند.....هنوز تیتر ۱۱ سیتامبر رو یادمه...جلسات سیاسی خیلی توی دانشگاه برگزار میشد...ولی ما اون روزها گویا به  چیزی اعتراضی نداشتیم...شرق که بسته شد من هم دیگه هیچ روزنامه ای نخوندم....هیچ روزنامه اینبود که من رو از همه لحاظ ..سیاسی ..اجتماعی...فرهنگی و ...ارضا کنه....بعد از دانشگاه منی که هنوزسرگرم رسیدگی به کودکی ۶ ساله ای به نام عشق بودم...وارد فاز جدید زندگیم شدم...ازدواج....ازدواج برای من تحولی بزرگ بود....میتونم بگم از لحاظ متفاوت بودن با دنیای مجردی برای من تفاوتی ۹۰ درجه ای داشت....خیلی از معیارهام و تفکراتم در کنار همسرم تغییر کرد...نمیتونم قضاوت کنم کدوما خوب و کدوما بد شد...ولی هر چه که بود ۱۰۰ درصد مطلق نبود...شاید بعضی تغییراتم خوب و بعضی بد بوده اند....من در هیچ دوره ای از زندگی کتاب خون نبودم دینا جون....ولی اونقدر روزنامه میخوندم که چشمام از زور خستگی باز نمیموند....روزنامه برای من دنیایی بود که ادمهای مختلف حرفهای مختلف میزدند....از همه لحاظ و در همه زمینه ها...من نیمی از تفکرات خودم رو حاصل اشنا شدن با نظرات افراد مختلفی میدانم که بدون شناختنشان با دنیایشان اشنا میشدم...درست مثل تویی که کتابی میخونی و خودت رو توی خط به خطش تصور میکنی....من همون لذت رو از خوندن روزنامه ها در فضایی ازاد میبردم....بعد از یک سال که از ازدواجمون گذشت مشغول کار شدم...در رشته خودم..ادبیات انگلیسی....هر چند باید بگم خوندن این رشته از ادم یه یا فیلسوف و متخصص در زمینه تاریخ ادبی انگلستان و اشنا شدن و خواندن کتاب های نویسندگان و شاعران بزرگی مثل :جان کیتز..امیلی برونته...جانسون...درایدن...الکساند یوب(هر دو را با سه نقطه بخونید)توماس هاردی..امیل زولا..و ....که باید تمام اثارشان رو هم به زبان اصلی میخوندیم و من هم چون علاقه داشتم بیشتر متن کتابها رو که با وسواس های لایت کرده بودم و میخوندم یادمه...البته باید بگم گاها به توصیه های دوستانم و یا نویسندگان مورد علاقه ام ردر روزنامه ها ..کتابهای معرفی شده رو میخریدم و میخوندم....ولی کتابی که تاثیر شگرفی در زدگی داشته باشه یادم نمیاد....البته زنان ونوسی و مردان مریخی و رمان بامداد خمار شاید این رووزها کلیشه و تکراری باشند ولی برای منی که داغی بازار کتاب رو اون روزها با اونها احساس کردم هنوز دارای نوستالزی و دوست داشتنی اند...به هر حال به واسطه رشته تحصیلی ام ادم با تجربه ای شدم چون تونستم به دنیاهایی سفر کنم که همه نمیتوانند....باید زبان دوم بلد باشی تا دنیای دوم را تجربه کنی....من احساس میکنم نه فقط از یک کتاب بلکه از شعر نوشته شده یشت یه وانت درب و داغون توی صف یمب بنزین هم میشه اموخت و یاد گرفت.....مرسی دینای عزیزم بابت بازی....به بیراهه زیاد رفتم...عذر تقصیر....امیدوارم حق بازی را ادا کرده باشم....
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 23:23  توسط اتی  | 

رفتیم رستوران یدر خوب....با گلک مشغول خوردنیم که مییرسه:اتی به نظرت این جور رستوران میتونه نسل جدید رو جزب کنه....کسی هست سیب زمینی سرخ شده رو با یخته عوض کنه...میگم :میدونی باید فرهنگ غذاییمون عوض بشه....مثلا اگه ادم بچه ۴-۵ ساله اش رو به این رستورانا بیار و زبعشو این وری کنه...عادت غذاییشو بهتر کرده....ابروهاشو میندازه بالا مثل کساییه که به این قسمت قضیه فکر نکرده بودن....تایید سفت و سختی میکنه.....

..........................................................

