گلک داره اماده میشه بره...خونمون تاریکه تاریکه....اونم ساعت ۲ بعد از ظهر...روی راحتی نشستم و لب تابم روی یامه..نورش میخوره توی صورتم و خونه رو یه کم روشن تر میکنه...میگم:حالا تا تو برگردی من توی این خونه تاریک چیکار کنم...حوصلم سر میره...روزهای ابری که خونه تاریک میشه همش دلم میخواد بخوابم...میگه:عکس ها رو رایت کن روی سی دی...متنفرم از این کار..فکر کن..خونه تاریک..روز کسل کننده و انجام کاری که متنفری ازش....تمام بدنم درد میکنه...از ورزش سنگین دیروز...کوفته ام...یه بلوز رو از استین گره زدم دور کمرم....گلک خداحافطی میکنه و میره...صدای یه اهنگ شاد از م.ا.ه.و.ا.ر.ه خونه رو یر میکنه..ناخوداگاه دستام تکونی میخورن و شروع میکنم به رقصیدن.....
+
نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 14:32  توسط اتی
|