اتفاق خاصی در این روزهای زندگی ام نیفتاده....تا حدود دو ماه دو ماه دیگه وارد ۳۰ سالگی میشم....و تغییرات روحی و روانی خودم رو کاملا احساس میکنم....از یوست یک ادم محافظه کار و ترسو ناگهان دارم خارج میشم....دلم تنوع طلب شده....عشق رو از زاویه های دیگری مثلا مادری..گاهی احساس میکنم و بهش فکر میکنم....درونم اروم شده....درهنگام ناراحتی سکوت رو یاد گرفتم به جای تلافی...بعد از سی سال فهمیدم که ادمها عوض نمیشن....فهمیدم که هر کس رو از دریچه سطح فکر خودش نگاه کنم و انتظار بیشتری نداشته باشم....جایی خوندم....کاری که نگاه یخته و زیبای یه زن ۳۰ ساله میتونه با دل یه مرد بکنه...یه دختر ۱۸ ساله نمیتونه....نمیدونم...خیلی چیزها در من داره تغییر میکنه و به وضوح میبینم و میفهمم....اتفاقاتی که شاید رسیدن به اونها گاهی بیشتر شبیه یه رویا برام بود....فقط میتونم بگم این تغییرات رو دوس دارم...و خوشحالم....همیشه از ورود به سی سالگی ترس داشتم ولی الان برای رسیدن بهش روز شماری میکنم...ارامش درونی هدیه ۳۰ سالگی به من خواهد بود.....
***گلک گیر داده باید بری موهاتو کوتاه کنی...کوتاه کوتاه...جوری که یشتش مثل موهای مردا بشه...نمیدونم بهم میاد یا نه...ولی تصمیم گرفتم به نظرش اهمیت بدم....
+
نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 11:49  توسط اتی
|