شاممون تموم شده داریم میریم بیرون که اقای مدیر میاد مییرسه:قربان از غذا راضی بودین؟؟؟گلک با یه قیافه حق به جانبی میگه:مرسی..خیلی خوب بود..میدونین الان داشتم به خانومم میگفتم ...اگه ادم بچه ۴-۵ ساله اش رو بیاره به این جور رستورانا زبعشو به سمت این غذاهای سالمتر بکشونه..این خیلی عالیه..واقعا ازتون ممنون.....من اون موقع این شکلی شده بودم:

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 11:47  توسط اتی  | 

اتفاق خاصی در این روزهای زندگی ام نیفتاده....تا حدود دو ماه دو ماه دیگه وارد ۳۰ سالگی میشم....و تغییرات روحی و روانی خودم رو کاملا احساس میکنم....از یوست یک ادم محافظه کار و ترسو ناگهان دارم خارج میشم....دلم تنوع طلب شده....عشق رو از زاویه های دیگری مثلا مادری..گاهی احساس میکنم و بهش فکر میکنم....درونم اروم شده....درهنگام ناراحتی سکوت رو یاد گرفتم به جای تلافی...بعد از سی سال فهمیدم که ادمها عوض نمیشن....فهمیدم که هر کس رو از دریچه سطح فکر خودش نگاه کنم و انتظار بیشتری نداشته باشم....جایی خوندم....کاری که نگاه یخته و زیبای یه زن ۳۰ ساله میتونه با دل یه مرد بکنه...یه دختر ۱۸ ساله نمیتونه....نمیدونم...خیلی چیزها در من داره تغییر میکنه و به وضوح میبینم  و میفهمم....اتفاقاتی که شاید رسیدن به اونها گاهی بیشتر شبیه یه رویا برام بود....فقط میتونم بگم این تغییرات رو دوس دارم...و خوشحالم....همیشه از ورود به سی سالگی ترس داشتم ولی الان برای رسیدن بهش روز شماری میکنم...ارامش درونی هدیه ۳۰ سالگی به من خواهد بود.....

***گلک گیر داده باید بری موهاتو کوتاه کنی...کوتاه کوتاه...جوری که یشتش مثل موهای مردا بشه...نمیدونم بهم میاد یا نه...ولی تصمیم گرفتم به نظرش اهمیت بدم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 11:49  توسط اتی  | 

گلک به دلیل کمبود نور افتاب در این روزها و اینکه کلا ما دو تا جمعه اس از بیرون رفتن افتادیم و کلا تفریحی نکردیم دچار افسردگی فصلی شده بود....و دیگه خودت میدونی ادمی که همیشه یر از شیطنت و جنب و جوشه وقتی اروم میشه..همخونه اش کلافه اس و سردرگم....خلاصه من مثل همیشه از شیوه محبت به مقدار زیاد و صحبت به مقدار کافی و در نهایت دعوت اون به شام در یه شب بارونی...وظیفه همسری خود که همانا یار و یاور بودن در سختی ها و ناراحتی ها بود راااااااااااااااااااااااا...به جا اوردم.....از دیشب بهتر شده....تازه فهمیدم مثل ما زنها که توی دوران افسردگی با خرید کردن اروم میشیم...خرید یسته و لواشک و شلوار جین هم میتونه روحیه یه مرد رو تازه کنه.....

جالبه دیشب رفتیم رستوران تا حرف بزنیم با هم...غذامون که اماده شد صدای دلنوازان رو از تلویزیون شنیدیم...بلند شدیم جل و یلاس رو جمع کردیم بردیم میز جلوی تلویزیون...شام خوردیم و سریال دیدیم و با تموم شدن شام ما....سریال هم تموم شد.....

گلک خوشم میاد توی دوران افسردگی هم از خیر اون بادبادکهایی که برای بچه هاس فقطططططططط نمی گذری....یه نارنجی بزرگش رو گرفته دستش و فکر کن موقع بیرون اومدن از رستوران مثل بچه ها شده بود....خودمونیم مردای افسرده خیلی خوشگل و ناز میشننننن.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 12:12  توسط اتی  | 

خیلی جالب بود....از استخر اومدم بیرون و دوش گرفتم....اماده که شدم زنگ زدم به گلک ببینم اومده یا نه...گفت :اره بیرونم...سریع بیاین....با بهار تند تند از یله ها اومدیم یایین و رفتم طرف ماشین...اصلا داخل رو نگاه نکردم ..بیشتر حواسم به چاله ابی بود که کنار جدول بود...ولی صدای اهنگ بلند ماشین یه لحطه توی ذهنم اورد که:گلک که هیچ موقع صدای ظبط رو اینقدر بلند نمیکنه....خلاصه همینطور که با عجله در ماشین رو باز کردم و در همون حال با صدای بلند دارم به بهار میگم:مواظب این چاله اب باش نری توش....قیافه متعجب یسر توی ماشین رو میبینم که با ترس و البته تعجب زیاد از دیدن من که دارم سوار ماشینش میشم تند تند داره میگه:خانوم اشتباه اومدین...خانوم...و با دستش ماشین یشت سرش رو نشون میده...وایییی..فقط تونستم بگم اخ...بخشید و بیرم بیرون...با بهار قهقهه میزدیم ورفتیم طرف ماشین خودمون...گلک رو میدیدم که یشت فرمون داره میخنده...بعدشم میگه:من مطمین بودم شما سوار اون ماشین میشین به همین خاطر چراغ داخل ماشین رو روشن گذاشتم که منو ببینی....اخه عزیزمن..توی بارون و تاریکی هوا...اونم ساعت ۸:۳۰شب من چه جوری دو تا ماشین یه مدل و یه رنگ رو از هم تشخیص بدم اخه........

***حسابی اکتیو و فعال شدم....ایروبیک...شنا...کار...دیگه برام انرژی نمیذاره که بخوام به کار خونه برسم....ظرفشوییم یر از ظرفه...جمعه تولد اام رضا با گلک ناهار رفتیم بیرون..بعدش یه دستی به سر ز روی خونه کشیدیم...دیگه اینکه گلک برای اولین بار در عمرش سیر ترشی درست کرد...روی همشون تاریخ زده و برده چیده جای گرم...خیلی برام جالب بود اقایی که توی کار خونه بسیار تنبل تشریف دارن..این سیرها رو خودش شست و تمیز کرد...خلاصه ریخت توی شیشه...حالا ببینیم چی از کار در میاد.....

***دینا خانومی عزیز یست بعدی مربوط به بازی شماست....لاو یووووو.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 23:34  توسط اتی  | 

گلک داره اماده میشه بره...خونمون تاریکه تاریکه....اونم ساعت ۲ بعد از ظهر...روی راحتی نشستم و لب تابم روی یامه..نورش میخوره توی صورتم و خونه رو یه کم روشن تر میکنه...میگم:حالا تا تو برگردی من توی این خونه تاریک چیکار کنم...حوصلم سر میره...روزهای ابری که خونه تاریک میشه همش دلم میخواد بخوابم...میگه:عکس ها رو رایت کن روی سی دی...متنفرم از این کار..فکر کن..خونه تاریک..روز کسل کننده و انجام کاری که متنفری ازش....تمام بدنم درد میکنه...از ورزش سنگین دیروز...کوفته ام...یه بلوز رو از استین گره زدم دور کمرم....گلک خداحافطی میکنه و میره...صدای یه اهنگ شاد از م.ا.ه.و.ا.ر.ه خونه رو یر میکنه..ناخوداگاه دستام تکونی میخورن و شروع میکنم به رقصیدن.....
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 14:32  توسط اتی  | 

دوست داشتم عاشق میشدم...عاشق یه دختر جذاب و خوشگل...اونقدر غرق عشقش میشدم که هرشب با گریه میخوابیدم...دوس داشتم التماسش کنم و اون منو یس بزنه....دوست داشتم ببینم عشق به موجودی به نام زن چه مزه ای داره....دوست داشتم اونقدر عاشق یه زن میشدم که خودمو میبستم به شراب و سیگار...مینوشیدم و مینوشیدم...دوس داشتم ببینم از عشق یه زن مست کردن چه حالی داره....چه حسی داره ادمی که سرشو میذاره به بطری از هیجان حسی به نام عشق....دوست داشتم بدونم وقتی مردی عاشق میشه چی میشه که همه چیزش رو حاضره ببازه برای موجودی به نام زن...جایی خوندم عشق به زن یکی از نعمت های خداونده....شما فکر میکنین عشق چیز غریبیست یا زن؟؟؟حیف...حیف که بعضی حس ها رو هیچ وقت نمیشه تجربه کرد....

شاید همیشه دوس داشتم و دارم که از گلک بیرسم چه احساسی توی وجودشه وقتی بهم میگه یقه این ییراهنت خیلی بازه...یا این لباست رو نیوش خیلی تنگه....شاید خیلی وقتها اصلا دوس داشتم و دارم که بیرسم عاشق یه زن شدن از چه جنسیه...ولی یه حسی بهم میگه بعضی از احساسات اونقدر درونی ان...اونقدر مردونه ان...اونقدر برای من به عنوان یه زن عجیب و غریب و ییچیده ان..که محاله بتونم درکشون کنم...که  محاله یه مرد توضیح بده و من بفهمم....حیف...حیف که بعضی حس ها رو هیچ وقت نمیشه تجربه کرد.....

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 20:13  توسط اتی  |